بهنظر میرسید که صبورتر شدهام اما چراغی در وجودم دوست داشت روشن بماند، که دگر تاریک و خاموش است. بهسان نرمی شمع که با یکفوت خاموش خواهد شد.
جیم.
چهآگوست جالبی رو شروع کردیم، ایولا.
پشیمونی همراهِ من داره میاد، بخاطر این پیام. آگوستِ وحشتناک عجیبی رو شروع کردم، مزخرف و بیهوده. اما وقتی یهپیامهایی رو یادم میاد که امروز ثبت شدن تو قلبم، چهاز جنبهی بد چهخوب که بیشترش خوب بودن اونهم از سمت یکنفر، قلبم از ذوق میخواد جیغ بزنه. اما یهو اون شادیِ قلبم که میاد بترکه، یادش میاد عه امروز؟ امروز فلانی اینو گفت، این کنایهرو زد، اینتیکه رو انداخت، اینکارو انجام داد یهو بادش میخوابه. بعد اون بغضی که از شادی جمع شده تو گلوش که بخواد تبدیل به جیغ و خوشحالی بشه، یهو یهغمِ خیلی بزرگی همهی اونارو خاموش میکنه. اما بخشی هم هست که میتونه نسبت بهاینا بیتفاوت باشه و فقط بهاون همهذوق نگاهبکنه.
جیم.
ما در این اواخر خراب کردیم. اما میشود دوباره تکههارا ساخت؟ نه. از نظرتو جواب منفیست، بله که منفی
امشب که دوباره ملاقات کردیم، چشمهامون رو. دلتنگیهات رو میشد حس کرد، امشب واقعا لبخند بود، لبخند هایِ عمیق از اونها که همیشه برام لبخند میزنی، میخندیدی ازم سوال میپرسیدی. ابروکمونجونِمن دلت خنک میشه با ابروهات اخم میکنی؟ پریشون بودم، خیلی مشخص بود. شاید فقط برای تو که دیدی چیها شد و نشد. من همون آدمی بودم که شاید میشد بیام یکهو بغلت کنم و کلی ذوق کنم همراهِ بغض و اتفاقاتی که افتاد، اما تو باور نکن. کاش این آخرین خداحافظیمون نباشه.
جیم.
مدام از شانهی خودکار، بالا میروم هرشب برایت شعر میگویم، تو اصلا شعر میخوانی؟
امشب برای یادِگاریش، ایننوشته شد رو یهکاغذ. برای همیشگی، برای راههای دور.