10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصلی آمادۀ یک وداع 😭
۳ روز تا آغاز مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب در مصلی تهران باقی مانده و مسئولان از آمادگی ۸۰ درصدی محل وداع و میزبانی از زائران خبر میدهد.
✍ عجب ساعتهای سختی بر قلب امت اسلام،ملت پرشور و باوفای ایران و چشمهای متحیر عاشقانش میگذرد.
ما را به چنین سختجانی،پس از تو گمان نبود آقاجان.
تو به ما جرات طوفان شدن دادی و حالا چون نسیم از میان ما میروی.
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمی دیدهنشده از نوه شهید رهبر شهید انقلاب 🥺
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
همه کس و کار من حسین
#دلبر_عراقی
#امام_حسینم
رفقاااا خیلی ببخشید من امروز ساعت پنج کار داشتم و جایی بودم و نتونستم پارت گذاری کنم 💔
الان براتون ۳ پارت جذاب میزارم ✨⚡
فقط لطفاً ادمین های محترم تا ساعت ۷ و ۳۰ دقیقه پست و تقدیمی تو کانال نزارید لطفاً ❌❌❌❌❌
#پروندهیغریبهایاشنا
#part12
~\ ماهرخ /~
دوباره پکی به سیگار گرون قیمتم زدم.
چرا لال شده بود؟!
شیطونه میگه برو یه درس حسابی بهش بده!
البته شیطون چرا؟؟ من خود شیطانم!!!!!!!
سیگارمو توی جا سیگاری نقره ایم خاموش کردم. چی بود زهرماری؟!
مجبور نبودم سمتش نمیرفتم ولی خب... یه چیزایی باب میل ما نیست!
صاف نشست و دستاشو توهم قفل کرد. دوباره با اون لحن مزخرفش شروع کرد حرف زدن:
_جناب ادوارد....
با پام روی زمین ضرب گرفتم و پوفی کشیدم.
معلوم بود داره از طرف مایکل توبیخ میشه چون با ترس سریع گفت:
_چشم رئیس!
اوخی! مردک ِ بیچاره! عمو ادوارد اوفت کرد؟!
آره خب بایدم از ادوارد بترسه! یعنی همه از مایکل میترسن! همه به جز من...
ترس من اونقدری نیست که اسمشو بزارم ترس!
پوزخندی زدم و چشمامو بستم. صبرم بیاندازه کم بود و اونم هی طولش میداد.
با اخم و صدای ترسناکی گفتم:
+میگی یا نه؟!
نفس عمیقی کشید و گفت:
_جناب ادوارد قصد دارن از شما...دعوت کنن که وارد باند ما بشین..!
اول پوزخند زدم و اون پوزخند تبدیل شد به یه قهقهه دیوانه وار!
گفتم:
+وووواووووو
یهو جدی شدم کلت طلاییم رو گذاشتم روی شقیقش و یکم بهش فشار وارد کردم. چشماشو بست و اخم کرد ترسیده بود!
با فک قفل شده گفتم:
+ببین چی دارم بهت میگم!
شبح برای کسی کار نمیکنه، بقیه آدما هستن که برای شبح کار می کنن...،
و تو ادوارد کارسن آرزوی دیدن من توی باند خودتو نداشته باش!
اسلحه رو از روی سرش برداشتم و سمت میزم رفتم.
اخم کرد و بهم نگاه کرد.
تفنگو گذاشتم روی میز و دستامو قفل هم کردم.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا 🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part13
~\ شاهرخ /~
یعنی تنها سر نخی میتونستیم بفهمیم کی مدارک سازمان ۴۸ رو لو داده مردهههه؟!!
.................
_بابا سرگیجه گرفتم اینقدر راه نرو شاهرخ
×راست میگه دیگه شاهرخ چرا خود خوری میکنی پسر اصلا....
+ پسرا میفهمین دارین چی میگین؟!
یه سر نخ داشتیم که به باد رفت انتظار داری الان شاد و شنگول باشم؟!!!
×کسی ازت انتظار شنگولیت نداره یکم آروم باش
دستم رو لای موهام کشیدم و نشستم رو صندلی کلافه بودم ، از شدت سردرگمی و کلافگی سردرد گرفتم!
همیشه وقتی به یه بن بست میرسم دست و پامو گم میکنم انگار همه چی تموم شده!
_شاهرخ ؟!
+بله؟!
_خوبی ؟!
+اره اوکیم
با لحن کنایه واری گفت:
_آره معلومه!
با ناچاری نگاش کردم که دستشو گذاشت رو شونم و کنارم نشست.
دستمو گرفتم به سرم. ای خدا!
حالا باید چیکار میکردیم؟!
+نیما؟
×جانم داداش؟!
+بی بلا، گفتی چطوری مرده؟!
×براساس نظریه پزشک قانونی اول تیر خورده بعد چاقو. یعنی یه فاصله ای بین تیر خوردنش تا چاقو خوردنش بوده!
آراز سر تکون داد و گفت:
_به احتمال زیاد قاتل، قصدش زجرکش کردن اون بوده چون تیر توی کبدش و چاقو توی قلبش فرو رفته!
بلند شدم سر پا و گفتم:
قاتل چرا اونو اینطوری کشته؟!
نیما صداشو صاف کرد و گفت:
طبق اطلاعاتی که داریم، فهمیدیم این خانم یعنی ماریا مستوفی یه جاسوس بوده و اطلاعات سازمان ۴۸ رو دزدیده!
ولی هنوز نمیدونیم واسه کی کار میکنه و اون اطلاعات به چه دردش میخورده!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part14
~\ ماهرخ /~
تفنگو گذاشتم روی میز و دستامو قفل هم کردم.
با لحن جدی و صورتی اخمو گفتم:
+۱ من برای هیچکس کار نمیکنم، ۲ کسی نمیتونه به من دستور بده و ۳ هر کسی سد راه من بشه باید نابود بشه!
پوزخندی زدم و گفتم:
+قبلام بهت گفتم ادوارد... من سه قدم از تو جلوترم، توی هر چیزی که فکرشو بکنی!
تقریبا میشد بگم داشتم مبالغه میکردم.
نه من جلوتر بودم نه اون! یه جور برابری بود که به یه مسابقه شباهت داشت!
آره درسته، منو اون رقیب بودیم!
جکسون نفس عمیقی کشید و گفت:
_رئیس از شما دعوت کردن به عنوان بالا ترین عضو باند توی ایران به ما بپیوندید!
این به این معنی نیست که شما برای رئیس کار میکنید! من..منظورم اینه شما میشید شریک برای جناب ادوارد!
عجیب بود! واقعا عجیب بود.!
منو اون باهم کل کل داشتیم و حالا...؟!
بعد اون همه ماجرا میخواد ریاست باند ایرانشو بهم بسپره؟!
پوزخندی زدم و با تمسخر و کمی تعجب گفتم:
+چه چیزی باعث شده که جناب کارسن بزرگ منو برای شراکت با خودشون انتخاب کنن؟!
صداشو صاف کرد و گفت:
_شما رئیس یکی از بزرگترین باند های خلافکاری توی ایران هستین و باتوجه به مهارت و هوش شما، جناب ادوارد دستور دادن از شما تقاضا کنیم که برای همکاری به ما بپیوندید....
_قبول میکنید؟!
اخم ظریفی روی پیشونیم نشست و گفتم:
_چه تضمینی داره که اتفاقات سری قبل دوباره تکرار نشه؟!
سرشو تکون داد گفت:
+خود جناب کارسن ضمانت میکنن که همه چیز بابا میلتون باشه با هر شرطی که خودتون بخواید...
ادامه دارد....
بهقلم: رازا🎀🎀
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊