فکر میکردم وقتی ببینی توی این باتلاق چجوری دست و پا میزنم تا بهت بفهمونم درحال خفه شدنم،متوجه اتفاقات و دلایل اتفاقات این چند وقت بشی!تو میدونستی من این باتلاقو دوست دارم،دوست دارم چون باعث میشه یه ملیمتر بهت نزدیک تر باشم.
ولی تنها کاری که کردی این بود که وقتی از این ور و اون ور شنیدی چجوری توی اون وضعیت دست و پا میزنم،گفتی"احمق اگه بی حرکت بمونی باتلاق پست میزنه و میای بیرون".
تو حتی نفهمیدی من دست و پا میزدم برای اینکه یه ثانیه بیشتر توی اون باتلاق کوفتی بمونم!توی باتلاق دوست داشتنِ تو!
هرکاری میخوای بکن،هرچیزی میخوای بگو،هر ریاکشنی دوست داره بده؛من دیگه نیستم!من یکی دیگه نیستم.
من دنبال کوچیکترین نشونه برای بستن اون در کوفتی بودم،که خداروشکر خاطرات خودشون در و بستن
وقتی داشتین کسی رو "تجربه" میکردین یادتون باشه که شاید اون داشت شما رو "زندگی" میکرد.
با خود میجنگید و از خود شکست میخورد و بر جسد خود میگریست. جنگهای او درونش بود و دیگر توانی برای جدال با جهان بیرون برایش باقی نمیگذاشت.
فردریش نیچه.