✨#حکایت
کلاغی آواز کبک را شنید و بر دلش نشست.
او تصمیم گرفت که آواز کبک را بیاموزد و از این طریق با کبک ها دوستی گزیند و همنشین آنها شود.
کلاغ بسی کوشید اما به جایی نرسید.
سرانجام نا امید شد و خواست به رفتار خویش باز گردد، اما نتوانست.
زیرا آواز خود را نیز فراموش کرده بود و دیگر زبان کلاغ ها را نمی دانست.
بنابرین از اینجا مانده و از آنجا رانده شد.
به جای اینکه از زندگی دیگران تقلید کنی، بهترین خودت باش...
قضاوتت میکنن ...
اونایی که قاضی نیستن !!!
حکم میکنن ؛
اونایی که حاکم نیستن ...
از حست میگن ؛
اونایی که احساسو نمیفهمن !!
تحقیرت میکنن ؛
اونایی که خودشون حقیرن ..
تو رو به بازی میگیرن ؛
اونایی که خودشون بازیچه اند !!
از عشق میگن ؛
اونایی که عاشق نیستن !!
و من مینویسم در حالی که ؛
نویسنده نیستم...
اینجا سرزمین جابه جایی هاست !!!
سرزمینی که نخونده معنات میکنن ...
ندیده ترسیمت میکنن !!
و نشناخته ازت انتقام میگیرن...
چه كسي ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ؟
ﻣﻦ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ ...
ﺯﻣﺎﻥ ﻋﯿﻦ الکل است...
ﺛﺎنیه ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﺴﻮﺯاند و ﻣﯿﺮود
در ﻋﻤﻖ ﻭﺟﻮﺩﺕ ...
ﻣﺴﺖ ﻣﺴﺖ ﮐﻪ ﺷﺪﯼ
ﭼﺸمهايت را ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﯽ
ﻣﯿﺒﯿﻨﯽ ﻋﻤﺮﺕ ﮔﺬﺷﺘﻪ
ﻭ ﺗﻮ ﻣاندي
و ﺧﻤﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ
#فروغ_فرخزاد
بیمارستان همان جامعه کوچک است
بخش نوزاد خوشحال
بخش فوتی ها غمگین
درست مثل حال و روز ما
بعضی ها میخندند و شادند
بعضی ها در سطل های زباله خم شده اند
#پیمان_چینی_ساز