هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
گاهی میان شلوغیِ جهان،
ناگهان از خودم میپرسم؛
اگر همهچیز را از من بگیرند،
جز نامم،
جز خاطراتم،
جز آنچه دیگران دربارهام گفتهاند،
چه چیزی از «من» باقی میماند؟
شاید انسان،
پیش از آنکه کسی باشد،
یک پرسش است؛
پرسشی سرگردان
میان تولد و مرگ،
که تمام عمر
به دنبال پاسخی میگردد
که شاید هرگز وجود نداشته باشد.
ما به آسمان نگاه میکنیم
و از بزرگیِ جهان حیرت میکنیم؛
اما عجیبتر آن است
که تکهای کوچک از همین جهان
درون ما نشسته
و میتواند دربارهی تمام جهان
سؤال بپرسد.
شاید زندگی
پیدا کردنِ پاسخ نیست؛
شاید
هنرِ زنده ماندن میانِ پرسشهاست؛
اینکه هنوز ندانیم چرا آمدهایم،
اما آنقدر شجاع باشیم
که به پرسیدن ادامه دهیم.
و من،
هنوز ایستادهام
میان هزاران «چرا»؛
نه برای آنکه روزی
تمامشان را جواب بدهم،
بلکه برای آنکه
در مسیرِ پرسیدن،
خودم را پیدا کنم.
شاید فلسفه همین باشد؛
لحظهای که جهان
برای نخستینبار
دیگر بدیهی به نظر نمیرسد.
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
و آیا تو،
آنی هستی که جهان برایش عادیست؟.
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
ندانسته گفتند:
او مجنون است و دیگری لیلیست؛
غافل از آنکه
مجنونِ نخستین، من بودم
و لیلی، پیش از آنکه قصهاش را به دیگری بسپارد،
لیلیِ من بود.
مجنونی دیگر از راه رسید؛
و من ماندم
با قصهای که روزی
دو نفره نوشته بودیم…
او لیلیام را نبرد؛
فقط مرا از قصهای که فکر میکردم
تا پایانش سهم من است،
بیرون گذاشت. 🙂
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
باشد
منم همانقدر سرد
همان قدر بی توجه
و همان قدر مثل تو خواهم شد؛
گویی بفهمی کارت غلط است..؛
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
گفتم: «ای دوست، پیمانِ یاری با من میبندی؟»
گفت: «بایست، تا مگر زیرِ پایَت علفی بروید.»
گفتم: «ایستادهام و ریشه در خاکِ انتظار دواندهام.»
هنوز سخنم به آخر نرسیده بود که گفت: «بایست، تا ریشههایت بخشکند.»
گفتم: «ریشه دوانده بودم؛ لیک سالهاست که از تشنگی خشکیدهام.»
گفت: «مرا یارِ پیر خوش نمیآید.»
پس خاموش ماندم.
چه تلخ بود که من، تمامِ جوانیِ خویش را پایِ همان «بایست» نهاده بودم؛ و او، آنگاه که انتظار مرا پیر کرد، مرا به جرمِ پیری نخواست.
اینگونه بود که دانستم: گاه آدمی را رفتن پیر نمیکند؛ منتظر ماندن، پیرش میکند.
و چه بیرحم است روزگار، که آنکس که تو را سالها به ماندن خوانده، سرانجام از دیدنِ ریشههای خشکیدهات روی برگرداند.
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
ولی مجنون اول من بودم!!💔
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
دیگه وقتشه بری برو زل زدی به چی؟..
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
یادته هر بار هرجا گم میشدی توی دردات
من تا فردا گوش میدادم همه حرفات.
الان که تنهام.. زنگ میزنم تو ام بردار..
من دارم حرف بات.. تو جای من باش.. 🙂
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
یه چیزی پاک شده که نباید به این زودی پاک میشده ـ اونی که فور داده بیاد پی دوباره بگه بعد بفرسته اونی ام که پاک کرده بیاد پی.
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
گاهی از دل شب به رخسارت می نگرم و حسرت میخورم؛
هدایت شده از دُختَری میانِ سَطرهایِ خاموش؛
فکر کردم شاید هنوز آنقدر از قصهات دور نشدهام که ندانم جای من کجاست.