فکر میکردم توی تاسیان بدتر از قسمت وداع با اسلحه نیست، یعنی نمیتونه باشه، اشتباه فکر میکردم! 😶
هدایت شده از محمدعلی جعفری
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#روایت_معراج ۴۱
🔘 خدام خانم دورهاش کردند. دلداری دادند. ولی بار تنهاییاش سبک نمیشد.
خواهر دوقلویش داخل تابوت بود. #سیما_شهرکی. در بلوار کشاورزِ تهران شهید شده بود.
🔘 هنوز صدای قربانصدقههایش در گوشم است: "دخترات رو مثل دستهگل بزرگ میکنم. دختراتو میذارم رو سرم از این به بعد. چی شد منو تنها گذاشتی؟ من و تو که همه جا با هم بودیم! خوش به حالت که شهید شدی؛ ولی بگو من بدون تو چیکار کنم؟"
💥کانال محمدعلی جعفری👇
https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200
هدایت شده از دیمزن
همسر سردار سلامی نشست روی مبل پذیرایی خانهشان و گفت: «این خانه که اینطوری نبود. دو هفته است داریم خرده شیشه جارو میکنیم و دوده و خاک پاک میکنیم. یک پنجره سالم نماندهبود.» موج انفجاری که خانه سردار رشید و سردار ربانی و سردار باقری را با خاک یکسان کرده بود، به همه خانههای اطراف هم آسیب زده بود. زینبِ حاج قاسم گفت: «خانه ما که نزدیکتر بود. به جز شیشه ها دیوارها هم ترک برداشته و گچشان ریخته.» پرسیدم: «مامان تنها بود؟ نترسید؟» با لبخند و شجاعتی که یحتمل از طریق خون دریافت کردهبود ماجرای آن شب را تعریف کرد.
«آن شب همسرم نبود. من هم رفتم پیش مامان. شام خوردیم و قبل از خواب مثل همیشه دوری در اتاق بابا زدم. وسایل بابا را از همان موقع که شهید شده دست نزدهبودیم. یادگاریهای دیگرش را هم همانجا چیدهایم. همیشه رفتن توی اتاق بابا بهم آرامش میداد. کمی با بابا حرف زدم و خوابیدیم. اذان صبح شد و من سجادهام را توی پذیرایی باز کردم. مامان توی اتاق نماز میخواند. هیچکدام چراغ را روشن نکردهبودیم و نور کمی که همیشه از بیرون میآمد تنها روشنایی خانه بود. هنوز سر سجاده بودم که یکهو صدای وحشتناکی آمد و حجم پرفشاری از هوا و خرده شیشه به سمتم پرت شد. بلند شدم و دویدم سمت حیاط. تاریکی مطلق بود. هوا مزه خاک و گوگرد میداد. چشمهایم به سیاهی که عادت کرد، دیدم کف حیاط سنگ و فلز و چیزهای دیگر ریخته. کفشهایم را پیدا کردم و دویدم سمت کوچه. اولین کسی که دیدم پسر شهید کاظمی بود. سراسیمه گفت: «آقا رشید رو زدن. خونه نمونین. فرار کنید.» دستم چسبید روی صورتم. «یعنی چی آقا رشید رو زده اند؟» چندقدمی رفتم سمت خانه آقا رشید. چیزی جز دود و سیاهی دیده نمی شد. محمدکاظمی آمد دنبالم. «مگه نمی گم فرار کنید. اینجا خیلی خطرناکه. ممکنه دوباره بزنه. مامان رو بردار فرار کن.» «وای مامان!» باعجله دویدم توی خانه. با کفش رفتم داخل پذیرایی همیشه تمیز مامان. بس که همهجا خرده شیشه بود. مامان با هیبتی که از گچهای دیوار سفید و ترسناک شده بود وسط خانه ایستادهبود. دویدم و بغلش کردم. «الهی قربونت بشم. چیزی نشده. باید بریم.» چادرمشکیهایمان را پیدا کردیم و کیفمان را برداشتیم و از خانه بیرون آمدیم. ماشینم را کمی جلوتر نگه داشته بودم. شانس آوردم روشن شد و توانستم مامان را برسانم خانه خودمان. خیالم که از مامان راحت شد برگشتم شهرک. فکرم ماندهبود پیش وسایل بابا. آتشنشانی و نیروهای امدادی در همان فاصله رسیده بودند و مشغول ارزیابی بودند. محمدکاظمی داشت کمکشان می کرد و جای خانه ها را نشانشان میداد. مثل پدرش شجاع بود. با دیدن من برافروخته شد و داد کشید: «چرا برگشتی؟ اینجا خطرناکه.» کلمه ها توی دهانم جمله نمیشدند: «وسایل بابام...اتاق بابام...» منتظر نماندم چیزی بگوید و رفتم سمت خانهمان. در اتاق بابا را موج انفجار باز کردهبود. چراغ گوشیام را روشن کردم و روی کمد گذاشتم و به سرعت شروع کردم به جمع کردن وسایل و یادگاریهایش. دستهایم می لرزیدند ولی نمیدانم با چه نیرویی خردهشیشهها را کنار میزدم و لباسها و سررسیدهای بابا را میریختم توی نایلون. یکهو صدای جنگنده آمد. محمدکاظمی گفته بود که دوباره برمیگردند. چشمهایم را بستم. یک لحظه خوشحال شدم که میروم پیش بابا و دوباره میبینمش. اما باز پسر رفیق صمیمی بابا آمد و نگذاشت. آنقدر داد و فریاد کرد که بقیه وسایل را بیخیال شدم و با همان نایلونی که دستم بود آمدم بیرون و از شهرک خارج شدم. بعدش فهمیدم که جنگندهها همان جای قبلی را زده و نیروهای امدادی را هم شهید کرده بود.»
زینب ساکت شد. نه اشکی روی صورتش بود و نه دست هایش می لرزید. یک داستان تراژدی را حماسی تعریف کرده بود و ما هم رویمان نشده بود اشک و ناله بریزیم وسط. قصه ولی تازه توی ذهن من شکل میگرفت. زینب کسی بود که میتوانست برود توی یک دادگاه بین المللی و از همه بدیهای دنیا شکایت کند. بگوید من عاشق پدرم بودم و پدرم هم خاطر من را زیاد میخواست. ولی وقتی کودک بودم اشرار نگذاشتند کنار من باشد. وقتی نوجوان شدم داعش آمد و پدرم را سرگرم کرد و وقتی جوان شدم آمریکا او را از من گرفت و حالا که دارم به میانسالی میرسم اشقی اشقیا آمده و میخواهد یادگاریهایش را هم ازم بگیرد. دختری که حق داشته باشد از اشرار و داعش و آمریکا و اسرائیل انتقام بگیرد، باید هم قوی باشد و تراژدی را حماسه تعریف کند. زینب که رفت ریحانه دخترهای شهیدسلامی بلند شد و لباس و یادگاریهای پدرش را نشانمان داد. یک تکه فلز هم بود که از کنار پیکر پدرشان آورده بودند. گفت: این را بلند کنید. ببینید چقدر کینه و بغض توی همین قدر از چیزی که برای کشتن پدرم فرستادهاند، هست؟ فلز را بلند کردم. به اندازه دشمنی همه بدی ها با بابای ریحانه سنگین بود. به نظرم او هم می تواند به انتقام از همه بدیهای عالم فکر کند.
https://eitaa.com/dimzan
هدایت شده از محبوب من! منصوره رضایی
فغانی را دوست داشتم حتی وقتی رفت استرالیا. میگفتم اندازهاش جهانی است و حق دارد مسیر دیگری برای پیشرفتش انتخاب کند، حتی مسیری که موردپسند خیلیها نیست. معتقد بودم و هستم که مسئولان کوتولهی فوتبال، قدرش را ندانستند و مثل خیلیهای دیگر فراریاش دادند تا کوچکی خودشان کنار بلندی او به چشم نیاید.
اما امروز که با ترامپ توی یک قاب دیدمش حالم بد شد. اضطراب روزهای جنگ به جسم و جانم برگشت. انگار دقیقهی نود است و تیمم دوازده هیچ عقب، استرس گرفتم.
از تماشای هموطن رعنایم کنار آن سگ گیسو زرد خشمگین شدم؛ مثل همان صبح شوم که فردو را زد و کنفرانس خبری راه انداخت و پیروزیاش را به ملت و لشکرش تبریک گفت.
ترامپ به فغانی مدال میدهد و من یاد گردنبندی میافتم که نتانیاهوی کثافت به شکل بمبافکن با تکههای موشکهای ایرانی ساخته و به ترامپ نکبت داده بود.
فغانی به ترامپ میخندد و من یاد نیشخندهای ترامپ موقع برشماری دستاوردهایش در جنگ میافتم و یاد گریههای هموطنان داغدارم در قطعهی ۴۲ بهشت زهرا و بقیهی قطعههای کشورم.
فغانی را دوست داشتم، پیش از جنگ. بعداز جنگ، همهی ما آدمهای دیگری شدهایم و متر و معیارهای دوستداشتن و نداشتنمان هم عوض شده.
لطفاً بلندتر سوت بزنید تا صدای هموطنانتان را نشنوید. مدال مبارکتان اما اینبار شما بازنده بودید آقای فغانی!
https://eitaa.com/mahbubeman
دانشجوی زیر شاخه تجربی بودن هم گاهی اینطوریه که داری زندگیت رو میکنی یکهو یک اسم لاتین اجق وجق میاد توی ذهنت و تو هی باید فکر کنی که این اصلا چی بود؟ 😂
اون اسمه الان کارُتِنه، میدونم به زیست گیاهیمون ربط داشت ولی یادم نیست چی بود 💆🏻♀️🍃