eitaa logo
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
9.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
766 ویدیو
2 فایل
وقتی تو ساحل زندگی،جَزر بیاد سراغت،یهو تنهای تنهامیشی! نویسنده رمانها:فاطمه صداقت✍️ 🚫کپی🚫 راه ناتمام💖 عروسک پشت پرده(چاپ شده)🔦 حس خفته💍 دورهمی(چاپ شده)💑 شامار💟 کوچه پشتی🌿 تیرا🧩 راحله🌷 📌جمعه ها تعطیلیم📌 تبلیغ @TabPaeez ادمین @HappyFlower
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ صبح بارانی روز جمعه پر از حس‌های زیبا بود. خانه صفدر شب گذشته مهمان‌هایی را به خودش دیده بود که بسیار متین و با شخصیت بودند. چقدر صفدر و اعظم راضی بنظر می‌رسیدند. سهیل پسر آقا و نجیبی بود. معتقد بود. اهل خدا و پیغمبر بود. حتما می‌توانست مریم را خوشبخت کند. خانه قلی زاده ها دوباره داشت مهیای عروسی می‌شد. پدر بعد از خواندن نماز صبح نشسته بود گوشه پذیرایی و داشت فکر می‌کرد. کبری و رحیم با هر وضعی که بود خوشبخت بودند و دعوا و مرافعه‌ای نداشتند. سه فرزند داشتند. رحیم با کم و کاستی مالی که داشت، توانسته بود آبرومندانه و خوشبخت زندگی کند. توانسته بود کبری را راضی نگه دارد. آن‌ها یکبار هم دعوایشان نشده بود.‌ رحیم مرد عاقلی بود و کبری زنی تودار. لیلا و محمد هم با هم خوشبخت بودند. محمد کارمند بود و توانسته بود زندگی متوسط و خوبی برای لیلا درست کند. محمد هم سرسنگین و آرام بود. حالا سهیل هم که آمده بود انگار شبیه رحیم و محمد بود؛ مودب، مهربان، سربه زیر، متین، نجیب. پدر اما با یادآوری سارا و حرف‌هایش، دعواهایشان ابتدای زندگی، قلبش درد گرفت. نگران سارایش بود. پدر یادش آمد که بهرام را خودش به خانه‌شان راه داده است. خودش به دخترش پیشنهاد داده که سارا قبول کند. بیشتر از این‌ها، وجدان دردش از جای دیگر بود. از جلز و ولز کردن‌های سارا روزهای آخر صیغه‌شان بود که پیشش آمد اما او حرف را عوض کرد چرا که بدش نمی‌آمد با بهرام فامیل شود. حالا با یادآوری آن روزها، روزهایی که درست سال گذشته همان موقع‌ها داشتند اتفاق می‌افتادند، قلبش تیر کشید. خودش را باعث و بانی بدبختی دخترش می‌دانست. -سلام بابا. این‌جا نشستین؟ سارا به عادت هر روز صبحش که برای بهرام صبحانه حاضر می‌کرد، بعد از نماز نخوابیده بود و داشت به سمت آشپزخانه می‌رفت تا صبحانه را حاضر کند. -سلام دختر بابا. بله این‌جا نشستم. دیگه باید کم کم برم. امروز بار جدید می‌رسه بهرام دست تنهاست. برم کمکش. سارا با شنیدن نام بهرام و دلسوزی پدر برای کمک به او، کفری شد ولی به روی خودش نیاورد. -پس من صبحانه رو حاضر کنم. سارا به سمت آشپزخانه رفت. -سارا جان. دیشب بهرام چرا نیومد؟ سارای دلگیر و پریشان به سمت پدرش برگشت. چند قدمی جلو رفت. چطور می‌توانست بگوید بهرام پدرش را به صیاد ماهری تشبیه کرده که بهرام نهنگ را گرفته! از نظر سارا بهرام کوسه‌ای بود که با دندانه‌های تیز حرف‌هایش، بر دل سارا خط و خش می‌انداخت. -بهش گفتم، گفت خیلی اهل مهمونی‌های رسمی نیست. -باباجان، دیگه دعواتون نشده که؟ سارا دلش نیامد پدر را مکدر کند. -خوبیم بابا. نگران نباش. سریع به سمت آشپزخانه رفت تا نخواهد توضیح دیگری بدهد. دلش گرفته بود. چرا آن موقع که بال بال می‌زد و می‌گفت من بهرام را نمی‌خواهم کسی به حرف‌هایش گوش نمی‌کرد؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
_ سخنِ عشقِ تو بی آنکه برآید به زبانم رنگِ رخساره خبر میدهد از حالِ نهانم گاه گویم که بنالم زِ پریشانیِ حالم باز گویم که عیان ست چه حاجت به بیانم؟ ‌‌‎‎‎‎‎‎‎‎‎
این جهان فنجانی زندگی چون چایی عشق چون حبه قند که اگرحل نشود در دل چای زندگی تلخ شود و اگر حل شود انــدر دل چای زندگی شیرین است😘🥰 🌸💎🌸
سلام و درود. چون قبلا داخل کانال قرار داده شده بود دوست عزیز. سپاس‌گزارم از شما دوست محترم.🌹 https://harfeto.timefriend.net/17373710703564
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ سفره را پهن و وسایل صبحانه را حاضر کرد. پدر را صدا زد. با هم دور سفره نشستند و مشغول خوردن شدند. -می‌گم بهرام برای شام بیاد باباجان. -نه نمی‌خواد بابا. من کلی کار دارم خونه. خودم با آژانس می‌رم. نمی‌خواد دعوتش کنی. ادامه صبحانه در سکوت گذشت. مریم و مادر هنوز خواب بودند. صفدر صبحانه‌اش را خورد و بلند شد. دخترش را در آغوش گرفت. -باباجان مراقب خودت باش. نزدیک بود اشک‌های سارا دوباره با لجبازی روی صورتش جاری شوند. به سرعت خودش را کنترل کرد. نباید پدر می‌فهمید؛ قلبش! -چشم باباجون. شمام مراقب باش. کمتر به خودت فشار بیار. بگو اون سپند کمکت کنه. پدر با تعجب سارا را نگاه کرد. -بهرام درموردش بهم گفته. همون که ۱۳سالشه. باباش کارخونه داره. -خیلی بچه‌اس بابا. تازه ازش کلی کار هم می‌کشیم. خیلی زرنگه. هم درس می‌خونه هم کار می‌کنه. باباش می‌گه باید از الان دستش تو جیب خودش باشه. اگه منم پسر داشتم حتما می‌ذاشتمش سرکار. صفدر با یادآوری نداشتن این نعمت، کمی ناراحت شد. از سارا خداحافظی کرد و به سمت حیاط رفت. سارا هم وسیله‌هایش را مرتب کرد. حالا اعظم هم بیدار شده بود. سارا با مادرش درمورد علاقه مریم به سهیل و رضایت واقعی‌اش حرف زد. به مادر گفت تا آخر کنار مریم و علاقه‌اش به سهیل بماند. مادر را بوسید. آژانس رسیده بود. سارا به سمت در خانه رفت. سوار شد و به سمت قلهک حرکت کرد. به مقصد رسید؛ به خانه اش. خانه خودش و بهرام. از دلش گذشت کاش در این خانه بجای بهرام، با مردی زندگی می‌کرد که خودش انتخاب کرده و دوستش دارد. سرش را به چپ و راست تکان داد تا از این فکرهای بی سر و ته خلاص شود. داخل خانه شد. آشپزخانه را از نظر گذراند. بهرام زحمت کشیده بود و مواد فاسد شدنی را داخل یخچال گذاشته بود. حتما دیشب دوباره به رستوران رفته بوده تا شام بخورد. چشمش افتاد به میزی به هم ریخته. چای دیروز صبحش را دید. همانطور روی میز باقی مانده بود. قاشق چای خوری‌اش هم داخلش بود. پوفی کرد و به سمت اتاق خواب رفت تا لباس‌هایش را عوض کند. دلگیری‌اش از بهرام سرجایش بود، ولی او هنوز زن آن خانه و همسر بهرام بود. زن بودنش اجازه نمی‌داد خانه‌اش آن شکلی باشد. میز را جمع کرد و ظرف‌ها را شست. تمرین‌های نقاشی‌اش را هم انجام داده بود. تصمیم گرفت دستی به سر و روی خانه‌اش بکشد. حداقل دو سه ساعتی از فکر و خیال نجاتش می‌داد. غروب جمعه همیشه دلش را ریش ریش می‌کرد. لحظه‌هایی بود که با کندی و زجر می‌گذشت. سارا به عادت همیشه پشت پنجره نشسته بود و چای می‌نوشید. داشت به آسمان نگاه می‌کرد که ناگهان در خانه باز شد. بهرام آن ساعت از روز بعید بود به خانه بیاید. سارا با خونسردی مشغول دیدن صحنه روبرویش بود. در بزرگ خانه باز شد و ماشین شاسی بلند واردش شد و در بسته شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند و خوش پوش از پله‌ها بالا آمد. سارا نشسته بود. در پذیرایی باز شد. سارا نشسته بود. مرد قد بلند سلامی کرد. کفش‌های خانم خانه را پشت در دیده بود. لامپ‌های روشن را دیده بود. چه کسی می‌توانست باشد غیر از سارای با سلیقه و حرف گوش کن؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ سارا نمی‌توانست روی باورهایش پا بگذارد. با سختی وکدورت از جایش بلند شد و به استقبال بهرام رفت. سلامی کرد و مقابلش ایستاد. -سارا خوبی؟ می‌خواسم بیام دنبالت صفدر گفت خودت میای. -آره کار داشتم. سارا به آشپزخانه رفت و مشغول ریختن چای برای بهرام شد. غروب جمعه گذشته و حالا شب شده بود. برای شام کباب درست کرده بود. حوصله‌ی غذای سخت را نداشت. کباب تابه‌ای راحت‌ترین غذا بود برایش. بهرام روی مبلی نشست و پایش را روی دیگری انداخت. سارا چای را مقابلش گذاشت و به آشپزخانه برگشت. ترجیح می‌داد خودش را با کارهای آشپزخانه سرگرم کند. بهرام چایش را خورد و مشغول دیدن تلویزیون شد. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کرد. سارا هم مقدمات شام را فراهم کرده بود. بهرام را صدا زد. بهرام شکمو پرسید: -چی درست کردی امشب؟ سارا جوابی نداد. بشقاب کباب تابه‌ای را که با لیمو ترش و گوجه تزئینش کرده بود جلوی بهرام گذاشت. بهرام دیس پلو رابرداشت و مشغول کشیدن شد. سارا هم پشت میز نشست و منتظر شد تا دیس را از بهرام بگیرد. -خب دکی چطور بود؟ سارا دیس را گرفت و درحالیکه برنج می‌کشید جواب داد: -خوب بود. -همین. -بله. مهم مریم خانمه که راضیه. -پس بریم خرید برای عروسی. سارا جوابی به این صحبت بهرام نداد. با خودش فکر می‌کرد بهرام چه زود همه چیز را فراموش کرده. انگار یادش رفته همین دیروز پشت همان میز چقد از قزل آلایی که صفدر می‌خواست شکار کند ایراد گرفته بود. بهرام فراموش کار بود یا بیخیال؟ -سارا نمک رو بده. سارا از جایش بلند شد و از داخل کابینت نمک پاش را بیرون آورد. به سمت بهرام گرفت و دوباره سرجایش نشست. -فردا زود می‌خوام برم میدون. خودت برو خونه ساغر. -نمی‌رم. -برای چی؟ تنبل شدیا دوبار بردمت. سارا نگاه یخی و بی تفاوتش را به بهرام دوخت. -فردا نوبت رانندگی دارم. اولین جلسه است. -آهان. پَ بگو. با همون دختره می‌ری؟ چی بود اسمش؟ سارا تکه‌ای کباب به چنگال گرفت و با لذت گاز زد. -مهدیس. -آره مهدیس. با اون میری؟ -بله. بهرام غذایش را تمام کرد و مثل همیشه بدون تشکر از جایش بلند شد. سارا دیگر عادت کرده بود. او با آرامش غذا می‌خورد و بهرام با عجله. غذایش که تمام شد، الهی شکری زیر لب گفت و بشقاب‌ها را جمع کرد. فردا روز مهمی بود. اولین جلسه رانندگی. با تصور نشستن پشت فرمان ماشین، خنده‌ای بر لب‌های زیبایش نقش بست. سارا سر قرار بود و مهدیس هنوز نیامده بود. راننده ایستاده بود و مرتب به سارا تذکر می‌داد. سارا نگران مهدیس شده بود. نکند برایش اتفاقی افتاده باشد؟ ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌
رمان ۹۰۲ قسمته وی آی پی هم داره که رمان داخلش کامله @HappyFlower لینک ناشناس جهت انتقادات و پیشنهادات https://harfeto.timefriend.net/17373710703564 گروه نقد و نظر https://eitaa.com/joinchat/4119986287C1051036abf
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
آنچه خدا میدهد پایانی ندارد و آنچه آدمی میدهد دوامی ندارد زندگیتون پر از داده های خداوند ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌