✿✿من همانم که شبی عشق به تاراجش برد..
همچو حلاج به خاکستر تشویش نشست..
در سرش سوره تکویر مجسم میشد..
قبل هر زلزله ای در خودش آرام شکست؛ ✿✿
چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد:(💔
من همانم که پسندید و پسندیده نشد..
یاد لب های تو افتادم و با خود گفتم:
غنچه ای بود که گل کرد ولی چیده نشد..♡♡