من واقعا میترسم به آدمای قدیمی پیام بدم، یعنی میترسم با تداعیه خاطرات روزشونو خراب کنم و خوب این منو دو دل میکنه .
نهایتا میتونم به این بپردازم که چرا برای هیچ کس چیزایی که برای من مهمن، مهم نیست؟
از پنجشنبه های بدون ویتامین سی و پیراشکی متنفرم چون هیچ فرقی با جمعه ها نداره اصن پنجشنبه های با ویتامین سی و پیراشکی بهتره یا جمعه؟
[بالحن خودم بخونید]
آقای مشاوره تحصیلی شما نمیدونید وقتی ادای دخترارو در میارید چقدر بانمک/گوگولی میشید .
جزیرهبدونِ D
دلِ من خسته شدی آه کشیدن بلدی؟روی خود پنجهی کوتاه کشیدن بلدی؟ مردمِ اینجا ، خبر از عشق ندارند بیا_ک
اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است
آنجا که تویی در چه حساب است دل ما=)))
خدایا من الان فقط ازت ی چیزی میخوام
فقط و فقط اینکه یکیو پیداکنم انقدر بزنمش که دیگه از این فکرا نکنم .
ی جوری تو فرصتایی که دارم از عقلم استفاده نمیکنم و میریزمشون دور که الان از خیلی از کارام پشیمونم، مثلا ؛
چرا سبک خودمو شروع نکردم؟
چرا قالب ِ صحبتمو از قبل مشخص نکردن که الان درگیر این چهارچوب های مسخره نشم؟
چرا هویت کاتبو فاش کردم؟
اصن چرا همه اینارو تو ی دفتر نمینویسم؟
میگن برات آرزوی عاشق شدن میکنیم ولی خوب واقعا عاشق شدن یعنی چی من که حتی بلدنیستم عاشق بشم/بلدنیستم دلتنگ کسی بشم/بلدنیستم از کسی خوشم بیاد یا حتی شاید از این کار متنفرم_من نمیتونم رو حرفاشون حساب باز کنم/نمیتونم اعتماد کنم/نمیتونم قبولشون کنم و متنفر نباشم، اصن انگاری این مرحله برام قفل شده .