-
تا ؛ نفــھمید
درد چیست و چـطور
بایـد
تحمــلش
کرد ،
تا نسوزید و معنی سـوختن
را
نفھمید ،
نمیتوانید به
هـدف تان بـرسید | 🤍
-
ـ شـھیدچــمران
#شهیدانه
«دختࢪان زهࢪایے»
-
تا ؛ نفــھمید
درد چیست و چـطور
بایـد
تحمــلش
کرد ،
تا نسوزید و معنی سـوختن
را
نفھمید ،
نمیتوانید به
هـدف تان بـرسید | 🤍
-
ـ شـھیدچــمران
#شهیدانه
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
938.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از ••کوچه شهدا••
514.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گفتم: بله. گفتند: خوب معلوم است، حاج ابراهیم بهت گفته باید آنجا بروی!
دل تو دلم نبود کلاس درس که تمام شد بلافاصله خودم را به در آن خانه رساندم. همه شواهد و جزییات مو به مو در خاطرم بود و این خانه دقیقا همان خانه بود، با آشوبی در دل و دستی لرزان زنگ خانه را زدم. پسر جوانی دم در آمد، با ابروهایی برداشته و موهایی ژولیده گفت: بله کاری دارید؟!
با عجله گفتم: شما با حاج ابراهیم همت کاری داشتی؟
نام حاج ابراهیم را که شنید ناگهان رنگش عوض شد و بدون مقدمه شروع به گریه کرد. شانههای نحیف و استخوانیاش میلرزید و گلوله گلوله اشک بر محاسن نداشتهاش میلغزید.
حال او را که دیدم بی اختیار اشکم روان شد و دست او را گرفتم و یک یا الله گفتم و داخل خانه شدم. در میان اشک و هق هق گریه گفت: چند وقت هست می خواهم خودکشی کنم. دیشب آخرای شب داشتم تو خیابون راه می رفتم و فکر می کردم، که یک دفعه چشمم افتاد به تابلو اتوبان شهید همت. گفتم: می گن شماها زنده اید، اگر درسته یک نفر رو بفرست سراغم که من رو از خودکشی منصرف کنه. الآن هم که شما اومدید اینجا و می گید از طرف شهید همت اومدید.
او را در بغل گرفتم، تنها بود تنهای تنها! شانههای او میلرزید و قلب مرا هم میلرزاند. ذراتی از اشک که از حدقه چشمم جوشیده بود بر روی عینکم ریخت و دیدم را کم میکرد اما دید باطنیام را زیاد.
تا دیشب معنای آیه قرآن را که میفرماید: شهیدان زنده هستند و عند ربّهم یرزقوناند را نمیفهمیدم اما حالا ..واقعا شهیدان زندهاند