جنگ بعدی ما با اسرائیل با یک آشوب داخلی همراه خواهد بود و دشمن برای پیشبرد اهدافش به این آشوب نیاز خواهد داشت.
هوشیار و حواس جمع باشید که یک وقت آب به آسیاب دشمن نریزیم!
#جهت_اطلاع
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگر خونمون به جوش اومد و خشمگین و عصبانی شدیم 😡 و خواستیم همه رو چک و لگدی کنیم، در این حالت اهل بیت چه توصیه ای برای کنترل ما دارن؟
#سیدکاظم_روحبخش
شیعه مَہد؎🌱
اگر خونمون به جوش اومد و خشمگین و عصبانی شدیم 😡 و خواستیم همه رو چک و لگدی کنیم، در این حالت اهل بیت
امام صادق عليه السلام:
هيچ بنده اى خشم خود را فرو نخورد،
مگر اين كه خداوند عزّوجلّ
بر عزّت او در دنيا و آخرت افزود.
📚كافى،ج2، ص 110، ح5
#حدیث
- / از حجاب استایلها تشکر میکنم .
چون اونا بودن که به دختر محجبه یاد دادن که با حجاب هم میشه آرایش غلیظ داشت ؛ پشتِ دوربین عِشوه اومد ، چون نامحرم ؛ نامحرمِ مجازیه ! یاد دادن که اگر چادر نباشه ، میتونی باحجاب استایلهایِ بهتری بزنی واسه جذبِ نگاههایِ غلط *
یاد دادن توسطِ حجابی که یادگاریِ مادرشون فاطمه سلاماللهعلیها هستش و نمادِ پاکیه میتونن هر غلطی که دلشون خواست انجام بدن ! 😶🌫🔥
#حجاباستایل / #جهالتتاکجا؟
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیاتی که اُمیدوارت میکنه و
حتما باید بشنوی ؛🎧🌿
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗پلاک پنهان 💗
#part123
با صدای دوباره آیفون،سمانه سریع از پله ها پایین آمد و گفت:
ــ خودم جواب میدم خاله
گوشی را برداشت و گفت:
ــ کیه؟
ــ سلام دخترم ،احمدی هستم میاید دم در
ــ سلام آقای احمدی ،بفرمایید داخل
ــ نه دخترم عجله دارم
ــ چشم اومدم
با عجله چادرش را سر کرد و به طرف در رفت،سردار احمدی،کسی بود که موقع شهادتوکمیل کنارش بود،از آن روز تا الان هر چند مدت به آن ها سر می زد،در را باز کرد که سردار را که با لبخند مهربانانه منتظر بود دید.
ــ سلام سردار بفرمایید تو
ــ سلام دخترم ،نه عجله دارم تنها هم نیستم
سمانه نگاهش به سمت ماشین کشیده شد،با دیدن مردی که کاملا صورتش را با چفیه پنهان کرده بود،با تعجب ابروانش را بالا داد.
ــ این مدارکی که بهت گفته بودم اتاق کمیل برام بیار،بفرما دخترم،
سمانه پوشه ها را از دست سردار گرفت و گفت:
ــ به دردتون خورد؟
ــ نه زیاد،اما بازم ممنونم مزاحمتون نمیشم
سمانه از سنگینی نگاه مردی که در ماشین بود ،معذب و کلافه شده بود سریع خداحافظی کرد و در را بست.
نگاهی به پروندها انداخت،احساس می کرد، وقتی به سردار دادهوبود سنگین تر بودند.
با صدای سمیه خانم سریع به خانه رفت.
****
ـــ دیدیش؟؟
به علامت تایید سری تکان داد
ــ نمیخوام این دیدار تورو از هدفت دور کنه و ذهنت مشغول بشه
سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:
ــ مطمئن باشید این دیدار منو برای رسیدن به هدفم مصمم تر کرد
سردا سری تکان داد و حواسش را به رانندگی اش داد.