eitaa logo
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
640 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
23 فایل
هردرخت تنومندی اول یه جوانه‌‌ی کوچيک بوده🌱 وقتی تونست در مقابل طوفان وحوادث مختلف مقاومت کنه، تبدیل میشه به درخت قوی و مرتفع🌳 برای رسیدن به اون بالاها باید ازجوانه‌ی وجودیت حسااابی مراقبت کنی، درست مثل یه باغبان😉👨‍🌾 ارتباط باما: @admin_javane_noor
مشاهده در ایتا
دانلود
جوانه نور/🇵🇸Javaneh-noor
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• #رمان_ریحانه #قسمت_83 تو همون حالت خمیده، پا روی پشت بوم خونه همسایه عمه سیمین
•┈••✾🌼🍃 ﷽ 🍃🌼✾••┈• جلوی در می‌ایستم و از بین جمعی که اون وسط بالا و پایین می‌پرن، به دنبال ترانه می‌گردم. انگار آب شده رفته تو زمین. می‌رم و کنار زنعمو که با موهای فائزه سخت درگیره، می‌نشینم. می‌خوام ازش بپرسم «ترانه رو ندیده؟»، که همون لحظه سر می‌رسه و خودش رو سرخوشانه بین من و زنعمو جا میده. +یهویی کجا غیبت زد؟! -اومدم تو خونه دیگه! حوصله اون‌جا موندن و دیدن خودشیرینی‌های تورو نداشتم! +خودشیرینی چیه؟ یه ملاقه دادم به عمو رضوان! بعدش هم، چرا به دروغ گفتی اومدیم کفشمون رو قایم کنیم؟ ندیدی بعدش چطوری به کفش‌هامون نگاه کرد! -چه می‌دونم؛ یهویی به ذهنم اومد! می‌گفتم رفتیم پشت بوم راضی می‌شدی؟! +اگه می‌گفتی پشت بوم بودیم بهتر از این بود که دروغ بگی! آبروی من رو هم بردی! دیگه حوصله صحبت باهاش رو ندارم. روم رو می‌کنم سمت زنعمو و به این فکر می‌کنم که امروز چه روز بدی بود و هر چی که بیشتر بهش فکر می‌کنم، مثل تقلا توی یه باتلاق، بیشتر من رو تو خودش می‌کشونه و حالم رو خراب‌تر میکنه. دلم پیش مامان‌اینا هست! اگه هانیه و مطهره بودن، الان حالم خوب بود! زنعمو می‌پرسه: ریحانه جان مامانت اینا نیومدن هنوز؟ میگم: نه! تا الان باید دیگه می‌اومدن. منم نگرانشون هستم. با لحن دلسوزانه خاص خودش میگه: نگران نباش! الان میان! تا ازشون خبری نگیرم، دلم آروم نمیشه. دوباره رو می‌کنم به زنعمو و میگم: زنعمو! میشه گوشیتون رو بدین به مامانم اینا زنگ بزنم؟ سرش رو تکون می‌ده و کیف بزرگش رو به دنبال گوشی ساده و قدیمیش، زیر و رو می‌کنه و بالاخره گوشی رو سمت من می‌گیره. بلافاصله شماره خونه رو می‌گیرم. چند بوق می‌خوره و من دعا می‌کنم تو راه باشن تا کسی تو خونه نباشه که گوشی رو جواب بده. دارم به اومدنشون امیدوار می‌شم، اما تو آخرین لحظه‌ها صدای الو گفتن هانیه تو گوشی می‌پیچه. با نگرانی و کمی هم دلخوری می‌گم: شما هنوز خونه‌اید؟! چرا پس راه نیفتادین؟ الان باید این‌جا بودین! -آجی تویی؟ می‌خواستیم بیایم اما باب... حرف هانیه ناتموم می‌مونه و به جاش صدای مامان تو گوشی می‌پیچه که میگه: ریحانه جان، مامان خوبی؟ ما شاید امشب نتونستیم بیایم، بعد از مراسم با عمو اینا بیاین خونه خودمون. معترضانه می‌گم: یعنی چی امشب نمیاین؟! دستپاچه میگه: لباس هانیه و مطهره تموم نشد، نمیشه بیایم. حالا تو این رو ول کن، جای ما هم خوش باش. خداحافظ. و بعد بلافاصله قطع می‌کنه! اعصابم حسابی به هم می‌ریزه و نمی‌دونم چرا، اما دوست دارم دور از این جمعیت، یه گوشه بشینم و گریه کنم. رمان اختصاصی کانال جوانه نور ✍️به قلم م. بابایی ⛔️ کپی شرعا اشکال دارد ⛔️ •┈••✾🍃🌼🌺🌼🍃✾••┈• 🔰 اینجا جوانه نور، کانالی ویژه نوجوانان: ✔️ ایتا👇🏻: https://eitaa.com/joinchat/3760259165C2282c85aac ✔️ گروه سوم واتساپ👇🏻: https://chat.whatsapp.com/HLHpIsmvHG00KS3n9vSUVy