#پروندهیغریبهایاشنا
#part36
~\ ماهرخ /~
بهم نگاه کرد، وحشت تو چشم هاش داد میزد!
فکر کنم فهمید که قراره چه بلایی سرش بیارم!!!!!
از رو صندلی بلند شدم و به سامان که با خنجر خودش داشت روی دستای بسته شدهی جکسون بازی میکرد گفتم:
_سامان
+بله خانوم!؟
_هوا سرده مگه نه؟!
سر تکون داد و گفت:
+درسته خانوم! تازه بارون زده
ژست فکر کردن گرفتم و گفتم:
_اوووم میگم بیا یکم گرمش کنیم نظرت چیه؟!
لبخند خبیثمو که دید حرفمو گرفتو رو به جکسونِ وحشت زده گفت:
+خانوم پیشنهادات شما همیشه بهترین بوده و هست،
به پنجره نگاهی انداخت و گفت:
+پنجره هم بازه و سوز میاد!
خنجرم که به دیوار چفت شده بود رو کشیدم بیرون که اسلحش افتاد زمین.
با تمسخر نگاهش کردم و با پام اسلحه رو شوت کردم تو شومینه!!!!
خنجرم رو گرفتم روی آتیش و وقتی کامل داغ شد رفتم سمتش!
وقتی خنجر رو که دید وحشتش دو برابر شد و منم جون گرفتم!!!!!!
شروع کرد به داد و غال کردن!
- نهههعهههه....اینکارو نکنننن.....ولم کنننننن.....خواهششششش میکنممممم......غلط کردممممممم......شبح منو نکشششششش!!!!!!!!
خنده ای نسبتا بلند کردم و خجنر رو به صورتش نزدیک کردم!
از ترس و وحشت نفسش بند اومده بود داشت قالب تهی میکرد بیچاره!!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
#پروندهیغریبهایاشنا
#part37
~\ ماهرخ /~
خنجر رو به صورتش نزدیک کردم خیلی نزدیک!
_ببین ترسوی احمق؛ من شبحم! یه کاری میکنم تا آخر عمرت وقتی اسم شبح رو شنیدی از ترس ندونی خودتو کجا گم و گور کنی!!!!
و بعد با خجنر علامت ضربدر ( × ) رو روی صورتش کشیدم که تا روز قیامت بدونه شبح کیه!!!!!!
اونم از درد و ترس داد میزد و تقریبا بیهوش شد!
منم قبل از اینکه بیهوش بشه بهش گفتم:
_همین فردا میخوام ادوارد و ببینم بهش بگو شبح هرچی میگه باید همون شه حق مخالفت نداره!!!!!
بعدم خنجر رو پرت کردم سمتش که طنابو برید و اونم پرت شد روی زمین!
سمت در رفتم و قبل از بیرون رفتن نگاهی به صورت غرق خونش کردم:
پوزخندی رو لب هام نشست و با خودم گفتم:
کسی با شبح رقابت نمیکنه!!!!!!
و نگاهی به آسمون کردم. تقریباً صبح شده بود.
مامان، بابا این منم! شبح!
بعد راه افتادم سمت ماشین و حرکت کردم سمت مقر!!!!!!
لباس هامو عوض کردم و سرجاش گذاشتم و رفتم سمت خونه.
ماشین و تو پارکینگ گذاشتم. میخواستن از در ورودی برم ولی با خودم گفتم ممکنه شاهرخ بیدار شده باشه!
پامو روی چفت لوله گذاشتم و با یه پرش خودمو به بالاش رسوندم. از درخت آویزون شدم و خودمو به تراس رسوندم قفلشو باز کردم و رفتم داخل.
لباس هامو با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق خودم اومدم بیرون.
رفتم سمت اتاق شاهرخ دیدم هنوز بستس. آروم بازش کردم و دیدم خوابه.
موهاشو ببین!
درو آروم بستم و رفتم تو اتاق خودم.
یه قرص خواب خوردم و کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد! ولی امشب چه حالی داد!!!!!!
ادامه دارد....
بهقلم: رازا
₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
تا حالا قیمه با شـِکر خوردی؟!
قطعا نخوردی .. چرا؟!
چون با هم جور در نمیاد..!
پس چرا چادر میپوشی
با شلوار تنگ نـَود سانتی و رژ ِ لبُ و ..؟
نکن خواهر ِ من : )
قیمه رو با شکر نمیخورن ..🧑🏻🦯‼️
-تلنگرآنه
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون گریه ها داره
عطر نفس هاتو میاره❤️🩹
میدونی شرط تحول چیه؟🥹
'شرط تحول شناخت خداست!🫴🏻
وقتی خدا رو بشناسی ..
'عاشقش میشی ✨
'وقتی عاشقش باشی ..
'گناه نمیکنی .🖇
'و وقتی گناه نکنی ..
'امتحان میشی ؛
اگه قبول شدی، شهید میشی ..✨❤️🩹