2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی چیزی در حال تمام شدن باشد عزیز میشود... یک لحظه آفتاب در هوای سرد،
غنیمت میشود...
خدا در مواقع سختی ها،
تنها پناه میشود...
یک قطره نور در دریای تاریکی،
همۀ دنیا میشود…
یک عزیز وقتی که از دست رفت،
همه کس میشود…
پاییز وقتی که تمام شد،
به نظر قشنگ و قشنگتر میشود... و ما همیشه دیر متوجه میشویم!
قدر داشتههایمان را بدانیم…
چرا که خیلی زود، دیر میشود...
"ماهیگیری" بود که هر روز صبح میرفت با دیگران ماهی میگرفت.
ولی همه ماهی میگرفتند به "جز او."
بهش گفتند: تو چیکار میکنی که "ماهی نمیگیری؟"
گفت: قلاب من یک "قلاب مخصوص" است.
"نگاه کردند دیدند قلابش کج نیست راسته."
گفتند: خوب این "ماهی نمیگیره،" قلابت باید سرش کج باشه.
گفت: من میخواهم "ماهی مخصوص" بگیرم که با این قلاب میشه گرفت...
هر روز از صبح تا شب میرفت ماهی بگیره و هیچ ماهی "عایدش" نمیشد.
بالاخره خبر در شهر پر شد که "دیوانه ای" پیدا شده که میخواهد با قلاب راست ماهی بگیرد.
خبر رسید به "وزیر و وکیل و پادشاه."
پادشاه علاقه مند شد گفت: بیاریدش "نزد من" تا ببینم داستان از چه قرار است.
به دنبال او رفتند اما ماهیگیر گفت:
من "فرصت" ندارم و میخوام ماهی بگیرم.
بنابراین "سلطان" مجبور شد خودش به دیدن ماهیگیر برود.
پادشاه از او پرسید: تو چی میخوای بگیری با این قلابت؟
گفت: "من میخواستم تو را صید کنم." میخواستم تو را "بکشونمت" اینجا!
* با "قلاب سر راست" آدم میتونه پادشاه بگیره...
ولی با "قلاب کج" آدم میتونه دو تا ماهی بگیره... *
‹🤍🌼›