جای ِخالی ِتو ؟
_ رُک بــگویم از همه رنجیدهام از غریبُ آشنا ترسیدهام -فریدون مشیری _
_
با مرام و معرِفَت بیگانهاند
من به هر سازی که شد رقصیدهام
_
به مرحلهای از زندگی رسیدم که هیچی حالمُ خوب نمیکنه ، از کوچیکترینِ چیزها عصبی میشم ، آدم رومخی شدم ، نسبت به هرچیزی بی حسم ، توی حالت خنثی به سر میبرم و روحم و جسمم جدا از هم دارن با مشکلاتشون دست و پنجه نرم میکنن...!
_
اگه یه نفر رو پیدا کردید که کنارش احساس امنیت میکنید ، احساس با ارزش بودن میکنید ، و تحت هیچ شرایطی نسبت بهش شک نمیکنید ، باید قدر اون آدم رو بدونید.
_
_
به خداحافظیِ تلخ ِتو سوگَند نشد
کــه تو رفتــیُ دِلَــــم ثانیهای بــَند نشد :)
- فاضل نظری
_
_
آواز سکوت خندان
نیمه شب است، از جای همیشگیام، از پیش دوستانم به خانه باز میگردم، جایی که نقاب، معنیای ندارد، کوچه تاریک است و فقط نور مهتاب آن را روشن میکند و سبب دید بهتر میشود، کوچهای که با قلب و دل حال من فرقی ندارد و تنگ است، باد ملایمی میوزد و باعث رقص شاخه و برگ های درختان میشود، آرام آرم به سمت دروازه خانهام میروم، کلید نقرهای رنگم را از جیب شلوارم در میآورم و دروازه را باز میکنم، حیاط خانه هم مانند کوچه است، دلگیر و با وزش باد...
از پله ها بالا میروم وبه سر در ورودی میرسم، اتفاقات امروز در ذهنم مرور و اکو میشود، چطور یک آدم قدرت اینقدر درد را دارد؟
مستقیم سمت آشپزخانه میروم و سماور را با کبریتی که در بستهاش فقط یک عدد مانده بود، روشن میکنم، خیلی وقت است حال و حوصله خرید را ندارم و به اجبار به جمع دوستانم میروم...
روی مبل مینشینم، حال وقت آن است که پیش خودم، خودم شوم، نقاب را کنار بگذرام و چون شب های دلگیرِ گذشتهام شروع به زیستن در افکارِ پژمردهام کنم...
شروع میشود، سخنانم در مغز شروع میشود، راه فراری ندارم...
میاندیشم، آیا کسی چهره غمگین و پژمرده مرا دید؟ یا...
یا همه افراد مرا آدمی میبینند که ظاهرا هیچ مشکلی درزندگیاش ندارد و همیشه شاد و خندان است؟ خب...
خب آنها این را نگویند چه بگویند؟ من یاد گرفتهام که نقاب داشته باشم، من در تنهایی گریستن را آموختم و به این زندگی عادت کردم، به درک نشدن، به نفهمیده شدن... به طرد شدن...
به طردشدن...
چقدردر زندگیام افرادی که برایشان سر میدادم طردم کردند؟ چقدر طرد شدم؟ بسیار زیاد !
یک بار خواستم خودم باشم،اما ظاهرا و باطنا آن ، آن چیزی نبود که مشکل مرا حل کند.. و بدتر کرد
من آن زمان خواستم برای اولین بار مردم چهره واقعیام را ببینند، اما این خواستهام منجر شد به اینکه نقابم را بالا بیاورم و محکمتر بر روی صورتم داشته باشم...
نمیدانستم با نقاب بودن باعث میشود بیشتر آدمها دوستم داشته باشنند اما.. اما حالا میدانم، حالا چه کسی از قلبم، از افکارم و از کارهایم خبر دارد؟
شاید دیگر صبرم به ته رسیده است... شاید دیگر وقت آن است که بروم...
همانطور که در افکارم غلت میخورم و درد مغز و استخوانم را احساس میکنم میفهمم سماور خیلی وقت است ناله میکند تا بروم و خاموشش کنم...
میروم... خاموشش میکنم و در حال قدم میزنم، آخر گناه من چه بود؟ در آن زمان من چه میفهمیدم؟
گناهم این بود که دیگران را هرطور شده درك میکردم؟
نمیدانم... گاهی اوقات با خود میگویم شاید با رفتنِ من، با مُردن من همه چیز حل شود، امشب از همان شب هاست که این فکر را میکنم...
پاکت سیگار را از جیبِ درون پالتواَم درمی آورم..
روشنش میکنم و وقتی به ته رسید، پنجره را باز میکنم ، سیگار را میاندازم پایین و...
به پایین مینگرم، به اینکه کوچه چقدر خلوت است، به اینکه اگر سقوط بالاخره مغزم آسوده میشود و پخش در زمین میشود.. همانگونه که انتظار میرود ، فقط نمیتوانم افکارم که تکه تکه میشوند را خودم ببینم،چون میمیرم...
کسی منتظرم نمیماند و یا کسی نگرانم نمیشود،دردناک است...
اینها در ذهنم میآیند و بالاخره خودم را از این زندگیِ نقاب دار خلاص میکنم، پایان زندگیام با یک سقوط.
- مجنونة
_
جای ِخالی ِتو ؟
_ با مرام و معرِفَت بیگانهاند من به هر سازی که شد رقصیدهام _
_
در زمستان سکوتم بارها
با نگاه ِسردِتان ترسیدهام
_
_
بیا به مصرعِ بعدی که شرحِ حالِ من است
خیالِ من شده اویی که بیخیالِ من است :)
_
_
آدمی که درد کشیده را از معصومیت چشمهایش میتوان شناخت
میتوان فهمید شب را چه کسی تا صبح گریسته ،چه کسی رنج برده ،چه کسی نیمه شب خودش را تنها به کناری کشانده
و تمام کاسه کوزهها را در خودش شکسته ،
و چه کسی خشم و اندوهی عظیم را فرو خورده و سکوت کرده... :)"
_