eitaa logo
جوهره | صفحه رسمی
2.1هزار دنبال‌کننده
178 عکس
34 ویدیو
1 فایل
﷽ 💠 مؤسسه مطالعاتی جوهره تأسیس دی‌ماه ۱۴۰۴ [ اینجا برای هر سوالی جوابی هست تخصصی‌ترین کانال علــــم النقطــه ] 🔻 پشتیبانی: @Jowhareh_ad
مشاهده در ایتا
دانلود
یک سال قبل از شهادت حضرت آقا، مهمان بیت معظم له بودیم. به یکی از دوستان گفتم عجب توفیقی که در آخرین دیدار اومدیم دیدن آقا. سال دیگه همین موقع باید حسرت بخوریم... خندید! با خودش گفت این چه خل و چلیه دیگه! گذشت...
اهل خونه و خونواده و دوستان نزدیک همه می‌دونستند چه زمانی گفته بودم شهادت رو دیدم... گفته بودم ناو آمریکایی رو دیدم و خیلی چیزها. حتی اگه یه موقعی این تلفن ما رو بررسی کنند، تاریخ اغتشاش و آشوب و کودتا رو گفتم. منتها کاملا خصوصی و به دوستان نزدیک
هیچ کس جز اهل منزل و انگشت شماری از دوستان، وقعی ننهاد
دی‌ماه مهمان عزیزان بودم در شهری... شب بود. صاحب مجلس و دو سه نفر از سرشناسان حضور داشتند...بحث جنگ شد. گفتند آمریکا بزن نیست و فلان و بهمان گفتم آمریکا میزنه و آقا هم شهید میشن بعد از شهادت دربه‌در افتادن دنبال شماره تماس این کمترین. ولی جواب هیچ کسی رو ندادم و نمی‌دم جز همون خواصی که نخندیدند و به علمی که اهل بیت علیهم‌السلام به این بنده حقیر و کمتر از کمتر عنایت فرمودند باوری داشتند. به من نه، به صاحب اون علم شریف و خداوند. ما که اصلا عددی نیستیم...
غرض اینکه یکسال سوختم و سوختم و بقیه نشستند و گفتند هیچ اتفاقی نمیفته و اینهایی که می‌گی خزعبلاتی بیش نیست! عده ای هم خیال می‌کردند بنده جن‌گیری فالگیری اهل بخوری چیزی هستم...
هرکسی که خدا دلش رو روشن کرده خواهد فهمید هرکسی هم که نخواد بفهمه کلا نمیفمه
تنها راه نجات هم اینه که عزیزان رابطه قلبی با حضرت حجت برقرار کنند... انقطاع کامل
فرمود غربال می‌شوید...سپس غربال می‌شوید...سپس غربال می‌شوید...
شقشقه هدرت ثّم قرّت
لطفا پیام نفرستید. نمی‌توانم پاسخ همه را بدهم. دلتان آرام باشد... مطالبی را اینجا قرار می‌دهم از باب دلگرمی شما نه از جهت خودم. من نه اسمی دارم نه نشانی. و هرگز هم افشا نخواهم کرد. اگر هم کسی یک‌درصد از جایی چیزی فهمیده شرعا رضایت قلبی ندارم که جایی اسمی آورده بشود از این کمترین
خدا می‌داند که هنوز در خلوتم برای حاج قاسم گریه می‌کنم...او جایگاهش خیلی ویژه است. طی روز دنبال بهانه ام که با هرچیزی یادی کنم. از کوچکترین چیزها مثلا متنظر ماشینم، تاخیر می‌کند؛ پنج صلوات هدیه می‌کنم به سردار. پیدا می‌شود هر طوری هست این اتصال را حفظ می‌کنم. با هر بهانه‌ای شده... بیست و دوم بهمن ماه با دوستان رفتیم راهپیمایی. من معمولا به دلیل اینکه از کودکی حالاتی دارم خیلی اهل حضور در تجمع یا مراسم خاص نیستم و در ظرفیتم نیست. صبح بود... رسیدیم به اولین تجمع. هنوز نه خبری از جنگ بود نه دلنگرانی‌هایی داشتند... آنجا دوستان دیدند که افتادم و شروع کردم به گریه چند دقیقه‌ای گریه می‌کردم و نزدیک بود که حالت غش پیدا کنم. دوستان می‌پرسیدند چی شده؟ و من فقط گریه می‌کردم. تا جایی که اصلا نتوانستم حضور پیدا کنم.
اینها را برای اولین بار جرأت می‌کنم اینجا بازگو کنم... حاج قاسم را دیدم با سپاهی از شهداء دست روی سر مردم می‌کشیدند. با صدای بلند می‌گفت به این مردم بگو به زودی کار بزرگی می‌کنند...بگو این آخرین راهپیمایی بیست و دوم شماست اما گشایش نزدیک است. بگو شهیدان زنده هستند. دست شهیدان پرچم‌هایی بود... آنچنان هیبت و عظمتی دیدم که حالت غش دست داد و تا چند ساعتی گریه من بند نمی‌آمد