رفته...
هنوز هم نفسم،جا نیامده است.
عشق کنار وصل به ماها نیامده است`
معشوق ، آنچنان که تویی دیده روزگار
عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده است.
یک عمر سوختم به تمنای وصل او
یک بار هم، برای تماشا نیامده است
دل خوش به آنم از سر خاکم گذر کند گیرم برای فاتحه ی ما ،نیامده است =) !
_حامد عسکری
هدایت شده از ¹⁶⁸-صَدیٰ-
432.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایکسمین تقدیمی کارخانه زیاد یاوه میگویم.💘
مطمئن میشید که توی این چنل عضو هستید¹
شما این پیام رو فور میکنید چنلتون²
یه چیز جالب راجب خودتون یا من یا چنلم میگید³
و لینک کانال عزیزتون رو توی ناشناسی که بیوی چنل ، پین اول چنل و اینجا هست برای ما ارسال میکنید⁴تا در کارخانه متصل به ai زیاد یاوه میگویم،
برای شما نامه ای ارسال بشه با این ویژگی ها:
وایب استیکری اسم چنلتون.¹
سوالاتی مانند این از ai خصوصی این کارخونه راجب حس و حال چنل شما پرسیده میشه و بندی شبیه این براتون در نامه نمایان میشه.
مصرف کنندگان بی چنل این کارخانه میتونن با اکانت های جذابشون شرکت کنند.
"مشخصه که کیفیت نامه اکانت ها متفاوت از چنل ها هست"
محدودیت زمانی شرکت نداره.
و زمان مشخصی برای ارسال نامه ها وجود نداره.
با احترام.
منِ غم رنگ.
جوهَرپسدادهخانُمنویسَنده ؛
ایکسمین تقدیمی کارخانه زیاد یاوه میگویم.💘 مطمئن میشید که توی این چنل عضو هستید¹ شما این پیام رو فور
لازم به ذکره که اینجا یه جون به جون هاتون اضافه میکنه ؟؟؟
اگر حقیقت ، نه پیدا کردن خود ، بلکه پذیرفتن گم بودن خود باشد چه ؟
لبخند و اشک ، شادی و غم ، رنج و آرزو
از ما به دل مگیر همین است زندگی . .
_
پرتوهای نور، خطوطِ گلانداختهی صورتش را نقاشی میکردند. قهوهی غلیظِ چشمانش، ردِ سرخیِ ملایمی داشت. دستانِ لرزانش را رو به نورِ آفتاب گرفته بود؛ همان نوری که از پنجرهی نیمهباز، از حیاطِ نقلیِ خانه به درون خزیده بود. قطرهاشکی از گوشهی چشمش سر خورد و روی تبسمِ عمیقِ لبهایش محو شد. صدایِ برخوردِ دانههای تسبیح، سکوتِ کشدارِ خانه را میشکست . .
مادر، پیچیده در چادرِ نمازِ گلدارش، با جانمازی که دشتِ آفتابگردانی را به خانه آورده بود، در حالِ مناجات بود. صورتِ خیس و لبخندِ محوش، گواه بر عاشقانهای دونفره بود؛ با خدایی که هرگز تنهایش نگذاشته بود. خدایی که هر بار، صدایِ نالهیِ حبسشده در چاهِ گلویش را شنیده بود.
و حالا نتیجهی قشنگترین ملاقاتِ عاشقانهای بود که میشد به تماشا نشست. در این ضیافت، حتی غبارِ معلق در نورِ فرشِ لاکیِ خانه هم ایستاده بود تا نظارهگر باشد. رایحهی پرتغال های رسیده حیاط ، با عطرِ تندِ گلابِ جانماز در هم گره خورده بود. مادرم لرزشِ شانههایش را پشتِ گلهای درشتِ چادرش پنهان میکرد؛ انگار داشت تمامِ ناگفتههای سالیانش را، دانه به دانه به تسبیح میسپرد. انگار خدا، به زبانِ سکوت، داشت تمامِ آن روزهای بی کسی اش را جبران میکرد ؛ و او دیگر تنها نبود، که در آغوشِ بیکرانِ معشوقش مأوا گرفته بود. . .
_
[ گاهی ]
گاهی برای خنده دلم تنگ می شود
گاهی دلم تراشه ای از سنگ می شود
گاهی تمام آبی این آسمان ما
یکباره تیره گشته و بی رنگ می شود
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود
ازهرچه زندگیست دلت سیر می شود
گویی به خواب بود جوانی مان گذشت
گاهی چه زود فرصت مان دیر می شود
کاری ندارم کجایی چه می کنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
_قیصرامینپور .