سلام رفقااااااا🖤🎀❤️
عزاداری هاتون قبول ❤️🩹
خبر خووووووبببببب✨🔥
تا چند دقیقه دیگه پارت گذاری رو شروع میکنیم ، راس ساعت ۵📝🕔
از این به بعد روز های فرد راس ساعت ۵ پارت گذاری میشه و در اون زمان از ادمین های عزیز خواهشمندم که پستی در چنل نذارند تا حداقل چهل دقیقه؛ ✨🔥
ممنونم از همتون❤️🖤
سلام به همگی 🖤🎀🫶🏻
دوستان عزیز همونطور که در جریانید قراره پارت گذاری از امروز شروع بشه.
انتهای هر پارت میبینید که ما نوشتیم:
به قلمِ رازا
این رازا، من و خانوم بنت الحیدر هستیم پس
فکر نکنید که رمان به قلم خودمون نیست.
رازا اسم مستعار مشترک منو رفیقم هستش 💖
یا علی💕
#پروندهیغریبهایاشنا
#part1
چشمامو بسته بودم و فقط جیغ میکشیدم.
یعنی حنجره برام نمونده بود!
یکی که بغلم نشسته بود گفت:
+تموم شد دیگه، جیغ نزن کر شدم!
چشم هام رو باز کردم و دیدم یه مرده که انگار مسئول اونجا بود داشت با یه لبخند مضخرف که تمسخر از سرو روش میبارید نگام میکرد! بیادب!
چشم ازش گرفتم و روبه شاهرخ گفتم:
_خاک تو سرت اینم جاعه منو آوردی اخه بیشور؟!
شاهرخ که معلوم بود به سختی داشت خندش رو کنترل میکرد گفت:
+خو حالا تموم شد دیگه!
درحالی که از اون کشتی صبا لعنتی داشتیم فاصله میگرفتیم گفت:
+مگه تو نبودی که گفتی من از هیچی نمیترسم و فلان؟! بازی های شهربازی که دیگه چیزی نیست. انگار دستت رو شده ترسو خا.....
نذاشتم ادامه جملشو بگه و یه پس گردنی محکم بهش زدم و اونم وقتی داشت با دستش گردنش رو میمالید گفت :
+چیه مگه دروغ میگم ؟
منم یه چشم غره ترسناک رفتم و راهم رو ادامه دادم تا اینکه به یه بستی فروشی رسیدیم،
من که انگار نه انگار الان داشتم باهاش بحث میکردم رو کردم بهش و با حالت ملتمسانه گفتم:
_بستی میخوام شاهرخییی!
دیگه این مودی بودن من دست شاهرخ اومده بود یه ابروشو بالا انداخت و گفت:
+خب حالا اون چشای بیریختِتو درشت تر نکن! الان میریم ۲ تا بستی میزنیم تو رگ عشق کنیم
بعدم دستمو گرفت و به سمت بستنی فروشی رفتیم و ۲ تا بستنی شکلاتی گرفتیم.
نشستیم روی یکی از نیمکت های نزدیک شهربازی و شروع کردیم به خوردن .
مثه بچه ها پاهامو تکون میدادم و با ذوق بستنی میخوردم .
شاهرخ با چشمایی که میخندید لپمو نرم کشید و گفت:
+بچه!
الان هر کسی جای این پسرهی نردبون بود قطعا یه بلایی سرش میآوردم! ولی خب نمیشد!
اون شاهرخ بود نمیتونستم اون شخصیت دیگمو نشونش بدم! من پیشش یه دختر معصوم و گوگولی و مهربون بودم!!!!! هه! مهربون!!!!!
+ماهرخ؟
_ها؟
+درد و ها عین آدم بگو بله
_خو بگو دیگه ؟
+اول بگو بله
_نمیگم!
+پس منم نمیگم!
بعد سرشو کرد اونور و به بستنیش زل زد. یه نیم نگاه ریزی بهش کردم و دلم سوخت واسش
_شاهرخ؟
+هیم؟
_کوفت ، حالا الان مظلوم شدی واسه من؟ خب بگو چی میخواستی بگی؟
+.....
_داداشییییییی؟؟؟
سرش رو کرد روبه من و تا خواست حرفش رو بگه گوشیم زنگ خورد!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part2
نگاهم به گوشیم افتاد ، این وقت شب معمولا کسی بهم زنگ نمیزد! از تو جیبم اوردمش بیرون ، روش نوشته بود سامان!!!!!
سامان؟؟؟؟؟ الان باید زنگ بزنه؟؟؟؟!!! من الان جلوی شاهرخ چجوری به این جواب بدم!
نگاهی به شاهرخ انداختم و دیدم داره بستنیش رو میخوره روبش کردم و گفتم :
_الان میام برم ببینم ستاره چی میگه!
بلند شدم و رفتم پشت درختا، به داداش خودمم دروغ میگم! هه! ستاره!
+الو سلام خانم
_سلام و درد احمق مگه من صد بار نگفتم وقتی خونه ام بهم زنگ نزنید؟ هااااا؟!
+ببخشید خانم آخه مهم بود
_خب بنال!!!
+خانم آقای جکسون اینجاست!
خشکم زد! یعنی چی؟!
جکسون؟!
_الان باید خبر بدی؟ اصلا الان چرا اومده اون مردک؟!
+خانم نمیدونم الان تو اتاق شما نشسته و نمیگه چیکار داره فقط یه جمله میگه :
باید شما رو ببینه!
مغزم هنگ کرد یعنی چی؟!
آدم فرستاده!؟ بعد اون اتفاق؟!
اخم ریزی روی پیشونیم نشست یکم شک کردم یعنی چیکار داره؟!
_ببین من الان نمیتونم بیام یه جوری دست به سرش کن و تا فردا نگهش دار تا بیام
+چشم خانم
قطع کردم و گوشی رو به کف دستم میکوبیدم و به شاهرخ نگاه میکردم که فردا چجوری بپیچونمش و برم مقر!!!!!!!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part3
_شاااااااهررررررخ؟
+.....
_شاااااااااااهرخخخخ!!!!؟؟؟
پاشو بت میگم بچه پروووووو بخدا میرم پارچ آب میارماااااا
+هییییییممممم؟؟
_درد ! خو بلند شو لنگ ظهره مگه تو کار و بار نداری بلند شو ببینیم تنبل خان؛
پتو شو یدفعه از زیرش کشیدم که قل بخوره بیوفته، ولی خب زور منه فنچول کجا و زور این گندهبک کجا!
سرشو چرخوند و روبه من گفت ؛
+ببین میدونم دکترا جوابت کردن ولی نباید سر من خالی کنی که عزیزم کرم داشتن و مریض بودن هم یه نوع بیماری هست که ماشالا شما......
با متکا زدم تو صورتش و گفتم :
_من مریضم؟
دوباره با متکا زدم تو صورتش و گفتم :
_بیمارم؟ اره؟
دوباره یدونه محکم کوبوندم تو سرش و درحالی که از اتاق میرفتم بیرون گفتم؛
_اگه دیگه برات از اون فسنجون های مخصوصم رو درست کردممممم!!! سه ساعته وایسادم دارم صدات میکنم گلوم درد گذفت انقد جیغ جیغ کردم! دارم میگم بلند شو مگه من الافم که.......
نداشت جمله مو تموم کنم:
+خخخخبببببب حالا بلند شدم دیگه حالا
یه روز شد تو بزاری من بخوابم اهههههه
دهن کجی کردم و گفتم:
_میمون تو از ۷ روز هفته ۹ روزشو تا لنگ ظهر میکپی، اونوقت میگی یه روووووز؟!
تکخندی زد و گفت:
+حرص نخور حالا سکته میکنی!
_بیشوووور
با حرص از اتاقش زدم بیرون .
داشتم میز صبحونه رو براش میچیدم اونم درحالی که از اتاق میومد بیرون گفت؛
_میگم اتو موتو بهم قرض میدی؟!
برگشتم نگاش کردم و با صحنه ی خیلی باحالی مواجه شدم!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part4
_هییییییییین!!!!!!! شااااهرخخخخخ؟!!!!! برق گرفتت دیشب من نفهمیدم؟!!!!!!!
+کوفت! بگو کجاس.. نخند بگو کجاس ماهرخ... ماهرخ؟ ماهرخ نفس بکش الان میمیری میفتی رو دستم ماهرخخخخ؟!!!!
من از شدت خنده پخش زمین بودم و قهقهه میزدم!
دلم رو گرفته بودم و نفسم داشت بند میومد!
تیکه تیکه گفتم:
_واییی.... خدا... موها...شووووووووو
دوباره قهقهه زدم.
سریع اومد سمتم و شونه هامو تکون داد ؛
+ماهرخ الان نفست میره خره نخند!!!! بابا الان میمیری دختر!!!!
یواش یواش نفسم برگشت و اشکام که در اثر خنده از چشمام ریخته بودو پاک کردم!
وای خدا خیلی باحال بود!
اونم دید من آروم شدم ولم کرد و نشست رو پله آشپزخونه
در حالی که هنوز داشتم میخندیدم
_چرا اونجوری شده موهات؟!!!!!
+چی کار کنم خو ، من بد خوابم
_اره اونو که میدونم ولی خو چرا قبل از اینکه بخوابی ژل موهاتو نمیشوری که وسط کشتی با هادی ساعی مثه بوقلمون نشی؟!
دوباره زدم زیر خنده
+خیلی خب بابا!
از رو زمین بلند شدم و به لیوان آب خوردم
+جایی میری؟
_اره!
+کجا؟!
خشکم زد! خیلی کم پیش میاد بپرسه کجا میرم!
_با... دوستام....میرم بیرون!!!!!
+با کدوم دوستات ؟!
اخم ریزی کردم. نه لعنتی الان وقت شک کردن نیست!
با خونسردی گفتم:
_با همکلاسی هام امروز قرار گذاشتیم....
+آها....خب خوش بگذره....!
_ببین برات صبحونه آماده کردم اگه جایی نرفتی از غذای دیشبو بخور من میرم دیگه
سویچم رو برداشتم و خدافظی کردم و سریع رفتم بیرون تا بازم سوال نپرسه
عجیب بود شاهرخ به بیرون رفتنم زیاد گیر نمیداد ولی امروز.....
به هر حال.....
الان من اون ماهرخ تو خونه نیستم!......
سوار ماشین شدم و حرکت کردم به سمت.................. مقر!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
خب رفقا اینم از ۴ پارت ✨🎀❤️
دوستان عزیز 😁 اینجا هااااا اول داستانه منتظر باشید تا جاهای خوب و خفن داستان برسه🔥✨😃
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part4 _هییییییییین!!!!!!! شااااهرخخخخخ؟!!!!! برق گرفتت دیشب من نفهمیدم؟!
چهار پارت از رمان نوش نگاهتون🫀🪄
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
صدا سیما شاید نتونه اینارو پخش کنه
مجلس هم که بسته هست که نمایندگان انقلابی این حرفها رو به گوش مردم برسانند
مردم مبعوث شده ای که کار بدست شما تمام خواهد شد تا میتوانید این کلیپ را منتشر کنید
🛑🛑🛑🛑🛑