شهید جهاد مغنیه
❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛❤️💛💛 ❤️ #کتابخونی_در_قرنطینه #تنها_میان_داعش #قسمت_سیو_چهارم زنعمو شانه هایم را در
#کتابخونی_در_قرنطینه
#تنها_میان_داعش
#قسمت_سیو_پنجم
اما امشب حتی قسمت نبودبا خاطره عشقم باشم که داعش دوباره با خمپاره بر سرمان خراب شد.
در تاریکی و گرمایی که خانه را بهدلگیری قبر کرده بود،گوشمان به غر ش خمپاره ها بود و چشممان هر لحظه منتظر نور انفجار که اذان صبح در آسمان شهرپیچید. دیگر داعشیها مطمئن شده بودند امشب هم خواب را حراممان کرده اند که دست سر از شهر برداشته و با خیال راحت در لانه هایشان خزیدند.
با فروکش کردن حملات، حلیه بالخره توانست یوسف را بخواباند و گریه یوسف که ساکت شد، بقیه هم خوابشان برد، اما چشمان من خمار خیال حیدر بود و خوابشان نمیبرد. پشت پنجره های بدون شیشه، به حیاط و درختانی که از بیآبی مرده بودند، نگاه میکردم و حسرت حضور حیدر در همین خانه را میخوردم که عباس از در حیاط وارد شد با لباس خاکی و خونی که از سر انگشتانش میچکید. دستش را با چفیه ای بسته بود، اما خونش میرفت و رنگ صورتش به سپیدی ماه میزد که کاسه صبر از دست دلم افتاد و پابرهنه از اتاق بیرون دویدم.
دلش نمیخواست کسی او را با اینوضعیت ببیند که همانجا پای ایوان روی زمین نشسته بود، از ضعف خونریزی و خستگی سرش را از پشت به دیوار تکیه داده و چشمانش را بسته بود. از صدای پای من مثل اینکه به حال آمده باشد، نگاهم کرد و زیر لب پرسید:
《همه سالمید؟》
پس از حملات دیشب، نگران حال ما، خود را از خاکریز به خانه کشانده و حالا دیگر رمقی برایش نمانده بود که دلواپس حالش صدایم لرزید :
《پاشو عباس، خودم میبرمت درمانگاه.》
از لحنم لبخند کمرنگی روی لبش نشست و زمزمه کرد :
《خوبم خواهرجون!》
شاید هم میدانست در درمانگاه دارویی پیدا نمیشود و نمیخواست دل من بلرزد که چفیه خونی زخمش را با دست دیگرش پوشاند و پرسید :
《یوسف بهتره؟》
در برابر نگاه نگرانش نتوانستم حقیقت حال یوسف را بگویم و او از سکوتم آیه را خواند، سرش را دوباره به دیوار تکیه داد و با صدایی که از خستگی خش افتاده بود، نجوا کرد :
《❤️حاج قاسم❤️ نمیذاره وضعیت اینجوری بمونه، یجوری داعشیها رو دست به سر میکنه تا هلیکوپترها بتونن بیان.》
سپس به سمتم چرخید وحرفی زد که دلم آتش گرفت
:《دلم واسه یوسف تنگ شده، سه روزه ندیدمش!♡♡》
اشکی که تا روی گونه ام رسیده بود پاک کردم و پرسیدم :
《میخوای بیدارش کنم؟》
سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهی به خودش کرد و با خجالت پاسخ داد :
《اوضام خیلی خرابه!》
و از چشمان شکستهام فهمیده بود از غم دوری حیدر کمر خم کردهام که بالبخندی دلربا دلداری ام داد :
《ان شاءالله محاصره میشکنه و حیدر برمیگرده!》
وخبر نداشت آخرین خبرم از حیدر نغمه ناله هایی بود که امیدم را برای دیدارش ناامید کرده است.
@jihadmughnieh