از زير سنگ هم شده پيدايم كن!
دارم كم كم اين فيلم را باور مىكنم
و اين سياهى لشكرِ عظيم
عجيب خوب بازى مىكنند.
در خيابانها
كافهها
كوچهها
هى جا عوض مىكنند وُ
همين كه سَر برگردانم
صحنهى بعدى را آماده كردهاند.
از لا به لاى فصلهاى نمايش
بيرونم بكش!
برفى بر پيراهنم نشاندهاند
كه آب نمىشود،
از كلماتى مثل خورشيد هم استفاده كردم
نشد!
و اين آدم برفىِ درون
كه هى اسكلت صدايش مىكنند
عمق زمستان است در من.
اصلاً از عمقِ تاريکِ صحنه پيدايم كن!
از پروژكتورهاى روز و شب
از سكانس هاى تكرارى زمين، خستهام!
دريا را مچاله مىكنم
مىگذارم زير سر
زُل مىزنم به مقواى سياهِ چسبيده به آسمان
و با نوار جيرجيرک
به خواب مىروم.
نوار را كه برگردانند
خروس مىخواند.
از زير تخت هم شده پيدايم كن!
مىترسم
مىترسم چاقويى در پهلويم فرو كنند
يا گلولهاى در سرم شلیک
و بعد بگويند:
"خُب،
نقشت اين بود."
#گروس_عبدالملکیان
میدونین چرا تا این حد
در حسرت روزهای طلایی کودکی هستیم؟
نیچه: چون روزهای کودکی
روزهای بیخیالی بودن
روزهای عاری از دلواپسی،
روزهایی که هنوز آوار گذشتهها و خاطرات
دردناک و محزون بر ما سنگینی نمیکردهاند.
خدایا، امروز را با نام تو آغاز میکنم
دلهامان را از غمها خالی کن
قدمهامان را در مسیر نور هدایت کن
و رزق و روزیمان را از برکت و آرامش پر کن
🌱آمین یا رب العالمین
💢هم پیاز خوردی هم چوب خوردی هم ۱۰۰ سکه را دادی
گناهکاری را نزد حاکم بردند. حاکم گفت:
یکی از این سه مجازات را انتخاب کن:
«یا یک من پیاز بخور
یا ۱۰۰ سکه بده - یا ۵۰ چوب بخور!»
مرد با خودش گفت: «وقتی میشود پیاز خورد
کدام عاقلی چوب میخورد یا پول میدهد؟»
برایش پیاز آوردند. دو پیاز که خورد، دهانش سوخت.
گفت: «درد چوب از پیاز کمتر است. چوب بزنید!»
هنوز ده چوب نزده بودند که اشکش درآمد
و با خودش فکر کرد: «آدم عاقل تا پول دارد
چرا چوب بخورد؟»
۱۰۰ سکه داد و آزاد شد.
حاکم گفت: «کار آخر را اگر اول انجام میدادی
لازم نبود هم چوب را بخوری هم پیاز را و در آخر
سکه هم بدهی!»