eitaa logo
شهید جهاد مغنیه
89 دنبال‌کننده
4.3هزار عکس
899 ویدیو
15 فایل
آقازاده های مقاومت رابشناسیم☺ به واجبی بپردازیم که فراموشش کردیم.💐🌸🏵 نشر مطالب با ✨سه صلوات براے ظهـور آقا✨ به هر نحوے مجـ☺ـاز است. @ansarion 👈 ڪانال دیگر ما ارتباط باخادم کانال jihadmughnieh
مشاهده در ایتا
دانلود
#سخن_پدر @jihadmughnieh
❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛💛 ❤️ زنعمو شانه هایم را در آغوشش گرفته بود تا آرامم کند، عمو دوباره میخواست ما را کنج آشپزخانه جمع کند و جنازه من از روی بستر تکان نمیخورد. وحشت همین حمله و تاریکی محض خانه، فرصت خوبی به دلم داده بود تا مقابل چشم همه از داغ حیدرم ذره ذره بسوزم و دم نزنم. چطور میتوانستم دم بزنم وقتی میدیدم در همین مدت عمو و زنعمو چقدرشکسته شده و امشب دیگر قلب عمو نمیکشید که دستش را روی سینه گرفته و با همان حال میخواست مراقب ما باشد. حلیه یوسف را در آغوشش محکم گرفته بود تا کمتر بیتابی کند و زهرا وحشتزده پرسید : 《برق چرا رفته؟》 عمو نور موبایلش را در حیاط انداخت و پس از چند لحظه پاسخ داد : 《موتور برق رو زدن.》 شاید داعشیها خمپارهباران کور میکردند، اما ما حقیقتاً کور شدیم که دیگر نه خبری از برق بود، نه پنکه نه شارژموبایل. گرمای هوا به حدی بود که همین چنددقیقه از کار افتادن پنکه، نفس یوسف را بند آورده و در نور موبایل میدیدم موهایش خیس از عرق به سرش چسبیده و صورت کوچکش گل انداخته است. البته این گرما، خنکای نیمه شب بود، میدانستم تن لطیفش طاقت گرمای روز تابستان آمرلی را ندارد و میترسیدم از اینکه علی اصغر کربلای آمرلی، یوسف باشد... تنها راه پیش پای حلیه، بردن یوسف به خانه همسایه ها بود، اما سوخت موتور برق خانه ها هم یکی پس از دیگری تمام شد. تنها چند روز طول کشید تا خانه های آمرلی تبدیل به کوره هایی شوند که بیرحمانه تنمان را کباب میکرد و اگر میخواستیم از خانه خارج شویم، آفتاب داغ تابستان آتش مان میزد. ماه رمضان تمام شده و ما همچنان روزه بودیم که غذای چندانی در خانه نبود و هر یک برای دیگری ایثار میکرد. اگر عدنان تهدید به زجرکش کردن حیدر کرده بود، داعش هم مردم آمرلی را با تیغ تشنگی و گرسنگی سر میبرید. دیگر زنده ماندن مردم تنها وابسته به آذوقه و دارویی بود که هرازگاهی هلیکوپترها در آتش شدید داعش برای شهر میآوردند. گرمای هوا و شوره آب چاه کار خودش را کرده و یوسف مرتب حالش به هم میخورد، در درمانگاه دارویی پیدا نمیشد و حلیه پا به پای طفلش جان میداد. موبایلها همه خاموش شده، برقی برای شارژ کردن نبود و من آخرین خبری که از حیدر داشتم همان پیکر مظلومی بود که روی زمین در خون دست و پا میزد. همه با آرزوی رسیدن نیروهای مردمی و شکست محاصره مقاومت میکردند و من از رازی خبر داشتم که آرزویم مرگ در محاصره بود؛ چطور میتوانستم آزادی شهر را ببینم وقتی ناله حیدر را شنیده بودم، چند لحظه زجرکشیدنش را دیده بودم و دیگر از این زندگی سیر بودم. روزها زخم دلم را پشت پرده صبر و سکوت پنهان میکردم و فقط منتظر شب بودم تادرتنهایی بستر، بی خبر از حال حیدر خون گریه کنم.😭😢 @jihadmughnieh
_سلام.کجایی؟ _سلام.منتظراتوبوس...😒 _سعی کن زود برسی _باشه سعی میکنم سریعتر منتظرباشم تااتوبوس برسه😐 @jihadmughnieh
#دلتنگی براظهورشون صلوات🙃✨ @jihadmughnieh
✅دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید. ✅خاطراتتونو حتماحتما ارسال کنید. ✅ان شاءالله بعد از مهلت مسابقه تا سه روزپیام هارو با کد میزاریم تا نظر سنجی براتون راحت باشه☺️ یاعلی✨ @jihadmughnieh
اللهم اکحل ناظری به نظره منی الیه💛 خدایا چشم مارا با دیدنش سرمه بنه😍 آمین✨ ❤️دعای عهد❤️ @jihadmughnieh
خاطره ی ششم 👇 از
خاطره ی امر به معروف😌 .... روز تاسوعا عاشورا بود که همراه مادرم رفتیم حرم امام رضا(علیه السلام) و رفتیم تو صحن انقلاب نشستیم🧕🏻🧕🏻 ..... ... .. نزدیک اذان ظهر بود و هیئت ها یکی یکی میومدن و سینه زنی و.... انجام میدادن و میرفتن. تعداد فرش ها هم زیاد نبود که بتونیم این همه جمعیت روش نماز بخونیم.ما و تعدادی از خانما توی اون اتاق های کوچیک ، کنار هم نشسته بودیم به صورت خیلی فشرده😢 .. .. روبه روی من یک دختر خانمی نشسته بودن که وضع حجابشون چنگی به دل نمیزد👩🏻 هی دست دست میکردم و تو دلم میگفتم، خدایا من الان باید چه جوری امر به معروف کنم؟😢 ... ..تا اینکه به نظرم اومد که با اشاره به ایشون بفهمونم😉 انقدر بهش خیره شدم که مجبور بشه نگام کنه😁 .... تا منو دید، یه لبخند ملیحی زدم☺ و اشاره کردم به قسمت پیشونی خودم😃 و جوری که بفهمه گفتم که شالشو درست کنه😄 ... ایشون هم یه لبخند ملیح تر از من زدن😊 و بعد شالشونو جوری کشیدن جلو که تنظیماتش به هم ریخت🙁 بعدا برای اینکه شال رو درست کنن. شالو از رو سرشون تا نصفه بلند کردن و دوباره بیشتر از قبل بردن عقب!☹ ..... ... قیافه ی من از این حالت😉☺ تبدیل شد به این حالت🤨😒😞😔😑 هر دو دیقه یه بار برای اینکه من ناراحت نشم همون کار رو تکرار میکردن😕 .... بعد هم زودی پا شدن و رفتن☹️
شهید جهاد مغنیه
#خاطره خاطره ی امر به معروف😌 .... روز تاسوعا عاشورا بود که همراه مادرم رفتیم حرم امام رضا(علیه السلا
مهم اینه که برا اون طرف مهم بوده که شماناراحت نشی دوست گرامی😁🙂 بعدهم شاید طرف متوجه نمیشده شالش میره عقب ترواگرنه اصلا دست نمیزد👍🏻 @jihadmughnieh
✨با توکل به نام اعظمت✨☺️ @jihadmughnieh