آیا میدانید بدبینی بین باجناق ها از چه زمانی آغاز شد؟🤔🤔
گویند که اولین باجناق های جهان به نام های "کافی" و "نعمت"، سوار یک خر بودند.
نعمت گفت: اگر یک خر دیگر بود، کافی بود.😨
کافی گفت: همین هم که هست نعمت است!😜
و اینگونه بود که بر اثر یک سوتفاهمی ساده، رابطه باجناق ها به هم خورد... 😂😂
✤━━━━━━━━━ •😂• ━━━━━━━━━✤
@joomlak
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 راهکار آیتالله بهجت (ره)برای حواس پرتی در نماز
🎙استاد مسعود عالی
داستان دلنشین منبر
@membariha313
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
دختریعنی:نجابت
دختریعنی:لطافت
دختریعنی:حرمت
دختریعنی:برکت
دختریعنی:احساس
دختریعنی:عشق
دختریعنی:لبخندخدا
🌺 میلاد حضرت فاطمه معصومه(س) و روز دختر مبارکباد
🌺🌺🌺🌺 .
👈 به مناسبت روز دختر
تقدیم به همه دخترای عزیز😍💕💞😍
🌷🌸💐👏
💕ميگن كل دنيا رو هم بگردي عاقل تر از دختر اسفندي پيدا نميكني*
👩💞
💕به فکرت هم نزنه بتونی دختر بهمنی روبپیچونی*
👩💞
💕اگردنبال دختری میگردی که همه ی خوبی هاروداشته باشه برویه دی ماهی روانتخاب کن*
👩💞
💕رسیدن به جایگاهی که دخترای آذری دارن آرزوی خیلیاست*
💕اگه یه دختر آبانی بین دوستات هست بدون یکی هست که همیشه پشتته*
👩💞
💕ازدست دادن یه دختر مهرماهی یعنی ازدست دادن پاک ترین موجود دنیا*
👩💞
💕دختر دوست داری زيبا و دوست داشتني وشیطون ولی باشخصیت بگرد دنبال یه شهریوری*
👩💞
💕دخترای مردادی اول مهربون بودن بعد دست وپادرآوردن*
👩💞
💕اگه قدرت درک کارای دخترای تیرماهی روداری بدون خیلی باهوشی*
💕اگه یه دختر خردادی توزندگیت نیست بدون نصف عمرت برفناست*
👩💞
💕شيك ترين و خوش قلب ترين وبا وفاترین دخترا ارديبهشتين*
👩💞
💕هرجاسخن از بهترین هاست نام زیبای دخترای فروردینی میدرخشه
روزتون مبارک دخترای ایرونی 🌸
هدایت شده از خبر فوری
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا هر مردی به چهار زن نیاز داره؟
🔹تابحال به این فکر کردین که چرا میگن هر مرد به ۴ زن نیاز داره؟ این سوالو دوربین اخبار مشهد از همشهریامون پرسیده و جوابای مختلفی گرفته. این ویدیو رو ببینید و برای دوستاتون بفرستید.
@Akhbarefori
رمان خانم خبرنگار و آقای طلبه:
#هوالعشق❤️
#رمان_خانم_خبرنگار_و_آقای_طلبه
#پارت_۴
بیرون رفتن آقاجواد از ماشین همانا و ترکیدن فاطمه از خنده هم همانا😂
_کوفت😡 سر قبر شوور نداشتت بخندی الهی😡
فاطمه: این پسره، ناجور تو رو کرده تو دیوار ها😂 اخ اخ دلم😂 تو به پسرا نگاهم نمیکردی تا دیروز نه از امروز که پسر مردمو قورت دادی یه بشکه آبم روش😂
_هه من اصلا اینو آدمم حساب نمیکنم😏
هردو ساکت شدیم و نشستیم منتظر آقا😑اوه اوه فاطیم فهمید چقدر امروز ضایع بازی در آوردم(البته خواننده محترم مدیونی فکر کنی من کلا ضایع هستم دیگه احتیاجی به ضایع بازی نیس😃) دیگه باید عین آدم رفتار کنم عین یه دختر گل مثل خودم سنگین و رنگین☺️
آقا جوادم بالاخره تشریف مبارکشون رو آوردن و دوربین منم آوردن 😍
_آخی دوربین جوووونم😍 چقدر دلم برات تنگ شده بود 😘
اوه اوه بلند گفتم 😱 برادر جواد داره عین بز نگام میکنه🙄
_عه چرا منو نگاه میکنید😳 حرکت کنید دیگه😤
سید: مگه من راننده شخصی جناب عالیم😳 دستورم میده😡 اومدیم ثواب کنیم ها...
_اگه میخواید منت بزارید ما همینجا پیاده میشیم😡
دستمو تا گذاشتم روی دستگیره در که بازش کنم سید گفت : لازم نکرده پیاده شید شهر غریب گم میشید😁خودم میرسونمتون 😤
تصمیم گرفتم تا ترمینال حداقل خفه خون بگیرم و دیگه حرفی نزنم🤐
وااای نه رسیدیم😨 ولی چه رسیدنی😕ماشین کرمان رفته😖
فاطمه: فائزه بدبخت شدیم چیکار کنیم😨
_نمیدونم😢
سید: از ترمینال قرار بود مستقیم برن کرمان؟
_عه نعععع😳 میرن جمکران😍 اخ جوووون جواد جوون بزن بریم😊
اوه اوه😳
یا همه امام زاده ها😱
چی گفتم😁
چه جو سنگینی حاکم شده هیچ کس حرف نمیزنه😐
جوادم منو فقط تو چشمای من نگاه میکنه😳
منم دارم تو چشماش نگاه میکنم😔
این اولین باره با یه پسر اینجوری چشم تو چشم شدم🤒
جواد نگاهشو ازم گرفت و راه افتاد😥 دیگه نه اون منو نگاه کرد نه من اونو😢
°•°•°•°•°•°•°•°•☆♡•✾•♡☆•°•°•°•°•°•°•°•°
#هوالعشق❤️
#رمان_خانم_خبرنگار_و_آقای_طلبه
#پارت_۵
تقریبا یه رب تو راه بودیم تا بالاخره رسیدیم جمکران😒
در ورودی ماشینو پارک کرد😒
😒(چیه خب حالم گرفتس)
سید: بفرمایید بریم ببینیم پیدا میکنیم کاروانتون رو
فاطمه:ممنون چشم
من😒
فاطمه: چرا کشتیات غرق شده😁
_هیچی بابا ولم کن
آقا سیدم مشکوک شده بود شدیدددد😐لابد پیش خودش میگه این دختره پرحرف چرا زبون به دهن گرفته😳
اصلا بزار بگه😢
سید: خب یه نگاهی بندازید ببینید دوستاتون رو میبینید 🙄
فاطمه: نه من آشنایی ندیدم میخوای من میرم داخل مسجد رو بگردم فائزه جان شما با آقاجواد توی صحن بیرون رو بگردید😝
هر موقعیت دیگه ای بود قطعا از خوشحالی هم قدم شدن باهاش غش میکردم😍ولی الان اصلا حالم خوب نیست....😞 نمیدونم چی تو نگاهش داشت که اینجوری پریشونم کرد...😢
فاطمه از ما جدا شد و رفت طرف مسجد من و آقاسیدجوادم همراه هم راه افتادیم... هم قدم هم آروم حرکت میکردیم... انگار نه انگار که قرار بود دنبال کاروان بگردیم... هیچ کدوممون تو این دنیا نبودیم اصلا...
من تو فکر اون و حسی که تو این یکی دو ساعته تو دلم جوونه زده.. 😔
اونم تو فکر...😕 هی...
سید: چرا سرتون پایینه خانوم. نگاه کنید ببینید دوستاتون رو نمیبینید😐
چه قدر صداش قشنگه... چرا دقت نکرده بودم...
_چشم😞
سرمو که گرفتم بالا یه گنبد فیروزه ای جلوی چشمام نقش بست... خدای من اینجا جمکرانه... آرزوم دیدن اینجا و زیارت آقا بود... ولی حالا این قدر درگیر یه جفت چشم عسلی شدم که حتی نفهمیدم کجام...😭
_السلام علیک یا بقیه الله فی العرضه...😭
به زبون آوردن سلام همانا و جاری شدن اشکام همانا😭
جواد با بهت سرشو طرف من چرخوند و وقتی دید نگاهش نمیکنم اومد جلوم عسلی چشماشو تو قهوه ای خیس چشمام دوخت😭
سید: چیشد یهو😳
_هیچی...😢
یهو یه صدای آشنا اسممو از پشت سر صدا کرد...
صدا:فائزه السادات خودتی...؟
°•°•°•°•°•°•°•°•☆♡•✾•♡☆•°•°•°•°•°•°•°•°
#هوالعشق❤️
#رمان_خانم_خبرنگار_و_آقای_طلبه
#پارت_۶
این صدای آشنا کیه😳
این صدا...
این صدای...
این صدای علی😭
به سمت صدا بر میگردم
با دیدن علی خودمو تو بغلش پرت میکنم و میزنم زیر گریه😭
_علی😭
علی: جان علی😢
_علی دلم برات تنگ شده بود... خیلی زیاد...
علی: الهی فدای دلت بشم گریه نکن عزیزدلم تو گریه کنی منم گریم میگیره ها😢
_چشم گریه نمیکنم😢
از بغل علی بیرون اومدم توی چشمای عسلی جواد یه غم به بزرگی دریا دیده میشد...😭
نگاهشو ازم گرفت..😢
علی: فائزه جان نمیخوای معرفی کنی ؟🤓
_علی جان این آقا امروز خیلی به من کمک کردن😊 صبح من و فاطمه از کاروان جا موندیم آقا سیدمحمدجواد زحمت کشیدن از صبح دارن مارو میبرن این ور و اون ور😊