خواهران برادران عزیز:
✅ما یک مسابقه گذاشتیم که تا فردا شب آخرین مهلتشه
حالا مسابقمون چیه؟؟؟🤔
اینکه هرکس هرخاطره ای از امربه معروف و نهی ازمنکر
(عمل خاصی مدنظرنیست)
داره برای ما بفرسته و ما رای گیری میکنیم ویا از طریق قرعه کشی به فرد برنده هدیه ی ناقابلی خواهیم داد☺️.
❌اما باید حداقل شرکت کنندگان به ده نفر برسند.همونطور که میبینید فقط شش نفرخاطرشونو فرستادن☹️اما ما مطمئنیم حداقل یکبار این کار قشنگ رو انجام دادین☺️پس برای ما بفرستید و کار خیر رو شورونشاط بدین❤️
هدف اصلی از اجرای این مسابقه اینه که
1⃣ اینکار پرورش و رشد پیداکنه
2⃣خودمون بیشتر مهارت پیداکنیم
3⃣یکم جرئتمون برای انجام این کارقشنگ بره بالاتر.
🛑فقط تافردا شب آخرین مهلت✋
@jihadmughnieh
May 11
شهید جهاد مغنیه
❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛💛 ❤️ #کتابخونی_در_قرنطینه #تنها_میان_داعش #قسمت_سیو_چهارم زنعمو شانه هایم را در
#کتابخونی_در_قرنطینه
#تنها_میان_داعش
#قسمت_سیو_پنجم
اما امشب حتی قسمت نبودبا خاطره عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد.
در تاریکی و گرمایی که خانه را بهدلگیری قبر کرده بود،گوشمان به غر ش خمپاره ها بود و چشممان هر لحظه منتظر نور انفجار که اذان صبح در آسمان شهرپیچید. دیگر داعشیها مطمئن شده بودند امشب هم خواب را حراممان کرده اند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانه هایشان خزیدند.
با فروکش کردن حملات، حلیه بالخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خوابشان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمیبرد. پشت پنجره های بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بیآبی مرده بودند، نگاه میکردم و حسرت حضور حیدر در همین خانه را میخوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سر انگشتانش میچکید. دستش را با چفیه ای بسته بود، اما خونش میرفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه میزد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم.
دلش نمیخواست کسی او را با اینوضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود. از صدای پای من مثل اینکه به حال آمده باشد، نگاهم کرد و زیر لب پرسید:
《همه سالمید؟》
پس از حملات دیشب، نگران حال ما، خود را از خاکریز به خانه کشانده و حالا دیگر رمقی برایش نمانده بود که دلواپس حالش صدایم لرزید :
《پاشو عباس، خودم میبرمت درمانگاه.》
از لحنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست و زمزمه کرد :
《خوبم خواهرجون!》
شاید هم میدانست در درمانگاه دارویی پیدا نمیشود و نمیخواست دل من بلرزد که چفیه خونی زخمش را با دست دیگرش پوشاند و پرسید :
《یوسف بهتره؟》
در برابر نگاه نگرانش نتوانستم حقیقت حال یوسف را بگویم و او از سکوتم آیه را خواند، سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و با صدایی که از خستگی خش افتاده بود، نجوا کرد :
《❤️حاج قاسم❤️ نمیذاره وضعیت اینجوری بمونه، یجوری داعشیها رو دست به سر میکنه تا هلیکوپترها بتونن بیان.》
سپس به سمتم چرخید وحرفی زد که دلم آتش گرفت
:《دلم واسه یوسف تنگ شده، سه روزه ندیدمش!♡♡》
اشکی که تا روی گونه ام رسیده بود پاک کردم و پرسیدم :
《میخوای بیدارش کنم؟》
سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهی به خودش کرد و با خجالت پاسخ داد :
《اوضام خیلی خرابه!》
و از چشمان شکستهام فهمیده بود از غم دوری حیدر کمر خم کردهام که بالبخندی دلربا دلداری ام داد :
《ان شاءالله محاصره میشکنه و حیدر برمیگرده!》
وخبر نداشت آخرین خبرم از حیدر نغمه ناله هایی بود که امیدم را برای دیدارش ناامید کرده است.
@jihadmughnieh
یکی از اعضا از خودشون نه اما صحنه ی بسیار قشنگی که رو دیدند رو برامون فرستادند☺️
امر معروف دلنشین دخترخانوم کوچولو❤️👇
@jihadmughnieh
#خاطره ی هفتم از
#Mohamad_YG
تو تابستون با اون گرمای شدید و آفتاب داغ تو اتوبوس نشسته بودم...
یه دختر کوچولوی ۸-۹ ساله هم به خاطر نبود جا دور از مامانش نشسته بود رو صندلی آخر اتوبوس...
دختر کوچولو روسری اش رو خیلی زیبا با رعایت حجاب همراه چادر سرش کرده بود... حجابش واقعا قشنگ بود....
خانوم بدحجابی که پیش دختر کوچولو نشسته بود و خودش رو باد میزد با افسوس گفت:
توی این گرما اینا چیه پوشیدی؟ از دست اجبار این مامان باباهای خشک مقدس…تو گرمت نمیشه بچه؟
دختر کوچولو گره ی روسری اش رو سفت تر کرد و محکم و با اقتدار گفت:
چرا گرممه…
ولی آتیش جهنم از تابستون امسال خیلی خیلی گرم تره …
همون لحظه اتوبوس ایستاد و دختر کوچولو پیاده شد…
شهید جهاد مغنیه
#خاطره ی هفتم از #Mohamad_YG تو تابستون با اون گرمای شدید و آفتاب داغ تو اتوبوس نشسته بودم... یه د
اینجور دخترا که تو محله های بی حجاب بزرگ میشن حجاب سفت تر و مقتدرانه ای دارن
خداقوتتتتت💪
هم به اونها هم به والدینشون💪
پسراشون چی؟
نگاه سربه زیر تری دارن؟😉
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
9.15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادی از سردارمون
شعرخوانی سردار☺️😊
شادی روح بلندش صلوات❤️
#شهیدانه
@jihadmughnieh
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌙سخن نگاشت | معراج مؤمن
🔻 شب قدر معراج مؤمن است. کاری کنیم عروج کنیم
🌸 پيامک ويژه سحرهای ماه مبارک رمضان؛ هر روز در👇
@Khamenei_ir
#خنده_حلال😂
ترب می خواهی؟ 🤔
تعداد مجروحین بالا رفته بود فرمانده از میان گرد و غبار انفجار ها دوید طرفم و گفت : " سریع بی سیم بزن عقب . بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را ببرد! " 🚑
شستی گوشی رابی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم.
گفتم :" حیدر حیدر رشید "
چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد :
- رشید بگوشم.
- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!
-هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟🤨😅
-شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟🧐
- رشید چهار چرخش رفته هوا . من در خدمتم.☺️
-اخوی مگه برگه کد نداری؟😕
- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟😠
دیدم عجب گرفتاری شده ام !
از یک طرف باید با رمز حرف می زدم از طرف دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم .
- رشید جان از همانها که چرخ دارند!😐
- چه می گویی ؟ درست حرف بزن ببینم چه می خواهی ؟
- بابا از همانها که سفیده.🙄🤦♂
- هه هه نکنه ترب می خوای. 😂
- بی مزه! بابا از همانها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.🚨
- د ِ لا مصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!🚑
کارد می زدند خونم در نمی آمد.😡 هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.
☆به نقل از کتاب رفاقت به سبک تانک نوشته داوود امیریان*
@jihadmughnieh
🖇 شهیدی که در خواب از حادثه منا خبر داد....❗️
روحانی کاروان با کلی پرس و جو من رو پیدا کرد و از من پرسید، شما حاج منصوری؟
گفتم بله.👤
بعد پرسید: شما پدر شهیدی و اسم پسرت عباسه؟؟
گفتم بله، یکی از دو شهیدم عباسه.
روحانی کاروان گفت: حاج منصور من که شما رو نمیشناختم و نمیدونستم پدر شهید هستی🌹، شهید شما به خوابم اومد و گفت اسم من عباس فخارنیاست، برید پدر من رو تو کاروان خودتون پیدا کنید و بهش بگید چون قلبش مشکل داره امشب به مشعر و فردا به منا نرود، و از من خواست تا مراقب شما باشم.☝️
به روحانی کاروان گفتم، اینطوری که نمیشه.
در جواب به من گفت: این چیزى بود که باید میامدم به شما میگفتم، شما هم مىتوانید نایب بگیرید و خودتون از همین جا برگردید مکه به هتلتون.🏢
حاج منصور گفت: همین کار را انجام دادم و برای خودم و همسرم نایب گرفتم و برگشتیم هتل، و بعد از این که #حادثه_منا رخ داد، حکمت این اتفاق رو فهمیدم و به این که میگویند، شهدا زندهاند بیشتر اعتقاد پیدا کردم.😔
راوی 👈 پدر
#شهید_عبـــــاس_فخارنیـــــا
@Modafeaneharaam
@jihadmughnieh