آقایاباعبدﷲ!
از آرامش پرسیدن
و من از تـو گفتم..
يٰا سَنَدَ قَلبي..
ای تکیهگاه دلم..🤍
مارا کسی نخواست
توهم گر نخواستی درگوشمان بگو
كِ بمیریم گوشه ای🫠💔🕊
#آقایاباعبدالله💛
تہخوشبختۍیعنۍ
خستگیِتوراهاربعین رو
باخوردنیهاستکانچاےعراقۍ
ازبدنتبیرونڪنی…:)💔
وَقتۍکِہمیگویَـم؛خُداکُنَـدکِہبیـٰایۍ
شـٰایَداومیفَرمـٰایَد؛خُداکُنَدکِهبِخواهۍ💔
•حــجــاب مانند
•اولین خاڪریزجبههاستـــ
•ڪه دشمن برای تصرف سرزمینیـ ↻
•حتماً باید اول آن را بگیــــرد . . .🙂🌱
قشنـگترین چیزای دنیا رو نمیشـه دید .
فقـط میشه با قلب حـس کرد ،
مثل دوسـت داشتن ، مثل دلتنگـی :)
#عاشقانہ_مذهبی
ھمینالانیھویۍروبہڪربلا،
سلامبدهبھاربابت...!
عاشقڪہبرایِسلامڪردنبھ
معشوقش،بھونہنمیخواد💔!
سلام یااباعبدالله✋🏻
-اَلسَّلامُعَلَىالْحُسَیْنِوَ
عَلىعَلِىِّبْنِالْحُسَیْنِوَ
عَلىاَوْلادِ الْحُسَیْنِوَ
عَلىاَصْحابِالْحُسَیْنِ🫀!"
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا اگه سختی داده
همراهش امام حسین(ع) هم داده...
#اباعبدالله
🎄🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷🎄🌷
🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷
🎄🌷
🌷
#بسم_رب_العشق
#جانمـ_مے_رود
#پارت_7
طبق عادت بچگی دستش رو جلوی بینی پدرش گذاشت تا مطمئن شه که نفس مے کشه با احساس گرمای
نفس های پدرش نفس آرومی کشید
دستش رو پس کشید اما نصف راه پدرش دستش رو گرفت
احمد آقا چشماش و باز کرد و لبان خشکش رو با لبش تر کرد و گفت
ــاومدی بابا منتظرت بودم چرا دیر کردی
همین جمله کوتاه کافی بود تا قطره های اشک پشت سر هم روی گونه های مهیا بشینه
ـ ای بابا چرا گریه میکنی نفس بابا
اصلا میدونی من یه چیز مهمی و تا الان بهت نگفتم مهیا اشک هاش رو پاک کرد و کنجکاوانه پرسید
ـ چی؟؟
احمد اقا با دستش اثر اشک ها رو از روی صورت دخترکش پاک کرد
ـاینکه وقتی گریه میکنی خیلی زشت میشی
مهیا با خنده اعتراض کرد
بابا
ـ احمد اقا خندید
ـ اروم دختر مادرت بیدار نشه
دکتر گوشی ها را از گوشش دراورد
ـ خداروشکر آقای معتمد حالتون خیلے بهتره فقط باید استراحت کنید و ناراحت یا عصبی نشید پس باید از چیزهایی که ناراحتتون میکنه دوربشید...
ـ ببخشید آقای دکتر کی مرخص میشن
ـ الان دیگه مرخصن مهیا تشکر کرد
احمد آقا با کمک مهیا و همسرش اماده شد و بعد از کارهای ترخیص به طرف خونه رفتند مهیا به خاطر شب بیداری و خستگی بعد از خوردن یک غذای سبک به اتاقش رفت وآروم خوابید...
#فاطمه_امیرے
🎄🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🎄🌷🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷🎄🌷
🎄🌷🎄🌷
🌷🎄🌷
🎄🌷
🌷
#بسم_رب_العشق
#جانمـ_مے_رود
#پارت_8
چشماش و آروم باز کرد و کش و قوسی به بدنش داد نگاهی به ساعت انداخت ساعت۱۱شب بود از جاش بلند شد
ــ ای بابا چقدر خوابیدم به سمت سرویس بهداشتی رفت صورش رو شست و
به اتاقش برگشت حال خیلی خوبی داشت احساس می کرد آرامشی که مدتی دنبالش می گشت رو کم کم داره در زندگی لمسش می کند نگاهی به چادر روی میز تحریرش انداخت
یاد اون شب،مریم،اون پسره افتاد
بی اختیار اسمش را زمزمه کرد
ــ سید،شهاب،سیدشهاب
تصمیم گرفت چادر رو به مریم پس بده و از مریم و برادرش تشکر کنه
ـ نه نه فقط از مریم تشکر میکنم حالا از پسره تشکر کنم خودشو برام میگیره پسره عقده ای، ولی دیر نیست؟
نگاهی به ساعت انداخت با یاداوری اینکہ شب های محرمِ و مراسم تا اخر شب پابرجاست اماده شد تیپ مشکی زد اول موهایش را داخل شال برد وبه تصویر خود در آیینه نگاه کرد پشیمون شد
موهایش را بیرون ریخت
آرایش مختصری کرد و عطر مورد علاقه اش را برداشت و چند پاف زد
کفش پاشنه بلندش رو از زیر تخت بیرون اورد
چادر رو برداشت و توی یک کیف دستی قشنگ گذاشت
تو آیینه نگاهی به خودش انداخت
ـــ وای که چه خوشکلم
و یک بوس برای خودش انداخت
به طرف اتاق پدرش رفت
تصمیم گرفته بود هم حال پدرش را بپرسه هم به اونا بگه که به هیئت می ره این نزدیکی به
پدر و مادرش احساس خوبی به او می داد
#فاطمه_امیرے