باشه ولی حفظ کردن اسمها توی زیست شناسی از حفظ کردن اسم شخصیتهای رمانهای روسی هم سختتره🥲
#Bookworm_life 📚
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تازههای_نشر آلیس در سرزمین عجایب هوپا
نسخهی خوشگلیه اما کلاهدوز دیوانش به دلم نمیشینه💫🥲
#Bookworm_life 📚
بخش اول:
امروز با مدیرگروهمون خداحافظی کردیم،
مراسم خداحافظی رو گذاشته بودن ساعت ۱۲تا ۱، ما هم امروز دو تا امتحان میان ترم داشتیم، یکیش هم ساعت ۱.
طبیعی بود که نیایم، طبیعی بود که بشینیم درس بخونیم، اما اومدیم!
اومدیم، استاد رو بغل کردیم، بغض کردیم و تشکر کردیم بابت این یک سالی که واقعا دلسوزانه کنارمون بود. (و من خوشحال شدم که قراره استادمون بمونه چون نگران بودم کلا بره)
مدیر گروهی که هر سوالی داشتیم جواب میداد حتی شده برای راحتی ما خودش میرفت پیگیری میکرد که ما از این اتاق به اون اتاق نشیم.
استادی که آخر کلاسهاش بهمون کتاب معرفی میکنه و موقع تدریس تو ذوق و علاقهی توی چشمهاش رو میبینی.💫
بخش دوم:
با سین کار داشتم،
کار خودم نبود، میخواستم بگم استاد آزمایشگاه کلاسش رو جابهجا کرده و فقط تو سرکلاس نیستی، استاد گفت خبرت کنم بیای کلاس آزمایشگاهت رو غیبت نخوری.
پرسون پرسون رسیدم در کلاسش. گفتن با استاد قاف کلاس داره و واااااای! کی جرعت داشت در کلاس استاد قاف رو بزنه!
یکم این پا و اون پا کردم اما استاد آزمایشگاه گفته بود سین رو خبر کنم!
رفتم، در زدم، گفتم میشه سین یک دقیقه بیاد استاد آزمایشگاه کارش داره، استاد قاف خیلی جدی گفتن نه! کلاس داره!
و من رفتم و سین بعد تعریف کرد که استاد قاف کلی بعد از رفتنت غر زد؛ تو چطور تونستی در کلاس قاف رو بزنی؟! چطور جرعت کردی؟!
بخش سوم:
آزمایشگاه که تموم شد به استاد گفتم دو جلسه نبودم، میشه جلسهی بعد زودتر بیام یا دیرتر برم و خودم تکرار کنم آزمایشها رو؟دوست دارم عملی یادشون بگیرم.
موند. با اینکه خسته بود و میگفت امروز فقط به خاطر مراسم مدیر گروهمون اومده و الا کلاس رو لغو میکرده.
موند و تمام مباحث رو مجدد برام دونه به دونه درس داد و آزمایشها رو هم تکرار کردیم.
خیلی تشکر کردم و هر بار خیلی با فروتنی گفت دوست دارم یاد بگیرید و وظیفست و...
وظیفش نبود، واقعا مهربونی کرد💛
امروز مدام دارم فکر میکنم به پیامهای رفتاریی که میزاریم
به اینکه آدمها چطور ما رو به یاد میارن؟
به رد رفتارمون روی ذهن آدمها!
به قاف، به مدیر گروهمون، به استاد آزمایشگاهم، به آدمها، به خودم...
شاید عجیبترین رفتاری که از یک استاد دیدم اون روزی بود که استاد قاف وسط تدریس صدا بلند کرد که خانم تو چرا به من نگاه میکنی؟ و چند ثانیه طول کشید بفهمم با منه!
_ چرا به من نگاه میکنی؟ تصویر اون طرفه!
_استاد داشتم تصویر رو هم میدیدم.
_نه تو به من نگاه کردی!
(البته که صحبتهای استاد یکم طولانیتر شد)
و من تا آخر تدریس استاد، جرعت نمیکردم سر بلند کنم که مبادا دوباره بهم چیزی بگه!
و ته ذهنم مرور میکردم واقعا با من بود؟ واقعا گفت چرا نگاهم میکنی؟ خب مگه وقتی استاد/آدمی حرف میزنه بقیه دیوار رو نگاه میکنن که منم فقط زل زده باشم به تخته؟
اون روز گذشت اما دیگه یک احساس عدم امنیت بدی در مواجه با استاد قاف باهام موند.
به چشمم استاد قاف مثل بریت ماریه. ظاهرش خشن و خشکه اما با خودم میگم شاید اگر داستانش رو میدونستم درکش میکردم...
#Bookworm_life 📚