جنون|jonoon.
دیگه انگاری قرار نیست به بینمت ..
انگاری اون خونه مادربزرگ قراره چراغش خاموش بشه برای همیشه
دیگر قرار نیست اون همه پله ی کوچه کلانتری رو بگیرم بیام بالا ..
دلم تنگ میشه .. برای اون فرشای قدیمی .. برای اون تمثالی که کاغذش از شدت قدیمی بودن پوسیده .. برای اونا پنجره ای که وقتی باز میکردی نسیم خنک دربند می پیچید تو صورتت ..
اره دیگ دلم تنگ میشه برای اون دستای چروکیده که نشون میداد که زندگی چه کارا که باهات نکرده .
همیشه مشتاق این بودم که جور بشه بیام دربند و یه سر بزنم بهت .. اخه حس خونه مادربزرگ رو تجربه میکردم ؛ .