eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 پلاک پنهــان💗 ــ خونریزیم زیاد بود،برای همین سریع از هوش رفتم. آهی کشید و ادامه داد: ــ وقتی بهوش اومدم یاسر بالا سرم بود،سرگیجه داشتم وبی خبری از اطرافم بیشتر کلافم کرده بود،هر لحظه منتظر بودم تو بیای تو اتاق.اما یاسر حرفایی زد که اصلا باب میل من نبود اما باید اینکارو میکردم،نه اینکه مجبور باشم اما باید این قضیه تموم می شد. دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: ــ قرار بود فقط چند ماه زنده بودنم مخفی بمونه اما کار طول کشید،تیمور یه خلافکار ساده نبود،مثل یه درخت بود با کلی شاخه،برای نابودیش باید اول شاخه هارو میشکوندیم. این شد که کار چهارسال طول کشید. سمانه با بعض زمزمه کرد: ــ چرا خودتو تو این چهار سال نشون ندادی؟بلاخره فقط من. ــ نمیشد سمانه،تیمور فک میکرد من کشته شدم ،و این به نفع ما بود،پس نباید خودمو به کسی نشون بدم،چندبار خواستم بهت نزدیک بشم اما بعد پشیمون شدم،چون مطمئن بودم اولین دیدار باتو جون تو به خطر میفته. ــ میتونستیم مخفیانه همدیگرو ببینیم،چرا سختش کردی کمیل دستان سمانه را در دست گرفت و گفت: ــ تیمور اونقدرا که فک میکنی ساده نیست،من بعد از چهارسال اومدم دم در خونه و تو رو دیدم یه بارهم که اومده بودی سر مزار.. سمانه با شوک گفت: ــ اون،اون تو بودی؟ ــ آره من بودم،بعد چند بار که دیدمت تیمور شک کرد،و اون شب لعنتی اون اومد سراغت،فهمیدیم که زیر نظری سمانه با یادآوری آن شب و آن مرد وحشتناک ناخوداگاه لرزی بر تنش نشست. ــ اون تیمور بود،شک کرده بود و برای همین خودش سراغ تو اومد،سمانه باور کن دست و پام بسته بود،تو این چهارسال به من سخت تر گذشت،دور از تو مادرم،صغری،خانوادم،دیگه امیدی جز یه روز بیام پیشتون امید دیگه ای نداشتم. دست سمانه را نوازش کرد و با لبخند غمگینی ادامه داد: ــ بعضی شبا تا صبح نمیخوابیدم،مینشستم خاطراتمونو مرور میکردم،دعواهامون،بیرون رفتنا،لجبازی های تو. ــ حرص دادنای تو،زورگویی هات کمیل نگاهی به اخم های درهم رفته ی سمانه کرد و بلند خندید ــ اِ نخند،مگه من چیز خنده داری گفتم ،حقیقتو گفتم. کمیل که سعی می کرد خنده اش را جمع کند سرش را به علامت "نه"تکان داد.
سلام دوستان عزیزم 🌱❤️ بازم ببخشید که دیر شد و دیگه به آخر رمان نزدیک شدیم و فردا ۳ پارت آخر رو ميزارم💗 ولی برای رمان بعدی شما پیشنهاد بدید تا بزارم🌱 ولی حداقل تا یکی دو هفته بعد نمیتونم رمان بزارم چون کلاس هام بیشتر شده ولی سعی میکنم سریع تر یک رمان زیبا براتون بزارم البته یکی در نظر دارم که خیلی قشنگه ولی شما پیشنهاد بدید🙏🌸
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخالِق‌ِالمَہد؎.🤍
ان‌شاءاللّٰھ‌ظھورآقامون🌿^.^! . .( :🕊
🤍بسمﷲالرحمن‌الرحیم🫀 -🥺🤍- 🥲‌ شروع۲۶شهریورپایان۴آبان
دعا کنیم برای والیبالیست‌های تیم ملی کشورمون🇮🇷
و تمام غم هایش به پایان رسید :)🙂❤️‍🩹
858.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_ خیلی سخته این بغض ، این دلتنگی :))💔