eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
6.2هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
روایتی جالب از همسر شهید «مصطفی صدرزاده» می‌گفت چند روز پیش به قاب عکس‌ش نگاه کردم و گفتم: آقامصطفی! حساب‌ش دستته چند شاخه گل بدهکاری!؟ آخه مصطفی رسمِ محبت‌ش این بود که لااقل هفته‌ای یک‌بار برام شاخه گلی می‌خرید و هدیه می‌داد… فاطمه‌اش از اونور اتاق گفت: مامان! خرج بابا زیاد میشه! اگر بخواد همهٔ این مدت رو جبران کنه باید یه دسته‌گل شیک برات بفرسته! امروز صبح بدون هیچ برنامهٔ قبلی از جایی زنگ زدن و دعوتمون کردن برا مراسم بزرگداشت مصطفی. به محض ورودمون به مراسم، یک نفر با این دسته‌گل جلو آمد و گفت این رو آقامصطفی برای همسرش فرستاده! اینکه میگن شهدا زنده هستند، به اعتبار لفظ و کلام و تشبیه و استعاره نیست. شهدا صرفا ناظر نیستند، حاضرِ فعال‌اند؛ مثل همین مصطفی صدرزاده. 🌷 ✨ شادی روح شهدا صلوات🌷
اصلا می‌دونیـد چیه؟! میگن‌ حضرت‌ عباس‌ نتونست‌ به آرزوش‌ برسـه و آب‌ رو به خیمـه برسونه... برایِ همین‌، خـدا باب‌ الحوائجش‌ کرد که‌ بتونه آروزیِ بقیه‌ رو برآورده‌ کنه.. به‌ همین قشنگـی.. :)
❤️🍃 برای تقویت اراده: ذکر «لاحول و لاقوه الا بالله العلی العظیم» 70 مرتبه گفت شود. حداقل تا 15 روز. برای تقویت حافظه و پیشرفت تحصیلی: ذکر «یا علیم» روزی 150 مرتبه حداقل تا 40 روز. برای بی حوصلگی و اعصاب و روان: ذکر «یا حلیم» روزی 88 مرتبه. برای درمان وسواس فکری: ذکر «الغفور» روزی 110 مرتبه. برای رفع افسردگی: ذکر «الوهاب» روزی 14 مرتبه حداقل تا 40 روز. برای دوری از خطر و رفع موانع ذهنی تلاوت آیه شریفه: «وَ جَعَلْنا مِنْ بَیْنِ أَیْدیهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَیْناهُمْ فَهُمْ لا یُبْصِرُونَ» (یس/9)
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون کسیه که وقتی آینده راجبش حرف میزنی بچه هات فک میکنن داری از افسانه های خیالی تعریف میکنی، رهبرمونه؛)))
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقای امام حسین... خیلی وقته کارم از دلتنگی و این چیزا گذشته؛ دلم می خواد تو بغلت جون بدم"
بریم برای چند پارت باحال و هیجانی ❤️‍🔥✨
🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥🔥 🔥🔥🔥 🔥🔥 🔥 🔥😈 قران را محکم چسپوندم به سینه ام ومدام تکرار میکردم(یاصاحب الزمان الغوث والامان) ,لنگ لنگان درکابینت داروها رابازکردم وچندتا چسپ برداشتم ,نشستم کف اشپزخونه ومشغول چسپ زدن به پاهام شدم.... یک دفعه دیدم.... همینجورکه چسب دوم راروی زخم میزدم وپیش خودم(یاصاحب الزمان ,الغوث.والامان)رامیگفتم احساس,کردم یه چیزی داخل بدنم از پاهام داره میادبالا,همینجور امد وامد وامد ویکباره یه دود غلیظ وسیاه رنگ همراه با بازدمم که الان تند شده بود,بیرون میامد... دوده درمقابل چشمای من تبدیل شد به آدم کریه المنظری که ناخنهای بلندی داشت,پاهاش مثل سم بود ویک دم هم پشتش داشت... واااای خدای من ,این ابلیس داخل تن من لانه کرده بود؟؟ خوشحال شدم ازاینکه بالاخره از تنم بیرون کشیدمش,جن یک نگاهی به من کرد ویک نگاه به خونهای کف اشپزخانه وشروع به لیسیدن خونها کرد . حالا میفهمیدم که هیچ ترسی ازاین ابلیسک ندارم,مگر من انسان اشرف مخلوقات نیستم؟؟ مگرخدا برای نجات من قران وپیغمبر ودوازده نورپاک ,برزمین فرونفرستاده؟ پس من قوی ترازاین اهریمن هستم ,تا نخواهم نمیتونه آسیبی به من بزند... آروم وبی تفاوت ازکنارش رد شدم...دید دارم میرم تواتاق,به دنبالم آمد,دیگه همه چی دست خودم بود به اختیارخودم. باخیال راحت به نمازمستحبی ایستادم وای چه آرامشی داشتم. اونم گوشه ی اتاق ایستاده بود خیره به من ,حرفهای بسیار رکیکی از دهنش خارج میکرد... بی توجه بهش ادامه دادم... نمازم که تموم شد ,متوسل شدم به ارباب,برای دل خودم روضه میخوندم وگریه میکردم واونم باصدای بلند وبلندتر فحش میداد,اماانگار میترسیدبهم نزدیک بشه. عزاداریم بهم چسپید. ازاتاق رفتم بیرون اما همچنان قران دستم بود, اونم مثل سایه پشت سرم میومد. رفتم اشپزخونه تایک نهارساده برا باباومامان درست کنم. یکدفعه ایفون را زدند... یعنی کی میتونست باشه؟؟ باباومامان کلید داشتند.کسی هم قرار نبود بیاد. ایفونمون تصویری بود,تا چشم به تصویر پشت آیفون افتاد بدنم شل شد... خدای من.... دونفر تومانیتور ایفون ,یک تن بی سر رانشونم دادند بعدش ,جسدراانداختن وسرخونین پدرم رابالا آوردند. از ته سرم جیغ میکشیدم ,حال خودم رانمیفهمیدم ,نگاه کردم گوشه ی حال اون جن خبیث باصدای بلند بهم میخندید دوباره ایفون ,دوباره سر خونین بابام,جلودر از حال رفتم ودیگه چیزی نفهمیدم... نمیدونم چه مدت گذشته بود که با صدای گریه ی مامان که اب روصورتم میریخت چشام رابازکردم. درکی از زمان ومکان نداشتم,مامان چرا سیاه پوشیده؟؟ ,یکدفعه چهره ی خونین بابام اومد پیش نظرم ,بدنم به رعشه افتاد,نکنه بابام راکشتن؟؟ تا شروع کردم به لرزیدن مامان صدا زد:محسن زود بیا ,اب قند را بیار, داره میلرزه,بابا با لیوان اب قند از اشپزخونه امد بیرون خیالم راحت شد که زنده است . اومدم بگم من خوبم,چیزیم نیست,اما هرچه کردم نتونستم حرفی بزنم,انگارکه قدرت تکلم را ازم گرفتن. مادرم گریه میکرد ویاحسین میگفت. به یکباره ازگوشه ی اتاق صدای فحش شنیدم,بازم اون شیطان خبیث روبه مادرم فحشش میداد,دیگه طاقت نیاوردم,حمله کردم به طرفش ,میخواستم دهنش را خوردکنم,,رسیدم بهش زدم زدم...مامان وبابا به خیالشون من دیوونه شدم,اخه اونا جن رانمیدیدند. محکم گرفتنم وبردن تواتاقم به تخت بستنم... به قلم طاهره سادات حسینی ✏️