eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
امام امت به سلامت دیدار مون روز رجعت
Kill trump از این به بعد فقط همین
دوستان عزیز بابت تاخیر پارت گذاری معذرت می‌خوام زیاد خوب نبودم الان براتون ۳ پارت می‌زارم
~\ شاهرخ /~ +اینا چیه؟! نیما در حالی که یه پرونده دستش بود سمتم اومد و جلوم بازش کرد! مهر قرمز رنگ نظرم رو جلب کرد " ناتمام " عکس یه جسد پسر ۲۸ ۲۷ ساله بود؛ نیما شروع کرد به توضیح دادن درباره پرونده: ×ببینید منو آرمین داشتیم بخش پرونده های ناتموم رو برسی می‌کردیم که به یه چیزی برخوردیم! نشستم رو صندلی و نیما ادامه داد ×ما توی پرونده ناتموم چیز مشکوکی دیدیم که یه ربطی به پرونده ماریا مستوفی داره! با جدیت بهش خیره شدیم که با اخم دستاشو گره کرد و گفت: ×داستان پرونده ها باهم مختلف بودن ولی توشون چند تا نقطه اشتراک پیدا کردیم! چند تا پرونده رو آورد جلوی من و دوباره ادامه داد: ×اینا همه پرونده جسد هایی هستن که به یه شکل کشته شدن. بعد یکم مطالعه متوجه شدیم جرم هاشون هم یکیه! با جمله آخری که نیما گفت خشکم زد! ×همشون با کلت طلایی کشته شدن، همون اسلحه مرموز با تیر زهرآگین عقرب قرمز! همشون هم کسایی بودن که انگار واسه یه باند کار میکردن ولی یا لو رفتن یا یه کاری کردن که از بازی حذف شدن! دقیقا مثل ماریا مستوفی! آراز با تعجب اومد جلو و پرونده رو برداشت؛ با حالت متفکرانه گفت: _پس یا همه اونا برای یک نفر کار میکردن یا دشمن مشترکشون اون یه نفر بوده! ........ بچه‌ها داشتن هنوز تو پرونده ها می‌گشتن تا حداقل بتونن یه نکته‌ی دیگه ای توشون پیدا کنن منم که دوباره سردرگم شدم زل زده بودم به عکس جسد هایی که با کلت طلایی کشته شدن! من واقعا باهوش بودم، پرونده های به شدت پیچیده ای رو حل کرده بودم و به خاطر همین دقت و جدیتمِ که با این سن کم تیمسار شدم! ولی خب از بچگی یه عادت خیلی بد داشتم وقتی یکم کم میاوردم دست و پامو گم میکردم! از بچگی دست راست بابا بودم و از این کارا سر درمیاوردم. گفته بودم بابام پلیس بود؟! آره الان گفتم! اون موقع همیشه بابا بود که آرومم میکرد و بهم انگیزه میداد، خیلی صبور و محتاط بود و پرونده هایی از اینا پیچیده تر رو هم حل کرده بود و.......!!!!!!!! وایسا وایسا وایساااااا بابام!!!!! اون موقع هم یکی از این پرونده ها رو داشت!!!!! خودم باهاش بودم! <فلش بگ> & چند سال قبل: +بابا این پرونده جدیده؟! _هم اره هم نه! این یکی از اون هزاران پرونده‌ی پیچیده‌ نیست، این فرق داره! کسی که پشت پرده این پرونده‌اس واقعا آدم خطرناکیه! ولی..... پیداش میکنم ادامه دارد.... به‌قلم: رازا🎀🎀    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ شاهرخ /~ فلش بگ> & چند سال قبل: +بابا این پرونده جدیده؟! _هم اره هم نه! این یکی از اون هزاران پرونده‌ی پیچیده‌ نیست، این فرق داره! کسی که پشت پرده این پرونده‌اس واقعا آدم خطرناکیه! ولی..... پیداش میکنم زمان حال: ولی بابام بعد از اون پرونده دیگه برنگشت!!!!!!! دقیق یادمه خودِ خودش بود! همین کلت طلایی نحس! اون پرونده....اون پرونده...! عین جن زده ها بلند شدم و آراز و با داد صدا کردم! آراز بدبخت فک کرد چی شده! +آراز آراز آراز ارااااااااااااز _یا اس‌قدوس!! چیشد جن دیدی؟ از اینکه تو مواقع حساس هم شیطنت رو کنار نمی‌گذاشت برام خیلی خنده دار بود ولی با همون لحن جدیم گفتم: + نه احمق! بابام! _دلت برا بابات تنگ شده؟! روحشو دیدی؟! یا جن تسخیرت کرده یا بابات........ از این همه سوالایی که پشت سر هم می‌پرسید خندم گرفت ، حرفش رو قطع کردم و گفتم: +بابا دو دقیقه در گاراژ و ببند داری با سرعت میگ میگ سوال می‌پرسی! _خو بگو چی شد؟!؟!؟ +آراز یادته قبل فوتِ بابام ، بابام یه پرونده ناتموم داشت؟! انگار تازه دوزاریش افتاده بود _اهااااااااا اره اره +اونم پرونده‌ی ۳ جسد بود که با همین گلوله کشته شده بودن! تیر هم دقیقا توی کبدشون بوده!!!!!! _ عهههههههه آرررررررره! یادمه!!!!!! بعد هردومون سریع بلند شدیم و دویدیم سمت بخش پرونده های ناتموم! با سرعت شروع به گشتن کردیم تا ببینیم چی می‌تونیم پیدا کنیم؟! سبحان و نیما و آرمین با تعجب داشتن نگام میکردن خب بیچاره ها حق داشتن اونا از چیزی خبر نداشتن، اون موقع فقط منو آراز با بابام بودیم! هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم! لعنتی! با کلافگی دستی به موهام کشیدم که آراز با یه حالتِ ناباور و هیجانی گفت: _شاهرخ!؟ اتاق بابات!!!! اتاق باب.... چراغی بالای سرم روشن شد! راست می‌گفت!!!! بابا همه‌ی پرونده هاشو توی اتاق کارش نگه می‌داشت! بدون توجه به بچه‌ها بدو رفتم سمت طبقه بالا. اتاق کار بابام تو سازمان! اتاقِ اولین تیمسار بزرگمهر! وقتی رسیدم به در اتاق، چند دیقه مکث کردم! چی شد که دیگه برنگشت؟! چی شد که فوت شد؟! یاد آخرین باری که بابا از این اتاق بیرون رفت و دیگه برنگشت افتادم؛ مطمئنم اون پرونده‌ی بابام به ربطی به این پرونده خودم داره! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا🎀🎀    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
یاد آخرین باری که بابا از این اتاق بیرون رفت و دیگه برنگشت افتادم؛ مطمئنم اون پرونده‌ی بابام به ربطی به این پرونده خودم داره! ..... دستمو روی دستگیره گذاشتم و پایین کشیدم ولی..... قفل بود! قفل بوددددد؟!؟!؟! بعد بابا کسی دیگه پاشو توی این اتاق نذاشت! حتی برای برداشتن پرونده های ناتموم! برگشتم به آراز نگا کردم اونم با تعجب به دستگیره نگا میکرد که یکدفعه یاد تیمسار فلاحی افتادم! +آ...آراز! تیمسار فلاحی! کلید باید دست اون باشه! اونم با شوق گفت: _اره اره دست خودشه! سریع به سمت اتاق تیمسار فلاحی رفتیم، وقتی به اونجا رسیدیم اونقدر هیجان و استرس داشتیم که هردومون یادمون رفت در بزنیم و یه دفعه درو بازکردیم!!!!!! وای خدا! تیمسار که داشت با پرونده هاش ور میرفت وقتی مارو دید ترسید و ازجاش بلند شد و با تعجب به ما چشم دوخت!!! تازه دوزارمون افتاد که چه گندی زدیم سریع یه احترام گذاشتیم! چه سوتی بدی!!! ×چتونه شما مگه سر آوردید ادبتون رو یادتون رفت بیارید با خودتون؟!! از درون داشتیم ذوق مرگ می‌شدیم ولی از بیرون با شرمندگی گفتیم: +شرمنده تیمسار! ببخشید واقعا! اینقدر هول و هیجان داشتیم که بیایم یه چیزی ازتون بگیریم که کلا ادب یادمون رفت، ببخشید! تک خنده ای کرد و گفت: ×بله شما دوتا از بچگی همین بودید مخصوصا تو شاهرخ عین بابات! خب حالا عب نداره بگو ببینم چی شده که اینجوری دستگیره درو شکوندید!؟ یا اباالفضل!!!!!!! هردو با تعجب به دستگیره بیچاره که پشتمون افتاده بود رو زمین نگاه کردیم! _دستگیره بدبخت! زیر لب داشت با خودش حرف می‌زد این آرازِ دیوونه! من با ترس بهش نگا کی‌کردم و اون داشت از خنده منفجر میشد! با صدای آرومی بهش گفتم: +خاک تو سرت ، رو آب بخندی احمق زدیم دستگیره رو شکوندیم بعد تو داری میخندی؟!!!! با صدایی که معلوم بود داشت خندشو کنترل میکرد گفت: _من چی کار کنم تو که منو می‌شناسی دست خودم نیست! مخصوصا تو شرایط حساس و جدی! نگاهی به تیمسار انداختم و دیدم اونم داره خندشو کنترل می‌کنه! وای! انگار فقط من بودم که داشتم از این خنگ بازی مون حرص می‌خوردم!!! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا🎀🎀    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
اینم از سه پارت جذاب
امروز یه پسر حدوداً ۱۰ ساله رو دیدم که داشت تفنگ اسباب‌بازی می‌فروخت و با کلی ذوق داد می‌زد: «تفنگ ترامپ‌کُش داریم!» همینطور که داشت تبلیغ می‌کرد، یه بچه‌ی کوچیک‌تر بود که به مادرش میگفت: «مامان پول بده بخرم، می‌خوام برم ترامپو بزنم!» 😂 آدم می‌مونه از این غیرت کودکانه‌ای که حتی بچه‌ها هم جنایت‌های اون خبیث رو می‌فهمن و آرزوی نابودیش رو دارن. کاش یه روز زودتر شاهد هلاکت این سفاک خون‌ریز باشیم و دنیا از شرش خلاص شه. اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد.
🚨 مخبر: قاتلان امام شهید به مرگ طبیعی نخواهند مُرد و نظام انتقام خواهد گرفت 🇮🇷🚩