eitaa logo
🍀🪻.‌‌. ژلوفن ..🪻🍀
5.1هزار دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
263 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
✍آموخته های من از زندگی آموختم تلافی کردن از انرژی خودم می کاهد. آموختم گاهی از زیاد نزدیک شدن فراموش می شوی... آموختم تا با کفش کسی راه نرفتم راه رفتنش را قضاوت نکنم... آموختم گاهی برای بودن باید محو شد.. آموختم دوست خوب پادشاه بی تاج و تختیست که بر دل حکومت میکند.. آموختم از کم بودن نترسم. اگر کم باشم شاید ولم کنن ولی زیاد که باشم حیفم میکنند... آموختم برای شناخت آدمها یکبار بر خلاف میلشان عمل کنم..
563K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍁 هيچ وقت از خودمون پرسيديم قيمت يه روز زندگي چنده ؟ ما که قيمت همه چيز رو با پول مي‌سنجيم تا حالا شده از خدا بپرسيم : قيمت يه دست سالم چنده؟ يه چشم بي عيب چقدر مي‌ارزه ؟ چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنيم ؟ قيمت يه سلامتي فابريک چقدره؟ وخيلي سوال‌ها مثل اين... ما همه چيز را مجاني داريم و شاکر نيستيم خدايا براي تمام نعمتهايت سپاس
ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻋﺠﯿﺒﯽ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ! ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻭﻍ ﻫﺎﯾﻤﺎﻥ، ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻗﺴﻢ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ... ﻭ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺭﺍست ﮐﻪ ﻣﯿﺮﺳﯿﻢ، ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺟﺎﻥ ﺗﻮ...
من اگه بخوام تنهایی رو معنا کنم میگم: بعد از شنیدن خبر های خوب ، کسی رو نداشته باشی که براش تعریف کنی
رویای شما تاریخ انقضا ندارد نفسی تازه بکشید و دوباره تلاش کنید ...
برای قایق بی هدف... موج ها وحوادث دریا تصمیم میگیرند...
دو چیز را در زندگی به یاد داشته باش مراقب افکارت باش وقتی تنهایی مراقب کلماتت باش وقتی با دیگرانی صبح بخیر 🌹🌹
🌱دو متن کوتاه و زیبا🌱 1. از دیگران شکایت نمی کنم بلکه خودم را تغییر می دهم، چرا که پوشیدنِ کفش، راحت تر از فرش کردن دنیاست. 2. مبارزه انسان را داغ می کند و تجربه انسان را پخته! هر داغی روزی سرد می شود اما هیچ پخته اى ديگر خام نمی شود!
قوی بمان ‌چون همه چیز بهتر خواهد شد ‌ممکن است امروز هوا طوفانی باشد، ‌اما تا ابد باران نخواهد بارید . ✍مارک‌تواین
از پل نامردان عبور نکن بگذار تو را اب ببرد از ترس شیر به روباه پناه نبر بگذار تو را شیر بدرد ببر باش و درنده ولی از کنار اهوی بی پناه به ارامی گذر کن
من نگفتم که تو حاکم نشوی ، گفتم آدم نشوی جان پدر پدری با پسری گفت به قهر که تو آدم نشوی جان پدر حیف از آن عمر که ای بی سروپا در پی تربیتت کردم سر دل فرزند از این حرف شکست بی خبر از پدرش کرد سفر رنج بسیار کشید و پس از آن زندگی گشت به کامش چو شکر عاقبت شوکت والایی یافت حاکم شهر شد و صاحب زر چند روزی بگذشت و پس از آن امر فرمود به احضار پدر پدرش آمد از راه دراز نزد حاکم شد و بشناخت پسر پسر از غایت خودخواهی و کبر نظر افگند به سراپای پدر گفت گفتی که تو آدم نشوی تو کنون حشمت و جاهم بنگر پیر خندید و سرش داد تکان گفت این نکته برون شد از در من نگفتم که تو حاکم نشوی گفتم آدم نشوی جان پدر بعضی وقتا عقده ی به جایی رسیدن ما رو فرسنگ ها دور می‌کنه از آدمیت !
این کلمه بی نقطه ‌.... گاهی تنگ میشود به اندازه یک نقطه😔😔