📣🖤✨
خب رفقا راس ساعت ۵ پارت گذاری داریم؛
لطفاً ، خواهشمندم از ادمین های محترم که
تا ساعت ۵ و چهل دقیقه پست و تقدیمی
در کانال قرار ندهند.🙏🏻📝📑🕔❌
ممنونم ازتون 🎀❤️
سلام باز اومدم مــن!🐥✨️
عزاداری هاتون قبول باشه🖤🪄
پاااارت داریم🎀💗
اومدم با ۳ پارت نانازی🌷
راس ساعت ۵ پارت ها رو میزارم، تا اون موقع لطفا پست نذارید❗️
#پروندهیغریبهایاشنا
#part9
~\ شاهرخ /~
دستشو سد راهم کرد و گفت:
_اجازه بدین اجازه بدین!
خامه ای گرفتی یا نه؟! اگه نباشه رات نمیدما!
+بله هست آقا آراز اتفاقا از اونا که دوست داری حالا بدو برو اونور ببینم
با قر و فر دستمو کشید و رفتیم سمت اتاق کنفرانس!
شک دارم این بزرگ شده باشه! مغزش تو همون بچگی مونده!
درو که باز کردم یه دفعه کلی برف شادی خالی شد روم . وا!
بچهها دست میزنند و تولد مبارک میخوندن
اوه! تولدم بود!
نیما دستش یه کیک بود روبه آراز گفتم:
+پس بخاطر این میگفتی پاشو زود بیا
با شنگولی گفت:
_اره دیگه سه روزه نیستی پریروز هم که تولدتت بود نبودی دیگه گفتم پاشیم یه تولد کوچولو موچولو بگیریم واست
بعد صداشو زنونه کرد و گفت:
_واسه آقامون هر کاری میکنمممم!
هلش دادم و با خنده گفتم:
+گمشو!
خندید و رفت کنار
نیما گفت:
×تعارف بزار کنار و بیا شمع و فوت کن
با بچهها یکم گفتیم و خندیدیم و کیک و بریدیم و چند تا شون هم کادو دادن آقا رحمان هم با یه سینی چایی اومد و تولدم رو تبریک گفت . داشتیم چایی با کیک میخوردیم که...
×به به هیچی چایی عمو رحمان نمیشه اصلا کیک با چایی عمو رحمان میچسبه.......
+آراز یکم آروم تر بخور هنوز کیک هست تازه شیرینی هم گرفتم اونم هست همش مال تو آروم بابا الان خفه میشی پسر!
اصلا توجهی به حرفم نکرد و بازم چنگال چنگال کیک گذاشت تو دهنش!
با دهن نسبتا پر گفت:
_مال آقامونه به تو چه؟!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part10
~\ ماهرخ /~
با ناباوری نگاهم کرد که دوباره پکی به سیگار کوفتیم زدم و خونسرد نگاهش کردم.
_اگه قراره تا صبح بشینی اینجا و مِن مِن کنی باید بگم که من اصلا وقت ندارم یا حرفت رو بزن یا همین الان از جلو چشمام محو شو!
آب دهنشو قورت داد و سرش رو بالا گرفت. یکی از ابرو هامو انداختم بالا و سمت میز رفتم و منتظر موندم...
واقعا نمیدونستم چی ازم میخواد یا اومده چی بگه،
ولی حس شیشمم یه چیزایی میگفت!
تو چشماش نگا کردم معلوم نبود چی میشنید از ادوارد که اخماشو بیشتر توهم برد و فکشو سایید.
کلتم رو روی میز چرخوندم تا ببینم آقا کی میخواد دهن وا کنه حرف بزنه؟!
وای خدا خب حرف بزن دیگه!
صدامو صاف کردم و گفتم:
+یادت رفته رئیست چی بهت گفته؟!
پوزخندی زدم که بیشتر حرصش در اومد ولی نفس عمیقی کشید.
اگه قصدش کلافه کردن من بود باید بگم که....
به شدت تو کارش حرفه ای بود چون الان بود که بزنم بکشمش!
واقعا حرصمو در آورده بود!
د حرف بزن دیگه!
دوباره پکی به سیگار گرون قیمتم زدم.
چرا لال شده بود؟!
شیطونه میگه برو یه درس حسابی بهش بده!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part11
~\ شاهرخ /~
نیما زد پس کلش و گفت:
×کوفته! اول قورت بده اونو بعد زر بزن اه اه
آراز چشم غره ای رفت و ما رو به خنده انداخت.
+من مگه به تو نگفتم انقد شوهر شوهر نکن!
چشم غره ای رفت و گفت:
_ساکت شو هااااا مهریمو میزارم اجرا میندازمت زندون آب خنک بخوری حال کنی!
خندیدم بهش و یدونه زدم به بازوش!
+آبرومونو تو همه جا بردی مردک! همه فکر میکنن همجنس گراییم!
دوباره چنگال کیکو گذاشت دهنش و پشت چشمی نازک کرد.
_لیاقت عشق منو نداری اصن!
نیما لگدی به پاش زد و کلا از اون بحث اومدیم بیرون.
سر بحثو باز کردم و گفتم:
+راستی بچهها این دو سه روز که من نبودم چیزی از دختره که گم شده بود نفهمیدین؟!
یه دفعه آراز شروع کرد به سرفه کردن!
نیما با هول از پاچ براش آب ریخت تا خفه نشه عجیب بود! سبحان انگار ترسید ولی سریع جمش کرد و شروع کرد به خندیدن و پشتش میزد.
×بابا مگه نمیگیم آروم بخور بیا الان خفه میشی
با اخم گفتم:
+خب؟!
نیما صداشو صاف مرد و گفت:
اممم خب.. ما..جسد اون دختر رو.... توی علف زار پیدا کردیم!!!!!
خشکم زد!
یعنی تنها سر نخی میتونستیم بفهمیم کی مدارک سازمان ۴۸ رو لو داده مردهههه؟!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
شیعه مَہد؎🌱
#پروندهیغریبهایاشنا #part11 ~\ شاهرخ /~ نیما زد پس کلش و گفت: ×کوفته! اول قورت بده اونو بعد
۳ پارت از رمانمون نوش نگاهتون🎀🫴🏻
شیعه مَہد؎🌱
@IRAN9023 خودم @Zhikan926 ژیکان بانو
منتظر نظرات قشنگتون راجب رمان هستیم🫀☘
ای گل ارغوونم شاخ و برگت تبر خورد💔