eitaa logo
شیعه مَہد؎🌱
1.4هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
6.2هزار ویدیو
66 فایل
‹‹بِسـم‌‌ِاللّھ‌‌ِالخَلَق‌َالمَہد؎.🤍 ماشیعه‌مَہد؎فرزند‌نائب‌امام‌زمان فرزندشهیدسیدعلی‌خامنه‌ای💔 منتظرانتقام‌باشید شیعه‌به‌دنیا آمدیم‌که‌مؤثردرتحقق ظهورمولاباشیم.🤍🌚 مُتولدِ1403/2/22 اينجا!؟ چنلےازبوی دلنتگی‌فراقِ مَہد؎ِفاطمه🫀⛓ آیدی مالک: @gomnAm1_3_5
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از • مُرتاح 🇮🇷 •
ممبرا نفری ۵ تا الهی به رقیه میگید؟!🌱
🎄🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷🎄🌷 🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷 🎄🌷 🌷 همین جمله کافی بود که چشمه ے اشکش بجوشه و شروع کنه به هق هق کردن صدای مداح هم باعث آشوب تر شدن احوالش شد ـیا حسین امشب شب اول محرمه یا زینب قراره چی بکشے رقیه رو بگو قراره بی پدر بشه بی پدری خیلی سخته بی پدری رو فقط اونایی که پدر ندارن تکیه گاه ندارن میدونن چه دردیه وامصیبتا مردم تو سر خودشون میزدند مهیا دیگه نمیتوانست گریه اش را کنترل کند احساس سرگیجه بهش دست داد از جایش بلند شد سعی مےکرد از آنجا بیرون بره هر چقدر تقلا می کرد فایده ای نداشت همه چیز را تار میدید نمیتوانست خودش را کنترل کند بر روی زمین افتاد و از هوش رفت... با احساس درد چشمانش را باز کرد و دستی بر روی سرش کشید با دیدن اتاقی که درآن بود فورا در جایش نشست با ترس و نگرانے نگاهی به اطرافش انداخت هر چقدر با خود فڪر مے ڪرد اینجا را یادش نمے آمد از جایش بلند شد و به طرف در رفت تا خواست در را باز کند در باز شد و همان دختر محجبه وارد شد ـ اِ اِ چرا سرپایی تو، بشین ببینم مهیا با تعجب به آن نگاه مے کرد دختره خندید ـ چرا همچین نگام میکنے بشین دیگه دختره به سمت یخچال کوچکی که گوشه ے اتاق بود رفت و لیوان آبی ریخت و به دست مهیا داد و کنارش،نشست ــمن اسمم مریم هستش.حالت بد شد اوردیمت اینجا اینجا هم پایگاه بسیجمونه مهیا کم کم یادش امد که چه اتفاقی افتاد سرگیجه، مداحی ،باباش با یادآوری پدرش از جا بلند شد ـــ بابام مریم هم همراهش بلند شد ــبابات؟؟ نگران نباش خودم همرات میام خونتون بهشون میگم که پیشمون بودی مهیا سرش را تکان داد ـ نه نه بابام بیمارستانه حالش بد شد من باید برم به سمت در رفت که مریم جلویش را گرفت ــکجا میری با این حالت مهیا با نگرانی به مریم نگاه کرد ـ توروخدا بزار برم اصلا من براچی اومدم اینجا بزار برم مریم خانم بابام حالش خوب نیست باید پیشش باشم مریم دستی به بازویش کشی....
🎄🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🎄🌷🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷🎄🌷 🎄🌷🎄🌷 🌷🎄🌷 🎄🌷 🌷 ـ اروم باش عزیزم میری ولی نمیتونم بزارمت با این حالت بری یه لحظه صبر کن یکی از بچه هارو صدا کنم برسونتمون مریم به سمت در رفت مهیا دستانش را درهم پیچاند ساعت ۱شب بود و از حال پدرش بی خبر بود با امدن مریم سریع از جایش بلند شد ـ بیا بریم عزیزم داداشم میرسونتمون... مهیا همراه مریم از پایگاه خارج شدن و به سمت یک پژو مشکی رفتند سوار شدند مهیا حتی سلام نکرد داداش مریم هم بدون هیچ حرفی رانندگی کرد مهیا می خواست مثبت فکر کند اما همه اش فکرهای ناجور به ذهنش می رسید ‌و او را آزار می داد نمی دانست اگر برود چگونه باید رفتار مے ڪرد یا به پدرش چه بگویید و یا اصلا حال پدرش خوب است ـ خانمی باتوم مهیا به خودش اومد ـ با منے ؟؟ ــ آره عزیزم میگم ادرسو میدی ـ اها، نمیدونم الان کجا بردنش ولی همیشه میرفتیم بیمارستان ..... دیگر تا رسیدن به بیمارستان حرفی زده نشد به محض رسیدن به بیمارستان پیاده شد با پیاده شدن داداش مریم مهیا ایستاد باورش نمی شود داداش مریم همان سیدی باشد که آن روز در خیابان با آن بحث کرده باشد ولی الان باید خودش را به پدرش می رساند بدون توجه به مریم و برادرش به سمت ورودی بیمارستان دوید وخودش را به پذیرش رساند... ـ سلام خانم پدرمو اوردن اینجا پرستار در حال صحبت با تلفن بود با دست به مهیا اشاره کرد که یه لحظه صبر کند مهیا که از این کار پرستار عصبی شد خیزی برداشت و گوشی را از دست پرستار کشید ـــ من بهت میگم بابامو اوردن بیمارستان تو با تلفن صحبت میکنی پرستار از جاش بلند شد و تا خواست جواب مهیا را بدهد مریم و داداشش خودشان را به مهیا رساندن مریم اروم مهیا را دور کرد و شروع کرد به اروم کردنش ـ اروم باش عزیزم ـ چطو اروم باشم بهش میگم بابامو اوردن اینجا اون با اون تلفنش صحبت میکنه مهیا نگاهی به پذیرش انداخت که دید سید با اخم دارد با پرستار حرف می زد به سمتشان امد ـ اسم پدرتون ... ــ احمد معتمد... مهیا تعجب را در چشمان سید دید ولی حوصله کنجکاوی را نداشت سید به طرف پذیرش رفت اسم را گفت پرستار شروع به تایپ ڪردن کرد و چیزی را به سید گفت سید به طرفـ آن ها امد مریم پرسید ـــ چی شد شهاب مهیا باخود گفت پس اسم این پسره مرموز شهاب هستش ـ اتاق 111 مهیا دوباره سریعتر از همه به سمت اتاق رفت به محض رسیدن به اتاق استرس شدیدی گرفت نمی دونست برگرده یا وارد اتاق شه بالاخره تصمیم خودش رو گرفت در رو اروم باز کرد و وارد اتاق شد پدرش روی تخت خوابیده بود ومادرش در کنار پدرش رو صندلی خوابش برده بود اروم اروم خودش رو به تخت نزدیک کرد نگاهی به دستگاه های کنار تخت انداخت از عددها وخطوط چیزی متوجه نشد به پدرش نزدیک شد
اینم 2 پارت برای صب 2پارت هم بعد از ظهر میفرستم
من بـہ عشق تو❤️🕊 و بـہ شوق تو و بـہ هواے بال زבט בر بیکراט محبت تو❤️🕊 بـہ این בنیا آمـבـہ ام آمـבـہ ام بلبلے باشم❤️🕊 ـ؋ـرسنگ ها בور از گل ولے عاشقش…❤️🕊 و پرستویے کـہ بـہ شوق رسی لینک دعوت : https://eitaa.com/joinchat/2239300422C6ddfdccfc1
لطفاً حمایت کنین
گر رقیــــه به پدر ناز کند... گره‌ی امر فرج باز کند💔
جز پسرِ امیرالمؤمنین؏ کسی ما را گردن نخواهد گرفت:❤️‍🩹🥲
±به قول حسین ستوده : خـستم‌ ، تـنــهام . . .‌ اینجوری تا نکن باهام من میمیرم؛امسال اگه نیام آقا(:❤️‍🩹 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
کـربلایِ همه ی ما دسته توست،خانـوم‌سه‌ساله (:🥲💔
دادمیزدمیگفت؛امام‌حسین‌من‌این‌مدت فراقتوباهزاردردتحمل‌کردم ؛ ولی‌حالاخودت‌بگو‌دیدن‌زائرات‌که‌دارن‌میرن و‌منی‌که‌نبردیمو‌کجای‌دلم‌بذارم؟:) 💔
نظامے احتِیٰاج‌بہ‌‌محافظہ‌ڪاࢪۍ‌نَداࢪَد وَبہ‌دٌنبالِ‌اَزدَست‌دادَنِ‌چیزۍنیست.. یِك‌ڪاࢪتِ‌عٌضویٺ‌دَࢪ نظامے داࢪَد ڪہ‌‌آن‌هَم‌سَنَدِشَھادَتَش‌است..!