3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«دلتنگتم دیگر جوابی
برای این دل ندارم..❤️🩹!»
#شهیدمصطفیعلیخانی
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
« تو میروی به سلامت؛
برسان سلام مارا..❤️🩹!»
#شهیدحمیدمحمدی
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون زمان که باباهاتون تو کمد قایم شدن پدران ما رفتن جلوی صدام وایسادن، الان هم خودمون میریم
شما نگران جنوب نباشید، پوستتون خراب میشه..!!
#پروندهیغریبهایاشنا
#part33
~\ ماهرخ /~
دکمه کنار پنجره رو زدم و درشو باز کردم.
با غرور نگاهی به لباس و وسایل شکنجهام انداختم و نیشخندی زدم.
به وسایلش احتیاجی نداشتم البته فعلا!
لباس شکنجهام رو پوشیدم؛ لباسی که بوی خون میداد!
لباسی بلند با آستین های توری مشکی و مدلی که ترس به دل هر بنی بشری مینداخت!
کلاهمم گذاشتم، یه کلاه بزرگ با نقشهای خون روش!!!!
ماسک خودمو در آوردم و ماسک نقرهای شیطانیم رو زدم ، با یه لبخند خونی!
حتی دیگه چشمامم رنگ خون شده بودن و کسی نمیتونست تشخیص بده دقیقا چه رنگیه!
اوووم خب خوبه؛ امشب نیازی از لنز نیست!
دستم و گذاشتم رو تابلوی گرگ چشماشو فشار دادم و کلت طلاییم رو برداشتم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم!
_هه شاهرخ کجایی که ببینی ماهرخت لباس شکنجه پوشیده و داره میره سر وقت یه بدبخت دیگه!!!!
×ماهرخم؟!!!!!!!!!
خشکم زد! کی بود؟!
کلت رو تو دستم محکم کردم و سریع برگشتم پشتم و کلت و سمتش گرفتم! اما کسی نبود!
خودم شنیدم!
صدا آشنا بود ولی کسی اینجا ماهرخ نمیشناسه!!!!
_ماهرخم نرو!!!!!!
دوباره همون بود!!! .... وایساااا صدا........ صدای مامان بود...........!!!!!!!
_مامان؟!!!!!
با ترس همه جای اتاقو گشتم ولی اونجا کسی نبود!!!!!!
دستمو به سرم گرفتم و با غم گفتم:
_ببخشید مامان ولی دیگه تموم شد!!! ماهرخت مرده!!! همون موقع که رفتی، ماهرخ رو هم بردی الان اینی که میبینی شبحه نه ماهرخ!!!!!
بی خیال شدم و از اتاق زدم بیرون؛
رفتم سمت ماشین شبح و سوار شدم که سامان زد به شیشه!
_چی میخوای؟!
+..خا..خانوم؟ .....شما .....که نمیخواید بلایی..... سرش بیارید؟!!!!!
_هه....! نگران نباش زیاد سخت نمیگیرم بهش میزارم زنده بمونه!!!!!!!
بعد شیشه رو دادم بالا و به سمت لونه ی اون ترسو حرکت کردم...........
وقتی رسیدم نگاهی به دور و بر کردم و از ماشین پیاده شدم.....
_هه اینه اون سوراخی که به خیال خودت قایم شدی؟!
یه کلبه تو دل جنگل سیاه؛ خب..........
درسته! سیاه!
دور و بر کسی نبود یعنی هیچ خونه ای نبود فقط در از درخت های خشک و بوته های خار دار!!!
خاکش نم دار بود و سرد، هوا سنگین بود و مه آلود!
فقط یه نور کوچولو از اون پشت مشتا معلوم بود!
پوزخندی زدم و به اون سمت راه افتادم.
رفتم سمت کلبه ؛ خوبه راحت میشه رفت توش حتی از راحتم راحت تر!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part34
~\ ماهرخ /~
به سرعت از یه درخت رفتم بالا و خودمو پرت کردم روی سقف!
فک کنم فیلم زیاد دیدم!
عین این نینجا ها باهامو قفل کردم به لوله و برعکس آویزون شدم روبه پنجره دیدم جناب تو خواب نازه!!!!!!
اوخی نینی! ناز بشی تورو!
بخواب! بخواب که قراره آخرین شبی که راحت میخوابی باشه!
پوزخندی به بلایی که قراره سرش بیاد زدم و با اون تیکه فلزی که به دستکش هام وصل بود قفل رو بی سر و صدا شکوندم و از پنجره وارد شدم.
خیلی اروم اومدم پایین؛
و نگاهی بهش کردم به سقف نگاهی کردم ؛ همش چوبه ؛ خوبه چون راحت میشه اون کارو بکنم!!!!!
دستم رو گذاشتم رو برق و شروع کردم به روشن خاموش کردن!
خنجر کوچیکم رو درآوردم به دیوار کشیدم! چون چوب بود صدای بدی ایجاد کرد!!!
تکونی که خورد فهمیدم بیدار شده، به سرعت بلند شد و اسلحه شو سمتم گرفت و با دیدنم تعجب کرد. نشناخت منو چون کلاهم نصف صورتم رو پوشونده بود!
+تو... کی هستی زود.. باش.. ماسکتو بردار وگرنه... شلیک میکنم!
از زیر ماسک پوزخندی به احمق بودنش زدم؛
خنجر رو پرت کردم سمتش و اسلحه با خنجر به دیوار چفت شد!
برق ترس تو چشماش نمایان شد!
کلاهم رو آروم برداشتم و همزمان گفتم؛
_من عاشق بوی ترسم!!!!!!!!
از روی صدام شناخت چون خودش رو چسبودند به دیوار و زمزمه کرد:
+ش....شب....شبح؟!......!!!!!!
خنده ای نسبتا بلند کردم و گفتم:
_خوبه آفرین ترسو!
آروم آروم قدم برمیداشتم و کلتم رو هم تو دستم چرخوندم؛ نفس هاش به شمار افتاد ؛
ترسش رو از رو صورتش خوندم و جون گرفتم!
هر چی باشه مهم نیست برام چون شبح از ترس بقیه تغذیه میکنه!!!!!
_خب میبینم که داری سکته میکنی؟!!! فعلا زوده باهات کار دارم! تا الان هیچ کس جرئت نکرده رو حرف شبح حرف بزنه؛!!!
کلمه آخر با داد تموم شد و کلت رو به سمتش گرفتم که از رو تخت خودشو پرت کرد پایین و شروع کرد به التماس کردن!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊