جای ِخالی ِتو ؟
_ در زمستان سکوتم بارها با نگاه ِسردِتان ترسیدهام _
_
ردِ پایِ مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیدهام...
_
°
رد پای خاطرات پر شده در شهر ذهنم
فکر تو از خانه مرا، به شهر تهران میبرد
من گلی افسرده حالم وز هوس
ناخودآگاهم مرا به سمت باغبان میبرد
°
ــالفحسامیر
_
گاها با خودم فکر میکنم اگه همهچی برعکس و وارونه میشد ، چه اتفاقی میوفتاد ، مثلا تا به ابنجا موفق نبودم ، تا اینجا سالم نبودم ، یا...
با اون آشنا نمیشدم...
اون حسهایی که من از آشنایی با اون تجربه کردم ، از یه کوهِ درد بدتر بود و هست ، اسمِ اونهمه احساس رو نمیدونم ، میتونم اسمش رو بذارم عشق ؟
نه ، نمیتونم اسمش رو بذارم عشق ، من نمیتونم برای احساسم اسم بذارم ، فقط میدونم دیگه از این همه احساس نسبت به اون خسته شدم ، اگه برگردم عقب ، باهاش آشنا نمیشم...
-مجنونة
_
_
باید از سمت خدا معجزه نازل بــشود
تا دلم باز دلم ، باز دلم دل بـــشود :)
_
جای ِخالی ِتو ؟
_ ردِ پایِ مهربانی نیست...نیست من تمام کوچه را گردیدهام... _
_
سال ها از بس که خوشبین بودهام
هر کلاغی را کبوتر دیدهام :)
_