#فقط_برای_خدا
صدای گلوله از پشت تلفن می آمد .
گفت : شنیدم در تهران برف سنگینی باریده. آهوها این طور مواقع برای پیدا کردن غذا می آیند پایین .
فوری مقداری علوفه تهیه کن و بگذار اطراف پادگان که از گرسنگی تلف نشوند.
بعد از ظهر دوباره تماس گرفت که نتیجه را بپرسد.
گفتم : دستور انجام شد. حالا چرا وسط جنگ با داعش پیگیر غذای آهوها هستید؟
گفت : به شدت به دعای خیرشون اعتقاد دارم.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
ظرف غذایش که دست نخورده می ماند ، وحشت میکردیم.
مطمئن می شدیم به گروهانی در یک گوشه ی خط غذا نرسیده؛ این طوری اعتراض میکرد به کارمان.
تا آن گروهان را پیدا نمی کردیم و غذا نمیدادیم به شان ، لب به غذا نمی زد.
گاهی چهل و هشت ساعت غذا نمی خورد تا یقین کند همه غذا خورده اند.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
راه افتاد به دختر یکی از شهدا سر بزند ؛ پابرهنه.
تا برایش کفش ببرند ، رسیده بود.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
فرش کوچکی انداخت گوشه ی حیاط خانه ی پدری اش ؛ توی آفتاب.
پیرمرد را از حمام آورد ، روی فرش نشاند و سرش را خشک کرد.
دست و پیشانی اش را می بوسید و می گفت :
همه ی دل خوشی من توی این دنیا ، پدرمه.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
با هم رفتیم محل تولدش.
همه جا را نشانمان داد و گفت :
اگر روزی آقا به من اجازه بدهند از شغلم کناره بگیرم ، حتما به روستا بر می گردم و دوباره کار پدرم را انجام می دهم.
پدرم کشاورز بود ؛ تمام این بوته ها را با دست خودش کاشت.
دوست دارم برگردم و یک کار درآمدزا از همین بیابان که کسی برای آن ارزش قائل نیست ، برای جوان های روستا مهیا کنم.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
جانباز بالای پنجاه درصد بود ؛ هم حقوق جانبازی داشت ، هم حق پرستاری.
کارت بانکی اش را داد ؛ گفت این پول رو خرج درمان جانبازهایی کنید که توانش رو ندارن.
این همه سال ، به موجودی کارت دست نزده بود.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
وسط میدان صبحگاه دست هایش را بالا گرفت ؛ یک دستش وصیت نامه ی امام بود ، یک دستش نامه ی حمایت از یک نامزد انتخابات.
گفت :
حالا کدام را انتخاب کنیم ؟
فرصت نداد کسی حرف بزند ؛ وصیت نامه را جلو آورد و گفت :
وصیت امام ؛ امام گفته پاسدارها در سیاست و طرفداری از جناح ها دخالت نکنند.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
آمد به خط فاطمیون.
شب که شد ، گفتیم لابد می رود یک جایی دور از هیاهوی رزمنده ها استراحت کند.
کفش هایش را گذاشت زیر سرش ، گوشه ی اتاق دراز کشید.
خودمان خجالت کشیدیم ؛ اتاق را خلوت کردیم که چند ساعت استراحت کند.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
وقتی واحد گزینش ، افرادی رو بدلیل گذشته آنها ؛ رد می کرد ، ناراحت می شد.
گفت : قبل از سال پنجاه و هفت کدامیک از ما مسلمان بودیم ؟؟
نفس امام باعث شد ما مسلمان شویم.
ما باید ببینیم قبل از انقلاب چگونه افرادی بودیم ، تا حالا به بهانه ی گذشته ی افراد با آنها این گونه برخورد نکنیم.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
ضد انقلاب ها شایعه کرده بودند ، فرمانده لشکر از ترس یک تونل زیر خانه اش ساخته که بتواند فرار کند.
خاک های جلوی خانه را دیده بودند.
گفته بود ، زیر زمین را طوری بسازیم که بشود داخلش روضه خوانی برگزار کرد.
خودش هم هروقت که می آمد آنجا ، دسا بنا را می بوسید که دارد حسینیه می سازد.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
سرزده آمد به جلسه ی قرآن روستا .
مثل بقیه نشست یک گوشه و شروع کرد به خواندن ؛ از حفظ.
پرسیدن : شما با این همه مشغله چه طور فرصت حفظ قرآن داشتید؟
گفت : در ماموریت ها ، فاصله ی بین شهرها را عقب ماشین می نشینم و قرآن میخوانم.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh
#فقط_برای_خدا
قبول کرده بود سخنران یادواره شهدای یک روستا باشد.
وقتی متوجه شد برای مراسم مردم را بازرسی می کنند ، گفت :
با این وضعیت سخنرانی نمی کنم ، مگر اینکه دست از بازرسی مردم بردارید.
#سردار_شهید_حاج_قاسم_سلیمانی🌹
#یاد_ایشان_با_ذکر_صلوات
@jihadmughnieh