#پروندهیغریبهایاشنا
#part33
~\ ماهرخ /~
دکمه کنار پنجره رو زدم و درشو باز کردم.
با غرور نگاهی به لباس و وسایل شکنجهام انداختم و نیشخندی زدم.
به وسایلش احتیاجی نداشتم البته فعلا!
لباس شکنجهام رو پوشیدم؛ لباسی که بوی خون میداد!
لباسی بلند با آستین های توری مشکی و مدلی که ترس به دل هر بنی بشری مینداخت!
کلاهمم گذاشتم، یه کلاه بزرگ با نقشهای خون روش!!!!
ماسک خودمو در آوردم و ماسک نقرهای شیطانیم رو زدم ، با یه لبخند خونی!
حتی دیگه چشمامم رنگ خون شده بودن و کسی نمیتونست تشخیص بده دقیقا چه رنگیه!
اوووم خب خوبه؛ امشب نیازی از لنز نیست!
دستم و گذاشتم رو تابلوی گرگ چشماشو فشار دادم و کلت طلاییم رو برداشتم. نگاهی تو آینه به خودم انداختم!
_هه شاهرخ کجایی که ببینی ماهرخت لباس شکنجه پوشیده و داره میره سر وقت یه بدبخت دیگه!!!!
×ماهرخم؟!!!!!!!!!
خشکم زد! کی بود؟!
کلت رو تو دستم محکم کردم و سریع برگشتم پشتم و کلت و سمتش گرفتم! اما کسی نبود!
خودم شنیدم!
صدا آشنا بود ولی کسی اینجا ماهرخ نمیشناسه!!!!
_ماهرخم نرو!!!!!!
دوباره همون بود!!! .... وایساااا صدا........ صدای مامان بود...........!!!!!!!
_مامان؟!!!!!
با ترس همه جای اتاقو گشتم ولی اونجا کسی نبود!!!!!!
دستمو به سرم گرفتم و با غم گفتم:
_ببخشید مامان ولی دیگه تموم شد!!! ماهرخت مرده!!! همون موقع که رفتی، ماهرخ رو هم بردی الان اینی که میبینی شبحه نه ماهرخ!!!!!
بی خیال شدم و از اتاق زدم بیرون؛
رفتم سمت ماشین شبح و سوار شدم که سامان زد به شیشه!
_چی میخوای؟!
+..خا..خانوم؟ .....شما .....که نمیخواید بلایی..... سرش بیارید؟!!!!!
_هه....! نگران نباش زیاد سخت نمیگیرم بهش میزارم زنده بمونه!!!!!!!
بعد شیشه رو دادم بالا و به سمت لونه ی اون ترسو حرکت کردم...........
وقتی رسیدم نگاهی به دور و بر کردم و از ماشین پیاده شدم.....
_هه اینه اون سوراخی که به خیال خودت قایم شدی؟!
یه کلبه تو دل جنگل سیاه؛ خب..........
درسته! سیاه!
دور و بر کسی نبود یعنی هیچ خونه ای نبود فقط در از درخت های خشک و بوته های خار دار!!!
خاکش نم دار بود و سرد، هوا سنگین بود و مه آلود!
فقط یه نور کوچولو از اون پشت مشتا معلوم بود!
پوزخندی زدم و به اون سمت راه افتادم.
رفتم سمت کلبه ؛ خوبه راحت میشه رفت توش حتی از راحتم راحت تر!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part34
~\ ماهرخ /~
به سرعت از یه درخت رفتم بالا و خودمو پرت کردم روی سقف!
فک کنم فیلم زیاد دیدم!
عین این نینجا ها باهامو قفل کردم به لوله و برعکس آویزون شدم روبه پنجره دیدم جناب تو خواب نازه!!!!!!
اوخی نینی! ناز بشی تورو!
بخواب! بخواب که قراره آخرین شبی که راحت میخوابی باشه!
پوزخندی به بلایی که قراره سرش بیاد زدم و با اون تیکه فلزی که به دستکش هام وصل بود قفل رو بی سر و صدا شکوندم و از پنجره وارد شدم.
خیلی اروم اومدم پایین؛
و نگاهی بهش کردم به سقف نگاهی کردم ؛ همش چوبه ؛ خوبه چون راحت میشه اون کارو بکنم!!!!!
دستم رو گذاشتم رو برق و شروع کردم به روشن خاموش کردن!
خنجر کوچیکم رو درآوردم به دیوار کشیدم! چون چوب بود صدای بدی ایجاد کرد!!!
تکونی که خورد فهمیدم بیدار شده، به سرعت بلند شد و اسلحه شو سمتم گرفت و با دیدنم تعجب کرد. نشناخت منو چون کلاهم نصف صورتم رو پوشونده بود!
+تو... کی هستی زود.. باش.. ماسکتو بردار وگرنه... شلیک میکنم!
از زیر ماسک پوزخندی به احمق بودنش زدم؛
خنجر رو پرت کردم سمتش و اسلحه با خنجر به دیوار چفت شد!
برق ترس تو چشماش نمایان شد!
کلاهم رو آروم برداشتم و همزمان گفتم؛
_من عاشق بوی ترسم!!!!!!!!
از روی صدام شناخت چون خودش رو چسبودند به دیوار و زمزمه کرد:
+ش....شب....شبح؟!......!!!!!!
خنده ای نسبتا بلند کردم و گفتم:
_خوبه آفرین ترسو!
آروم آروم قدم برمیداشتم و کلتم رو هم تو دستم چرخوندم؛ نفس هاش به شمار افتاد ؛
ترسش رو از رو صورتش خوندم و جون گرفتم!
هر چی باشه مهم نیست برام چون شبح از ترس بقیه تغذیه میکنه!!!!!
_خب میبینم که داری سکته میکنی؟!!! فعلا زوده باهات کار دارم! تا الان هیچ کس جرئت نکرده رو حرف شبح حرف بزنه؛!!!
کلمه آخر با داد تموم شد و کلت رو به سمتش گرفتم که از رو تخت خودشو پرت کرد پایین و شروع کرد به التماس کردن!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part35
~\ ماهرخ /~
از ترس زبونش بند اومده بود. همینو میخواستم!
دورش چرخی زدم که با همون لکنت شروع کرد به التماس کردن!
همینجور که داشت التماس میکرد من لذت میبردم!!!!
_اره التماس کن من خوشم میاد التماس میکنی!!!!
و بعدش هم خنده ای کوتاه؛ اما ترسناک و شیطانی!
_ببینم تو کی باشی که به شبح دستور میدی؟!
انگار تازه دوزاریش افتاد؛ با من من و ترس گفت:
+م.....من....
با لگد محکمی که زدم افتاد رو زمین ولی سریع بلند شد؛
_تو واسم هیچی نیستی من اراده کنم ادوارد باید منو ببینم اگر هم نخوام هیچ احدی نمیتونه جلومو بگیره!
کلتم رو زیر چونش گذاشتم که با ترس بهم چشم دوخت!
_فقط خواستم بهت بفهمونم که شبح از اونی که فکر میکنی ترسناک تره و هیچ کس حق حرف زدن رو حرفش رو نداره جکسون!!!!!
بعد با همون کلت هلش دادم عقب:
بعد با لحنی که ترسناکی و تهدید ازش میبارید گفتم:
_خب؟!..به نظرت...از کجا شروع کنیم؟!؟!؟
.......
+نههههههه....شبححححح!
خواهش میکنم....شبح خوااااااااااهشششششش میکنممممممم....لطفاااااا....بزارم زمیننننننن...ولمممم کنننننید!!!!!
سامان با پوزخند به این مردک نگا میکرد منم داشتم از خنده میترکیدم ولی نمیشد بخندم که!
کم مونده بود گریه کنه!
مثه مرغ شده بود بال بال میزد! وای!
سرمو کج کردم و با لبخند شیطانی به این مردک آویزون از سقف نگا کردم.
به شومینه نگاهی انداختم. هووم! آتیش زبونه میکشید! داغ و قرمز!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
راستی هنوزم کویره هاااااا😒
امروز بخاطر رفقای عزیز که بهم انرژی دادن ۳ پارت گذاشتم ولی از پارت گذاری بعدی اگه بازم کم باشه دیگه همون ۲ پارته😴🥱
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
برای تبادل به آیدی زیر مراجعه کنید :
@Narges_galery_dastband
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
((🌸ما همه سرباز توایم خامنهای گوش به فرمان توایم خامنهای 🌸))
( 🌹 اگه دنبال یه کانال خوب و با فعالیت هستی بهت این کانال رو معرفی میکنم ، فعالیت های این کانال درمورد رهبرمون سید مجتبی ، درمورد شهدا ، درمورد رهبر شهید و ....... 🌹 )
( 💗تازه اگه عضو بشی جایزه هم داری مثل چی ؟ ابزار ادیت ، عکس از رهبر ، عکس از رهبر شهید ، استیکر، گیف های آموزشی ، تم ، پس زمینه موبایل و ........ 💗 )
(برای دریافت جایزه بعد از عضو شدن به این آیدی مراجعه کنید و بگید که در این کانال عضو شدید و جایزه تون رو دریافت کنید آیدی : @Narges_galery_dastband )
کپی؟دوتا صلوات کنار بزاری حلاله ولی از بازی ها کپی نکن 🌸
چنل سربازان اسید مجتبی
اگه سربازی بزن رو پیوستن 👇
کپی بدون عضویت حرام🌻
لینک کانال : https://eitaa.com/zbiamg
آیدی مالک : @zahrAmm313
آیدی مدیر : @Narges_galery_dastband
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
39.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری