eitaa logo
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
640 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
23 فایل
هردرخت تنومندی اول یه جوانه‌‌ی کوچيک بوده🌱 وقتی تونست در مقابل طوفان وحوادث مختلف مقاومت کنه، تبدیل میشه به درخت قوی و مرتفع🌳 برای رسیدن به اون بالاها باید ازجوانه‌ی وجودیت حسااابی مراقبت کنی، درست مثل یه باغبان😉👨‍🌾 ارتباط باما: @admin_javane_noor
مشاهده در ایتا
دانلود
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• محض یه کوچولو خودشیرینی، سینی چای رو یه جایی درست در تیررس نگاه بابا روی میز می‌ذارم و بعد خیلی سنگین و رنگین روبروی بابا روی مبل می‌نشینم و با یک لبخند ملیح به بابا نگاه می‌کنم. اما بابا چنان غرق تماشای صحنه کشتی گرفتن سلطان جنگل با توله‌هاش هست که انگار اصلا متوجه رسیدن چای نمیشه. ناامید از بابا، آهسته و بدون جلب توجه بیشتر، به انتظار سیل تعریف‌ و تشکرهای مامان همون جا آروم می‌گیرم. خوشبختانه انتظارم خیلی طولانی نمیشه و مامان منو مخاطب قرار میده؛ ریحانه جان! با همون لبخند ملیح که حالا تا جایی نزدیک به بناگوشم باز شده جواب میدم: بله مامان؟! مامان در همون حال که دیکته مطهره رو تصحیح می‌کنه، رو به من ادامه میده: برو برگه امتحانت رو بیار، اومدنی قندون هم یادت نره... با اومدن اسم برگه امتحان و بدتر از اون قندونی که همیشه از سینی چایی من جا می‌مونه، نیشم بسته میشه. سریع به اتاق میرم، برگه امتحان رو از لای کتاب علومم در میارم و راهی هال میشم. هنوز ننشستم که بابا همچنان که هنوز چشمش به سلطان جنگل توی تلویزیونه، خطاب بهم میگه: دخترم قند رو هم بیار. از این همه حواس‌پرتی، دستم میره که یه دونه بکوبونه تو پیشونیم. هانیه وساطتت می‌کنه و از تو آشپزخونه با صدای بلند میگه: آجی بشین من میارم. از همون‌جا یه بوس برای هانیه می‌فرستم و مثل یه دختر خوب کنار مامان می‌نشینم. رمان اختصاصی کانال جوانه نور ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac ✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻: https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy