جدیدا کمتر از روزام میگم و فقط عکس میزارم ، دلیلش شاید این باشه هنوز دلم نمیخواد راجب اسمها و آدمهای جدیدی صحبت کنم ، دوست دارم تا یه مدتی حداقل آدمهای شناخته شدهی اینجا همون همیشگیها باشن):
بابابزرگم عکس مادرش رو که گذاشته بود توی کیف پولش نشونم دادم و من به این فکر افتادم که یعنی هنوز دلش برا مامانش تنگ میشه؟! و خب خودم دارم از گریه کور میشم(:
از اونجایی که زمین گرده یه جایی کلاس ثبت نام کردم و دیدم که اِوا معلم تخصصیه پارسالمم که اونجاست حالا هر سوالی که از استاد میپرسه دلم میخواد بهش بگم وا خانومم وقتی استاد درس میداد کجا بودی ؟! چرا گوش ندادی؟!
-فاطمه داره برا دانشگاه از تهران میره ، با اینکه در حالت عادی هم تهش سه ماه در میون میدیدمش و صحبتهم نمیکردیم در اون حد ولی واقعا غمم گینه(: