eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.3هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
~\ ماهرخ /~ بهم نگاه کرد، وحشت تو چشم هاش داد میزد! فکر کنم فهمید که قراره چه بلایی سرش بیارم!!!!! از رو صندلی بلند شدم و به سامان که با خنجر خودش داشت روی دستای بسته شده‌ی جکسون بازی میکرد گفتم: _سامان +بله خانوم!؟ _هوا سرده مگه نه؟! سر تکون داد و گفت: +درسته خانوم! تازه بارون زده ژست فکر کردن گرفتم و گفتم: _اوووم میگم بیا یکم گرمش کنیم نظرت چیه؟! لبخند خبیثمو که دید حرفمو گرفتو رو به جکسونِ وحشت زده گفت: +خانوم پیشنهادات شما همیشه بهترین بوده و هست، به پنجره نگاهی انداخت و گفت: +پنجره هم بازه و سوز میاد! خنجرم که به دیوار چفت شده بود رو کشیدم بیرون که اسلحش افتاد زمین. با تمسخر نگاهش کردم و با پام اسلحه رو شوت کردم تو شومینه!!!! خنجرم رو گرفتم روی آتیش و وقتی کامل داغ شد رفتم سمتش! وقتی خنجر رو که دید وحشتش دو برابر شد و منم جون گرفتم!!!!!! شروع کرد به داد و غال کردن! - نهههعهههه....اینکارو نکنننن.....ولم کنننننن.....خواهششششش میکنممممم......غلط کردممممممم......شبح منو نکشششششش!!!!!!!! خنده ای نسبتا بلند کردم و خجنر رو به صورتش نزدیک کردم! از ترس و وحشت نفسش بند اومده بود داشت قالب تهی میکرد بیچاره!!!! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
~\ ماهرخ /~ خنجر رو به صورتش نزدیک کردم خیلی نزدیک! _ببین ترسوی احمق؛ من شبحم! یه کاری میکنم تا آخر عمرت وقتی اسم شبح رو شنیدی از ترس ندونی خودتو کجا گم و گور کنی!!!! و بعد با خجنر علامت ضربدر ( × ) رو روی صورتش کشیدم که تا روز قیامت بدونه شبح کیه!!!!!! اونم از درد و ترس داد میزد و تقریبا بیهوش شد! منم قبل از اینکه بیهوش بشه بهش گفتم: _همین فردا می‌خوام ادوارد و ببینم بهش بگو شبح هرچی میگه باید همون شه حق مخالفت نداره!!!!! بعدم خنجر رو پرت کردم سمتش که طنابو برید و اونم پرت شد روی زمین! سمت در رفتم و قبل از بیرون رفتن نگاهی به صورت غرق خونش کردم: پوزخندی رو لب هام نشست و با خودم گفتم: کسی با شبح رقابت نمیکنه!!!!!! و نگاهی به آسمون کردم. تقریباً صبح شده بود. مامان، بابا این منم! شبح! بعد راه افتادم سمت ماشین و حرکت کردم سمت مقر!!!!!! لباس هامو عوض کردم و سرجاش گذاشتم و رفتم سمت خونه. ماشین و تو پارکینگ گذاشتم. می‌خواستن از در ورودی برم ولی با خودم گفتم ممکنه شاهرخ بیدار شده باشه! پامو روی چفت لوله گذاشتم و با یه پرش خودمو به بالاش رسوندم‌. از درخت آویزون شدم و خودمو به تراس رسوندم قفلشو باز کردم و رفتم داخل. لباس هامو با لباس راحتی عوض کردم و از اتاق خودم اومدم بیرون. رفتم سمت اتاق شاهرخ دیدم هنوز بستس. آروم بازش کردم و دیدم خوابه. موهاشو ببین! درو آروم بستم و رفتم تو اتاق خودم. یه قرص خواب خوردم و کم کم پلکم سنگین شد و خوابم برد! ولی امشب چه حالی داد!!!!!! ادامه دارد.... به‌قلم: رازا    ₊✧──────✧₊ ☆ ₊✧──────✧₊
اینم دو پارت جذابببب و خفن خدمت نگاه هاتون ❤️‍🔥🔥✨
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا جون کجایی دختر یزید به من میگه یتیم
تا حالا قیمه با شـِکر خوردی؟! قطعا نخوردی .. چرا؟! چون با هم جور در نمیاد..! پس چرا چادر میپوشی با شلوار تنگ نـَود سانتی و رژ ِ لبُ و ..؟ نکن خواهر ِ من : ) قیمه رو با شکر نمیخورن ..🧑🏻‍🦯‼️ -تلنگرآنه
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارون گریه ها داره عطر نفس ها‌تو میاره❤️‍🩹
میدونی شرط تحول چیه؟🥹 'شرط تحول شناخت خداست!🫴🏻 وقتی خدا رو بشناسی .. 'عاشقش میشی ✨ 'وقتی عاشقش باشی .. 'گناه نمیکنی .🖇 'و وقتی گناه نکنی .. 'امتحان میشی ؛ اگه قبول شدی، شهید میشی ..✨❤️‍🩹
برای زیبایی پروفایل