داشتم فکر میکردم خیلی از غذاهایی که الان خیلییی دوست دارم، غذاهایین که وقتی بچه بودم اصلااا دوست نداشتم 😄
میدونید چیه زندگی خیلی جالبه؟ اینکه در ستایش هر روزی حتی سادهترینش میتونی یک قطعهی ادبی بنویسی، اینکه حتی بدترین روز هم یک چیز خوب در درونش داره، قدرت صبری که در مقابلش بهت داده شده، حتی بهترین روز هم یک چیز بد درونش داره، اینکه تموم شده و حالا یک خاطرست.
و هر روز داستانه...
امروز حال یک نفر رو پرسیدم، امروز یک نفر حالم رو پرسید، امروز خندیدم، امروز تقریبا گریه کردم، امروز، امروز، امروز، امروز تموم شد و فردا یک قصهی جدیده و یعنی ما جایی توش داریم؟
احتمالا حاصل ترکیب شوخیهای امشبمون راجع به خودکشی و خستگی الانمه اما چی میشه اگر توی قصهی فردا جدی جدی ما دیگه جزو شخصیتها نباشیم؟ چرا همیشه با اطمینان به آیندمون با این سیه کاسه فکر میکنیم؟