#پروندهیغریبهایاشنا
#part30
~\ شاهرخ /~
_واییییییی شاهرخ به خدا خوبم برو بگیر بکپ اههههه
+الان من مطمئن باشم زنده ای دیگه؟!
_شاهرخ بخدا میامااااا!
+خیلی خب جوش نزن ولی اگه خواستی بمیری اول ندا بده بعد بمیر خب؟!!!!
دسته جارو برقی که کنار پاش بود رو برداشت و افتاد دنبالم!
میخواست جدی جدی بزنه!!!!
حالا من بدو اون بدو
_شاهرخ دلم میخواد همینو بکنم تو حلقت اههههه
سریع از پله ها بالا رفتم و فرار کردم تو اتاق و درو بستم و جلو در وایسادم که یه لگد محکم زد به در. خندم گرفت!
خوشحال بودم که از اون حس و حال دراومده!
بیشتر به خاطر این خوشحال بودم که قفل نکرده بود!
+اصلا لیاقت نداری بهت محب..........
با لگد بعدی خفه شدم و بلند بلند خندیدم
_مگه من گیرت نیارم شاهرخ!!!!!!
صداش اومد؛ دسته ی جارو رو انداخت و رفت تو اتاقش و درو بست!
حق داشت بیچاره!
درو باز کردم و رفتم بیرون؛ آروم رفتم سمت اتاقش و درو باز کردم!......
+ببین یادت نره خواستی بمیری بهم بگ........
با دمپایی که سمتم پرت کرد ساکت شدم و درو بستم ، خنده ای مهمون لبام شد و داشتم میرفتم سمت اتاق خودم که درو باز کرد و مظلومانه صدام کرد؛ خندم گرفت ، به زور کنترلش کردم.....
_شاهرخ؟!
+جون شاهرخ؟!
_خــــــــب!!!!!! مرسی که هستی همین! دوست دارم شب بخیر!!!!
اینو سریع گفتو درو بست....
از سرعت عملش خندم گرفت و آروم جوری که بشنوه گفتم؛
+منم دوست دارم دنیای شاهرخ!!!!
بعد راه افتادم سمت اتاقم و خودمو رو تخت پرت کردم!
ماهرخ حق داشت تا اون حد از اون ماجرا بترسه!!!! ولی خب از اینکه هنوزم دربارش نگفته خیلی کلافه بودم!
ولی من قول میدم مراقبش باشم بابا!!!!!!
از فکرش بیرون اومدم و مثل شب های دیگه یه قرص خواب انداختم بالا و کم کم چشم هام سنگین شد و خوابم برد!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part31
~\ ماهرخ /~
خودمو رو تخت پرت کردم و به سقف خیره شدم......
ولی جدی اگه شاهرخ نبود چجوری از اون بهت بیرون میومدم!؟ واقعا که جونم به جونش بنده!
بلند شدم و رفتم سمت تراس؛ درو که باز کردم نسیمی خنکی صورتم رو نوازش کرد و موهام رو به بازی گرفت.....
به نرده لم دادم و به آسمون خیره شدم؛
_مامان؟! بابا؟! یعنی..الان..دارید .منو...میبینید؟!!!!
بابا داری میبینی اون دختر گوگولی و ظرفیت تبدیل شده به یه سنگ!؟
مامان یادته میگفتی تو خیلی مهربونی؟! الان اون مهربونی جاشو داده به بی رحمی و سنگ دلی!!
به نظرتون میتونم مثل قبل بشم؟! نه!
ولی خب از شاهرخ خوب مراقبت میکنم، اونم واسم هم مامان شده هم بابا!
هر دو تون تنهام گذاشتین.... یعنی خب میدونم دست خودتون نبوده ولی همینکه شاهرخ رو دارم باید شکر کنم!
اگه همین شاهرخ دیوونه الان نبود من الان این ماهرخ یا شبح نبودم!!!!!
قول میدم مراقبش باشم!!!!! من......
با صدای دینگ ِ لپتاپم ادامه حرفم رو خوردم!!!
_این وقت شب؟! یعنی کیه؟!
از تراس خارج شدم و درو بستم؛ نشستم روی صندلی و لپتاپ رو باز کردم؛ یه ایمیل بود!
_این دیگه کدوم خریه؟!
بازش کردم و خوندمش با تموم شدنش پوزخندی رو لبام شکل گرفت!
_آخه مرتیکه الدنگ ترسو، تو رو چه به تهدید کردن شبح؟؟ احمق!!!!!
ایمیل از جکسون بود.
نوشته بود: [ به نفعتونه که زودتر جوابتو بدید جناب ادوارد از انتظار کشیدن خوششون نمیاد!! ]
_خب به یورم که خوشش نمیاد! ادواردو بگم باز حالا یه چیزی ولی توی احمق به جرئتی این اراجیفو بهم گفتی!؟
اوم! زیاد از لحنت خوشم نیومد آقای دیوید جکسون!!!! پوزتو میخوابونم به خاک ترسوی بدبخت!!!!
در جواب بهش نوشتم:
[ ببین احمق جون اولا به من ربطی نداره ادوارد از چی خوشش میاد از چی نه..... ]
با خودم گفتم واقعا پیشنهاد خوبیه، یعنی خیلی خوبه وقتی بتونم تو کل ایران و آمریکا باندم رو گسترش بدم!
اون چیزی که میخوام رو زود تر گیر میارم ولی خب من اهل این نیستم که سریع بله رو بگم! میپیچونمش!!!!
پس در ادامه نوشتم:
[ دوما من باید با ادوارد رو در رو حرف بزنم!!! ]
و دکمه سند رو زدم و خودمو هول دادم. روی صندلی چرخی خوردم و زمانی نگذشت که جوابمو داد!!!!
_اوووو چه زود عااو خوبه!
اما از چیزی که خوندم زیاد خوشم نیومد!!!!!
نوشته بود:
[ شما تمیتونید به من دستور بدید من به هیچ عنوان چنین کاری نمیکنم و نخواهم کرد نمیتونم شما باید همین جا باید به من جواب بدین!!!!!! ]
از جوابی که داد اصلا خوشم نیومد؛ کسی جرئت مخالفت با شبح رو نداره اونوقت تو کدوم خری هستی که اینجوری حرف میزنی؟! ترسوی بدبخت!
_گور خودتو کندی دیوید خان احمق!!!!!
لپتاب رو بستم و گوشیمو برداشتم و شماره سامان رو گرفتم!
+الو سلام خانوم در خدمتم
_ ببین سامان یه آدرس ازت میخوام همین الان!!!
+چشم خانوم رو چشمم فقط ادرس کی؟!
_ این جکسون رو پیدا کن برام سریع
+رو چشمم خانوم همین الان پیدا میکنم!
نگاهی به ساعت انداختم ؛ عقربه ها روی ۱ و خورده ای درجا میزند!
_ببینم مقری؟
+بله خانوم اینجام!
_ خوبه میخوام بیام !
+بفرمایید خانم
_ سریع پیداش کن
+چشم خانم
قطع کردم و از رو صندلی بلند شدم. سمت کمدم رفتم و درشو باز کردم. چوب پشتش و برداشتم و نگاهی به لباس های چرمی تمام مشکیم انداختم!
پوزخندی زدم و زیر لب زمزمه کردم:
_منتظرم باش دیوید خان!!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part32
~\ ماهرخ /~
پاورچین پاورچین بدون ایجاد کوچیک ترین صدایی از اتاقم اومدم بیرون و سمت اتاق شاهرخ رفتم.
گوشمو به در چسبوندم.
سکوت...!
ســــکوت...!
ســــــــــکوت...!
چیه؟! نکنه توقع دارید صدای آهنگ غمگین و اینا بیاد؟!
نچ داداشم ازین پسر سوسولا نیست، مَرد ِ مَرد!
به خاطر قرصای خوابی که میخورد خوابش سنگین میشد و این کار منو راحت میکرد!
دوباره برگشتم تو اتاقم و درو پشت سرم قفل کردم.
از توی کمد نیم پوت و هودی مشکیمو درآوردم و پوشیدم. کلاه هودیمو کشیدم رو سرم که قیافم معلوم نباشه.
وارد تراس شدم و در اونم قفل کردم. روی نرده وایسادم و با یه حرکت پریدم رو درخت و ازش آویزون شدم. دوباره پریدم رو پل کوچیکی که ورودی باغ بود!
از روی اون هم پریدم سمت در پارکینگ، لباسم و کمی تکوندم و سوار ماشین شدم و به سمت مقر حرکت کردم......
............
بوقی زدم که شاهین درو باز کرد؛ تا منو دید مثل همیشه تا کمر خم شد؛
ماشین رو پارت کردم و توی آسانسور طبقه ی ۲۰ رو زدم.
تا در باز شد سامان جلو در سبز شد!
_خب بگو ببینم چی شد؟! گیرش اوردی؟!
+بله خانم به خیال خودش خیلی حرفه ای قایم شده بود ولی پیداش کردم!
_خوبه سامان!
از سالن گذشتم و وارد اتاق کارم شدم، پشت میز وایسادم و دستهام رو به موازات هم روی میز گذاشتم.
سامان آدرس رو نشونم داد؛
پوزخندی زدم!
_فک میکردم کارت از این بهتر باشه جناب ادوارد!!!!!!
و روبه سامان گفتم:
_برگشتم آدرس روی میز باشه!
بعد از اتاق خارج شدم و رفتم سمت آسانسور؛ مثل همیشه دکمه یک زیر p رو زدم؛
اتاق شبح!
وقتی رسیدم آینه باز شد و داخل اتاق شدم.
اره درسته، انتظار ندارید که از در معمولی آسانسور وارد اتاق وحشت خودم بشم!؟
وارد اتاقم شدم و در کمدو باز کردم! نگاهی به لباسهای مشکیم انداختم کمی که فکر کردم اون لباسا به درد الان نمیخورد!
اوه!
رفتم سمت پنجره ی ساختگی اتاق.
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
اینم سه پارت جذابببب برا شوما 🌱✨
امروز به خاطر یه عزیزی سه پارت گذاشتم، ممنونم از انرژیش🎀🫀✨
بقیه دیگه با خودتونه دیگه اگه شمام انرژی بیشتری بدید پارت هاری بیشتری میگیرید ✨✨
اینم پیوی اگه خواستید پارتا بیشتر بشه ولی خب ما هم دلمون میشکنه هاااااا اینقد زحمت میکشیم رمان خفن شه ولی دریغ از یکم انرژی از سمت مخاطبان..........😮💨😞
@IRAN9023 خودم
@Zhikan926 ژیکان بانو
12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار در مورد همین روزها داره برامون صحبت میکنه...💔
#انتقام_سخت
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگهچشمبهراهشوننباشید..!💔»
_سربازانوطن.
الهی بمیرم برای دل مادراشون 🚶♀
⁉️برخی ها چه زمانی بیدار می شوند!؟
🔻مدرسه را زدند بیدار نشدید
🔻بیمارستان را زدند بیدار نشدید
🔻دانشگاهها را زدند بیدار نشدید
🔻زیرساخت زدند بیدار نشدید
🔻پدر جامعه را زدند بیدار نشدید
و .....
🚀موشک به خانه تان می رسد و برای همیشه به خواب خواهید رفت، قبل از آن روز بیدار شوید ، همه در اقوام خودمان از این افراد داریم که خودشان را به خواب زدند
مسئولین دفاعی و فرماندهان نظامی محترم قرارگاه عملیات مرکزی خاتم الانبیاء (ص) ستاد کل نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران
صبح اعلام کردید اگر دشمن زیرساخت بزند تمام زیر ساخت هارا محو خواهیم کرد.
الوعده وفا ؛ بسم اللّه