درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم !
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر . .
_حامد عسکری .
_
[ آناتومی یک مرده متحرک ]
انگار کسی قطعهای سربِ مذاب را درست زیرِ پوستم، لایِ مهرههای گردنم منجمد کرده است؛ سنگین، سرد و با جاذبهای که مدام مرا به سمتِ زمین میکشد. او فقط پشتِ سرم راه نمیآید، او با من یکی شده است؛ لایهای از قیرِ سیاه و چسبناک که به تار و پودِ وجودم رخنه کرده و هر حرکتِ سادهام را به نبردی طاقتفرسا بدل میکند. وقتی میایستم، او هم ایستاده است؛ چنان در تنم رسوب کرده که انگار استخوانبندیِ ثانویهی من است که در تاریکیِ مطلق، شکل گرفته. اکسیژن، پیش از آنکه به ریههایم برسد، در کامِ تاریکِ او میسوزد و تمام میشود. هیچ راهِ فراری نیست؛ او نه میرود، نه میمیرد، فقط مدت هاست که دستهایش را بیخِ گلویم حلقه کرده و با هر دم و بازدم، فشار را ذرهذره بیشتر میکند. او همان سایهیِ سمج دلتنگیست که با من نفس میکشد، با من میخوابد و با من زندگی میکند
و در تمامِ این روز های بیحس، تنها چیزی است که در من، هنوز زنده است . .
_