765.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️امام موسیصدر: كسى كه گريه مىكند، اما در عين حال، براى پايمال كردن اهداف امام حسين تلاش مىكند، همانند عمربنسعد است كه گريه مىكرد، ولى دستور كشتن امام حسين را هم داد. كسى كه گريه مىكند، ولى در برابر پايمال شدن حق و جولان دادن باطل خاموش مىنشيند نيز همين وضع ...
آنهایی که می گویند انتقام خون رهبر شهید فراتر از کشتن این دو تن سگ نجس (ترامپ و نتانیاهو ) است دو دسته هستند:
۱ـ ما مردم که می دانیم هیچ چیزی جای یک تار موی رهبرمان را هم نخواهد گرفت اما این به معنی کنار گذاشتن این دو نفر از موضوع انتقام نیست.
۲ـ دیگرانی که با وعده های انتقام آرمانی می خواهند عملاً به سراغ این دو نفر نروند!
انتقام مختار رحمت الله علیه جگر اهل بیت علیهم السلام را خنک کرد.
از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود:
«هیچ زن هاشمی سرمه به چشم نکشید، خضاب نکرد و تا پنج سال هیچ دودی (از پختوپز) در خانهای از بنیهاشم دیده نشد، تا آنگاه که عبیدالله بن زیاد کشته شد.»
و از فاطمه دختر علی امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است که گفت:
«هیچ زنی از خاندان ما حنا نبست، میل سرمه در چشم خود نگرداند و موی خود را شانه نکرد، تا آنکه مختار سر عبیدالله بن زیاد را فرستاد.»
و ابن قولویه در کامل الزیارات با سند خود از امام جعفر صادق(ع) روایت کرده است که فرمود:
«هیچ زنی از خاندان ما خضاب نکرد، روغن (و عطر) به کار نبرد، سرمه نکشید و موی خود را نیاراست، تا آنکه سر عبیدالله بن زیاد به نزد ما آورده شد...»
([اعیان الشیعة، جلد اول، صفحه ۵۸۲)
بله عزیزان ما انتقام می خواهیم با عنایت بر این مطلب که انتقام اصلی خون رهبرمان نابودی رژیم صهیونیستی و ظهور مولایمان عجل الله تعالی فرجه الشریف است.
📣🖤✨
خب رفقا راس ساعت ۵ پارت گذاری داریم؛
لطفاً ، خواهشمندم از ادمین های محترم که
تا ساعت ۵ و چهل دقیقه پست و تقدیمی
در کانال نگذارند.🙏🏻📝📑🕔❌
ممنونم ازتون 🎀❤️
#پروندهیغریبهایاشنا
#part7
~\ شاهرخ /~
اخمامو کشیدم تو هم و گفتم: باشه فعلا کار نداری
_نه داداش برو آماده شو بیا
+باشه داداش یا علی
_یاعلی!
........
بعد از صحبت با اون آرازِ دیوونه یه دوش گرفتم و لباسام رو پوشیدم
یه ژاکت چرمی با شلوار مشکی و یه پیراهن سفید ، عطری هم که ماهرخ دو روز پیش برای تولدم خرید رو زدم، واقعا این دختر تو همهچی تک بود!
سلیقش حرف نداشت!
بوی ملایم و شیرینی داشت . با اینکه ماهرخ از چیزای شاد و شیرین متنفر بود ولی به سلیقه من احترام میزاشت و واقعا ممنونش بودم!
راه افتادم به سمت سازمان..... سر راه یه شیرینی هم گرفتم تا طبق گفته کمیل همه بچهها جمعن، با هم بخوریم..
ماشین رو پارک کردم تو پارکینگ و وارد سازمان شدم
سلام تیمسار!
سلام قربان!
به سرباز هایی که احترام میزاشتن سر تکون میدادم و جواباشونو میدادم.
_به به به آقا شاهرخ چه عجب از این طرفا یادی از ما کردی....
آراز بود که اینو میگفت؛ یه پسر دلقک و باهوش که فکش یه دیقهام واینمیسه!
بهترین رفیقم بودم دقیقا مثه یه داداش!
تو اوج حال بدیم همیشه هوامو داشت و سعی میکرد با شوخی های مسخرش خنده رو لبم بیاره!
+به به سلام آقای دیوونه چطوری؟
_ما که مثل همیشه کیف مون کوکه شما چطوری زنتون چطورن؟!
زدم پس کلش و گفتم:
+من کی زن گرفتم که خودم خبر ندارم؟!
پشت گردنشو گرفت و گفت:
_وا پس من چیم؟!
چشم غره ای بهش رفتم که گفت:
_خب حالا ترش نکن طلاقت میدما!
خواستم دوباره بزنمش که با خنده جاخالی داد و چشمش افتاد به دستم. چشماش برق زد و با لحن شاد همیشگیش گفت:
_به به شیرینی هم که گرفتی،
دستشو سد راهم کرد و گفت:
_اجازه بدین اجازه بدین!
خامه ای گرفتی یا نه؟! اگه نباشه رات نمیدما!
+بله هست آقا آراز اتفاقا از اونا که دوست داری حالا بدو برو اونور ببینم.....
ادامه دارد....
بهقلم: رازا 🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part8
~\ ماهرخ /~
بلند شدم و گاو صندوقمو بستم نگاهی تو آینه به خودم کردم!
یه دختر مثل من چقدر میتونه سنگ باشه!........
.......
در برام باز شد صدای محکم و قویِ قدم هام سکوت اتاقمو شکست.
ایلیا و سینا کنار میزم بودن سر خم کردن سر جکسون به طرفم چرخید که بیتوجه به اونا روی صندلی مخصوصم نشستم.
فضای اتاق سکوتی سنگینی داشت خیلی خیلی سنگین. با دیدن مردمک لرزونش که نشون از ترسش بود پوزخند عمیقی زدم.
همینو میخواستم!
ازم بترسن!
این حس قدرت رو بینهایت دوست داشتم!
خودخواهانه بود که بگم یه جورایی از ترسی که به دل همه مینداختم، تغذیه میکردم؟!
تکیه داده بودم به صندلی و روبرومو برانداز میکردم.
سیگاری در آوردم و با فندک طلاییم آتیش زدم.
پک عمیقی زدم و بعد فوت کردن دودش گفتم:
_چیشده؟!
اخمو بود ولی تکون سختی خورد که نیشخندی نشست رو لبم!
ترسوی بدبخت! نمیتونی ترستو پنهان کنی!
پک محکمی زدم و گفتم:
_خب؟ جناب ادوارد تجدید نظر کردن!!!! مثل اینکه قراره اتفاقای جالبی بیوفته! اووومممم نمیدونم!
دوباره پکی زدم که اونم سعی کرد جدی تر بشه و صداشو صاف کرد .
با لحجه انگلیسیِ غلیضش جواب داد:
+من به دستور آقای کارسن اینجا هستم. ازتون میخوام به حرفام خوب فکر کنید و بعد جواب قطعی بدید!
از پشت میز بلند شدم و سمتش رفتم. کلت طلاییم رو تو دستم جابهجا کردم و دور مبل سلطنتیِ مشکیای که روش نشسته بود چرخیدم.
جدی گفتم:
_میشنوم
دست مشت شدش لرزید! واقعا انقدر جونشو دوست داشت و ازم میترسید؟!
ترسش اصلا برام مهم نبود، برعکس بهم انرژی میداد و باعث میشد سنگدل تر بشم!
اخم کردم و گفتم:
_ادوارد از تویی که حرفهای هستی بعیده همچین کسیو انتخاب کنی، چرا بهش نمیگی رک و پوست کنده حرفشو بزنه؟!
با تعجب بهم نگاه کرد که دستمو به حالت بای بای تکون دادم و گفتم:
_سلام عرض شد آقای کارسن!
جکسون با بهت گفت:
+راجب چی حرف میزنید؟!
با پوزخند بهش نگاه کردم و گفتم:
_منو احمق فرض کردی؟! دوربینِ پشت ِ کراواتت نشون میده ادوارد هم صدامونو میشنوه هم ما رو میبینه!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
راستی الان براتون پیوی خودم و ژیکان بانو رو میزارم نظراتتون رو بگید✨🎀
درباره رمان اگه دوست داشتید نظر بدید ، خوشحال میشیم بدونیم✨❤️
442.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصویری زیبا و شگفت انگیز شبیه به نقشه ایران در دولژانسکایا، استان کراسنودار، روسیه
این تصویر هوش مصنوعی نیست و در رسانه های روسیه خیلی سروصدا کرده است.
#ققنوس_ایران برخاسته است.
Location: Dolzhanskaya, Krasnodarskiy Kray, Russia