❣ڪلام سلطان❣
امام رضا (علیه السلام) فرمود:
كسى كه حضرت_فاطمه_معصومه را زيارت كند پاداش او بهشت است .
📚عیون اخبار الرضا ج 2 ، ص 267
اَلَّلهُمـّ؏جِّللِوَلیِڪَالفَرَج
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 322 💜 دستانم را روي شقیقه هایم گذاشتم تا فشاري را که به مغزم وارد ش
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 323 💜
ولی نتوانستم کاري از پیش ببرم. روز سوم اواسط روز با ناامیدي به طرف تلفن رفتم و شماره را گرفتم. منتظر بودم
.تلفن را بعد از بوق هاي ممتد قطع کنم که کسی گوشی را برداشت
صداي مردي گفت: بله بفرمایید
لحظه اي مکث کردم و از ترس اینکه مبادا تماس قطع شود با عجله گفتم: ببخشید منزل...
مکث من باعث شد مرد بپرسد: با کی کار دارید؟
با دست پاچگی گفتم: سلام آقا من با... همان لحظه نام مهرناز را که از هولم فراموش گرده بودم به یاد
.آوردم
_با مهرناز خانم کار دارم...
مرد گفت: شما؟
_لطف کنید به ایشان بگویید الهه
مرد نامم را تکرار کرد و بعد گفت: چند لحظه گوشی
چشمانم را بستم و در دل دعا کردم بتوانم با او صحبت کنم. تازه آن لحظه به این فکر افتادم چه طور موضوع را
.به او بگویم و از او بخواهم شماره تلفن فرزاد را به من بدهد
با شنیدن صداي زنی حواسم را جمع کردم
_بله بفرمایید؟
_سالم مهرناز خانم، الهه هستم
_الهه...آه بله، الهه جون حالت چطوره؟
_خوبم، شما چظورید؟
_مرسی عزیزم، چه عجب یادي از ما کردي؟
_همیشه به یادتون هستم. باور کنید حسابی گرفتارم، شما که باید بدونید چرا
مهرناز آهی کشید و گفت: آره عزیزم تا حدودي در جریان هستم. هنوز مشکلت حل نشده؟
_مهرناز خانم مشکل من طوریه که فکر نکنم حالا حالاها حل بشه
_نه ، ناامید نباش ان شاءالله که درست می شه
_راستش مزاحمتون شدم...زحمتی براتون دارم
_بگو عزیزم
_اول اینکه مرا ببخشید چون مجبور شدم شماره شما را از زري خانم بگیرم. دلیلش هم این بود که شماره کس
.دیگري رو غیر از ایشون نداشتم
_اشکالی نداره عزیزم؛ کار خوبی کردي
_در ضمن چون نمی خواستم ایشان در جریان موضوع قرار بگیرند براي توجیه کارم گفتم کتی خانم امانتی پیش
شما گذاشته و گفته که آن را به من بدهید. امیدوارم مرا به خاطر این حرف ببخشید
مهرناز خندید و گفت: متوجه شدم. کار خوبی کردي. من چند روزه که خونه نبودم. مطمئنم زروي بفهمه
برگشتم با من تماس می گیره تا بپرسه اون امانتی چی بوده.
حالا هم نگران نباش، بهش می گم یک آلبوم
عکس پیش من داشتی که باید بهت بر می گردوندم. چطوره؟؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 323 💜 ولی نتوانستم کاري از پیش ببرم. روز سوم اواسط روز با ناامی
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 324 💜
_ازتون ممنونم. فکر خوبیه
_خب الهه جون، چه کار می تونم برات بکنم؟
_مهرناز خانم مزاحمتون شدم چون احساسی تو وجودم می گه که می تونم به شما اعتماد کنم
_راحت باش عزیزم، احساست بهت دروغ نگفته. هر کاري بتونم برات انجام می دم
نمی دانستم چطور باید به او بگویم می خواهم فرزاد را ببینم تا فکر بدي نکند.
مهرناز وقتی دید سکوت کرده ام
گفت: الهه، اگه برات سخته پشت تلفن صحبت کنی می خواهی قرار بذاریم جایی همدیگر رو ببینیم؟
با دست پاچگی گفتم: نه، نه این طور بهتره. می خواستم به شما بگم روزي که کتی داشت می رفت آقا...فرزاد
به من گفت که می خواهد در مورد موضوع مهمی با من صحبت کند.
راستش آن روز به خاطر معذوراتی
نتوانستم بمانم، ولی ایشان گفتند هر وقت خواستم با ایشان تماس بگیرم می توانم به شما بگویم. البته نمی
خواهم مزاحم ایشان بشوم فقط می خواستم از ایشان بپرسم خبري از کیان دارند
او را نمی دیدم، ولی خیلی دوست داشتم واکنش او را دربرابر سوالم ببینم
پس از تمام شدن حرفم مهرناز گفت: الهه جون، من شماره فرزاد را به شما می دهم، ولی باید بگم فرزاد ایران
نیست
با شنیدن این حرف تمام امیدم تبدیل به یأس شد. با حالتی وارفته باقی کلام او را شنیدم که گفت: ولی نگران
نباش ، تا یکی دو ماه آینده برمی گرده.
اگه دوست داشتی می تونی شماره تلفنت رو به من بدي هر وقت
برگشت خبرت کنم
راهی را که آنقدر به آن امید داشتم به بن بست رسیده بود. با خودم فکر کردم این چه طلسمیست که نمی
.خواهد گشوده شود
صداي مهرناز مرا از فکر خارج کرد: الهه جون...
_بله، بله اشکالی نداره. اگر ممکنه شماره مرا یادداشت کنید
پس از دادن شماره از او خداحافظی کردم و با دلی غمگین منتظر شدم تا ببینم سرنوشت تا کی می خواهد مرا بازي دهد
روزهاي ماه اسفند را یکی پس از دیگري پشت سر گذاشتم. با وجود سوز سردي که در هوا بود می شد بوي
عید را احساس کرد؛ ولی حتی بوي عید هم هیچ شور و شوقی در دلم پدید نمی آورد. دو هفته از تلفنی که به
مهرناز زده بودم گذشت. شور و اشتیاق فکري که چندي تمام ذهنم را مشغول به خود کرده بود کم کم از بین
می رفت و حس می کردم دیگر رغبتی براي دیدن فرزاد ندارم. با خودم فکر کردم این هم مثل همه کارهایی
که انجام داده ام بی فایده است.
بیهوده و بی ثمر وقت می گذراندم و اسمش بود که زندگی می کنم. حوصله
هیچ کاري، ولو شانه زدن موهایم را نداشتم. صبح به صبح که چشم باز می کردم عزاي گذراندن روزم را می
گرفتم. دلم می خواست همیشه شب باشد تا بخوابم. فقط در خواب بود که طعم لحظه اي آارمش را می چشیدم.
البته بعضی اوقات کابوس هایی به سراغم می امد و باعث می شد شب تا صبح از ترس چشم برهم نگذارم
یک روز کنار بخاري نشسته بودم و به ظاهر برنامه تلویزیون را نگاه می کردم، اما در حقیقت در خودم فرو رفته
بودم. مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز بود که زنگ تلفن به صدا در آمد.
مطمئن بودم کسی با من کار
ندارد به خاطر همین از جایم تکان نخوردم . وقتی براي بار دوم تلفن زنگ زد صداي مادر بلند شد و گفت: الهه ببین کیه
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
✨﷽✨
✅بزرگی میگفت:
اگر کسی برای درخواست کمک برای
حل مشکلی پیش تو آمد؛
هرگز نگو:
فلانی هم که هر وقت کاری داشته
باشه فقط ما را میشناسه!
👈 بلکه بگو:
الحمدلله که خدا به من
توفیق برطرف کردن نیازهای مردم
را عنایت کرده است.
✍آقای ما امام حسین علیهالسلام در این باره میفرمایند: "برآوردن حاجت و برطرف كردن مشكلات مردم به دست شما از نعمتهای خداوند است نسبت به شما، بنابراین با منت گذاری و اذیت آنان، جلوی این نعمت ها را نگیرید."
📚بحار الانوار، ج۷۴، ص۳۸
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....