حکایت گرگ و گله !
گرگی به سبب هوشیاری چوپان نمی توانست به گله بزند و گوسفند شکار کند.
از قضا روزی پوست میشی را یافت.
پس آن را به بر کرد و به میان گله رفت.
بره ای گرگ را در پوستین میش دید و خیال کرد که مادرش است و او را دنبال نمود.
گرگ بره را به دنبال خود به گوشه ای کشاند و خورد.
او مدت ها گوسفندان را به همین حیلت فریب می داد و دلی از عزا در می آورد.
گرگ این را خوب می دانست که اگر بخواهد از چماق چوپان محفوظ باشد و بدون نگرانی از گوسفندان بخورد، باید هم رنگ آنان باشد.
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس به هر دستی نشاید داد دست
وقتی نانوا خمیر نان سنگک را پهن میکند...
و درون تنور میگذارد را دیدی که چه اتفاقی می افتد؟
خمیر به سنگها می چسبد...
اما نان هر چه پخته تر می شود،
از سنگها جدا میشود!!
حکایت آدمها همین است...
سختی های دنیا ، حرارت تنور است...
و این سختی هاست که انسان را پخته تر می کنند...
و هر چه انسان پخته تر میشود
سنگ کمتری بخود می گیرد...
سنگها تعلقات دنیایی هستند...
ماشین من.. خانه من..من.. من !!
آنوقت که قرار است نان را از تنور
خارج کنند سنگها را از آن می گیرند!!
خوشا بحال آنکه در تنور دنیا
آنقدر پخته میشود...
که به هیچ سنگی نمی چسبد!!
ما در زندگی به چه چسبیده ایم ؟
سنگ ما کدام است ؟📌👌🏻