eitaa logo
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
9.8هزار دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
765 ویدیو
2 فایل
وقتی تو ساحل زندگی،جَزر بیاد سراغت،یهو تنهای تنهامیشی! نویسنده رمانها:فاطمه صداقت✍️ 🚫کپی🚫 راه ناتمام💖 عروسک پشت پرده(چاپ شده)🔦 حس خفته💍 دورهمی(چاپ شده)💑 شامار💟 کوچه پشتی🌿 تیرا🧩 راحله🌷 📌جمعه ها تعطیلیم📌 تبلیغ @TabPaeez ادمین @HappyFlower
مشاهده در ایتا
دانلود
🍁🍁🍁 🍁🍁 🍁 -بفرمایین اینم خونه موقت من. هشت ماهی توش سر کردم. با قیافه ای پکر که چرا بهم نگفتی، چرا منتظرم گذاشتی آمد کنارم ایستاد. -عجب پس اتاق حنانه مخفی و شیطون من این‌جا بوده هان؟ -بله سرورم بفرما. -برو وسایلت رو جمع کن بیا اتاق من حنانه. دیگه یک دقیقه هم نمی‌خوام ازم دور باشی. -وای. می‌دونی چقدر پخش و پلا و زیادن. خیلی طول می‌کشه. -عیب نداره. من صبرم زیاده. میام تو اتاق و منتظر می‌شم همه رو جمع کنی. -چشم. گفته بودم تسلیمم. هرچی شما بگی. فقط باید صبور ایوب داشته باشی. وسیله ها زیاده منم که..! اشاره ای به هیکل تپلم کردم که برداشتن و گذاشتن لیوان برایش سخت بود چه برسد به این‌همه وسیله. -عیب نداره. منتظر می‌مونم. وارد اتاقم شدیم. چشمش خورد به سفره هفت سینم. -نگا کن. چه ذوق و سلیقه ای. این سفره هفت سین دیگه چیه این وسط؟ با خنده و ذوق داشت به سفره هفت سین کوچکی که برای خودم درست کرده بودم نگاه می‌کرد. -من دوست دارم یاسر. از این کارها خوشم میاد. تنوعیه تو زندگی آدم. -بله بله خانوم شاعرِ احساسی! نشست روی تخت و مشغول نگاه کردن به کل اتاق شد. کمی خجالت کشیدم. اتاقم مناسب نبود. مانتو و روسری‌ام یک طرف بود، لبت تاب و شارژرش و خرت و پرت‌های دیگر آن طرف. چمدانم که دیگر خراب‌تر بود. مثل زبان سگ که از دهانش بیرون است دسته ای از لباس‌هایم از آن بیرون زده بود. سفره نانم که یه گوشه بود. یاسر تعجب کرده بود. -حنانه، قدیما مرتب تر بودیا! -آره. می‌دونم. شرمنده بخاطر حاملگیمه دیگه. سنگین شدم. حال ندارم جمع و جور کنم. دیدم به یک گوشه خیره شده و دارد نگاه می‌کند. نگاهش را دنبال کردم و رسیدم به کپه‌ای از مجله‌ها که در آن هشت ماه جمع کرده بودم. با هیجان گفت: -حنا. همشو داری؟ تو این هشت ماه همشو گرفتی؟ -بله آقا. مگه می‌شه جوان ایرانی رو فراموش کنم. تو این مدت حس می‌کردم عزیزمه. گاهی نازش می‌کردم به یادت. باور می‌کنی؟ -اگر می‌دونستم می‌خونی، هر هفته شعر چاپ می‌کردم. در حالی‌که داشتم لباس‌هایم را جمع و جور می‌کردم و در چمدان می‌گذاشتم پرسیدم: -چطور؟ -آخه تو که رفتی دیگه حس و حالی برام نمونده بود. حال و حوصله شعر گفتن نداشتم. ولی یه حسی بهم می‌گفت تو اینا رو می‌خونی. یکی از مجله‌ها را برداشت و ستون شعر را نگاه کرد. دید با مداد قرمز دورش گل‌های چهارپر و سه پر کشیده‌ام. -اینم نشونش. اولش می‌گفتم نه بابا. حنانه هرجا باشه، دیگه مجله نمی‌خره ولی اون ته دلم می‌گفت، بنویس. شاید خوند. کم کم شروع کردم به نوشتن. گاهی حس داشتم گاهی نداشتم. چمدان را دم در گذاشتم و رفتم سراغ لب تابم. -خب بعدش چی شد؟ -بعدش اون ایمیل ها شروع شد. وقتی پسوند حنا رو دیدم، شک کردم. اوایل اهمیت نمی‌دادم، ولی بعد متوجه ارتباط بین متن‌ها شدم. -می‌دونستم باهوشی. می‌دونستم متوجه می‌شی ولی به حال زار و نزارت اعتمادی نداشتم. 🍁 🍁🍁 🍁🍁🍁 🍁https://eitaa.com/joinchat/2949840914C3521c39e0c🍁
🍁🍂جَــزْرِ تــَـنـْـھــاٰیــے🍂🍁
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته #قسمت_
🌾🍃﷽🍃🌾 ◉๏༺💍༻๏◉ فاطمه صداقت حس خفته ◉๏༺💍༻๏◉ -خانوم یه ربع گذشت از وقت کلاست. دوستت نمیاد؟ -نمی‌دونم آقا. چیزی به من نگفت. -خونشو بلدی؟ -دقیق نه. سارا و مرد راننده که فامیلی‌اش صادقی بود ایستاده بودند. لحظه‌ای نگذشته بود که مهدیس از دور نمایان شد. با آن طرز دویدنش و آن آدیداس های بزرگش با نمک شده بود. -کجایی؟سلام! -سلام. ببخشید دیر شد. بریم بریم. سارا پشت فرمان نشست و صادقی مشغول توضیح دادن شد. -ببین خانوم این چیزایی که بهت می‌گم خیلی مهمن. درست گوش بده. نگاهش را از آینه به مهدیس نگران دوخت. -خانوم شمام گوش بده. خوبه یادبگیری. مهدیس که انگشت اشاره‌اش را به حالت تفکر به دندان گرفته بود و داشت با اضطراب بیرون را نگاه می‌کرد گفت: -باشه باشه. چشم. -این فرمون خب. اینم که دنده است. اون سه تا پدال رو می‌بینی؟ اولی گاز،وسطی ترمز ، آخری کلاج. کلاج خیلی مهمه. موقع دنده عوض کردن باید بگیریش و الا دنده خرد می‌شه. این از این، آینه‌ها خیلی مهمن. باید برای هر حرکتی حتما تو آینه چک کنی خیابونو. یادت باشه موقع دنده عوض کردن هی به دنده نگاه نکنی. راننده تند تند حرف می‌زد و سارا با اشتیاق گوش می‌کرد. روی صندلی عقب اما مهدیس نگران نشسته بود. وقت نشده بود علت نگرانی‌اش را توضیح دهد. ولی هرچه بود خیلی نگرانش کرده بود. توضیحات راننده تمام شده و سارا در حال استارت زدن بود. -خیل خب. الان باید کلاج رو تا ته فشار بدی و بعدش دنده رو جا بزنی. سارا محکم کلاج را فشار داد و دنده را جا زد. خواست گاز بدهد که پایش را از روی کلاج برداشت. ماشین به جلو پرید و خاموش شد. مهدیس از همه جا بی خبر سرش به صندلی جلو خورد و آخ بلندی گفت. صادقی خیلی خونسرد گفت: -نباید پاتو زود از روی کلاج برداری. باید آروم آروم که فشار پاتو از روی کلاج برمی‌داری، همزمان به گاز فشار بیاری. حالا دستت میاد. دوباره شروع کن. سارا استارت زد و دوباره ماشین پرید. مهدیس کاملا از فکر و خیال بیرون آمده بود و وسط درس پرت شده بود. -خب. باید اول خَلاص می‌کردی خانم قلی زاده. اول خَلاص کن بعد استارت. سارا هر کار کرد خَلاص نمی‌شد. -کلاج رو بگیر. کلاج. یک ربعی طول کشید تا سارا بالاخره توانست ماشین را از زمین بکند و حرکت کند. ذوق زیادی در چشمانش موج می‌زد. با سرعت ۱۰کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کرد. -واای! من دارم با سرعت ۱۰ کیلومتر بر ساعت حرکت می‌کنم! -آفرین! برو سارا. برو. مهدیس از پشت سر داشت سارا را تشویق می‌کرد. فرمان سفت و سخت پراید کار خودش را کرده بود. بازوهای لاغر سارا خسته شده بود. مهدیس هم انگار نگرانی‌اش را به فراموشی سپرده بود. -خوبه خوبه. بگیر سمت راست آروم. ⛔️کپی و نشر به هرشکل حرام⛔️ ╔═~^-^~🍂☕️═ೋೋ @JazreTanhaee ೋೋ🍂☕️═~^-^~═╝ ‌ ‌