کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 328 💜 با دیدن او تازه به فکر افتادم و با خودم گفتم آیا کاري که انج
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 329 💜
فرزاد فنجانی قهپوه جلوي من گذاشت. از او تشکر کردم .
همانطور که فنجان قهوه هاي را بر می داشت گفت:
الان براي مطرح کردن این مسئله خیلی دیر شده و مطمئنم فایده اي به حال شما ندارد، ولی آن روز به شما
کمک می کرد تا خودتان را از این دام نجات بدهید
با دلسردي گفتم: چه موضوعی بود، به من بگید... هر چند که شاید دیگر به دردم نخورد
گفت: نمی خواهم شما را گیج کنم ، ولی باور کنید هنوز خودم هم گیجم. براي اینکه منظورم را درست متوجه
بشید باید از اول شروع کنم
نشان دادم که آماده شنیدنم. فرزاد به من تعارف کرد تا قهوه ام را تا سرد نشده بنوشم. براي اینکه از مسائل
حاشیه اي دور شوم این کار را کردم.
فنجان را برداشتم و جرعه اي نوشیدم. همان لحظه تلخی قهوه قیافه ام را درهم
برد.
به زحمت آن را فرو دادم و به فرزاد نگاه کردم که به راحتی قهوه تلخش را سر می کشید. چشمم به ظرف شکر
داخل سینی افتاد، ولی خجالت کشیدم دستم را براي برداشتن آن دراز کنم. به زحمت مقداري از آن را نوشیدم و
باقی را داخل فنجان باقی گذاشتم
فرزاد پس از نوشیدن قهوه اش گفت:
شاید بهتره شما بدونید دوستی من و کیان از دوران دبیرستان شروع شده و تا
چند سال پیش ادامه داشت. وقتی صحبت از دوستی میشه تو ذهن آدم یک رابطه صمیمانه و بی ریا تداعی میشه. به
حقیقت بین من و کیان چنین رابطه اي برقرار بود.
دوستی ما آنقدر عمیق بود که هیچ چیز نمی توانست آن را خدشه
دار کند.
دوران دبیرستان را طی کردیم. او وارد بازار کار شد در حالی که من براي ورود به داشگاه آماده می شدم.
جدایی راهمان باعث از بین رفتن و یا حتی کم رنگ شدن دوستی مان نشد هر روز بعد از ظهر همدیگر را می دیدیم
و هر پنجشنبه و جمعه را با هم می گذراندیم.
اون زمان کیان تازه پدرش را از دست داده بود و پس از رفتن
خواهرش به امریکا تنها زندگی می کرد.
البته کتی، همسر پدرش، نیز با او زندگی می کرد، ولی نمی شد گفت می
توانست تنهایی او را پر کند. بعد از جریانی که براي خواهرش پیش آمد ضربه سنگینی به او خورد. من هم به نوعی
خودم را مقصر می دیدم چون به خاطر من بود که کمند به امریکا رفت
به نشانه متوجه نشدن حرفش ابروانم را بالا بردم، ولی پیش از آنکه چیزي بگویم خودش متوجه شد و گفت:
موضوع زیاد پیچیده نیست. تو رفت و آمد هایی که به منزل کیان داشتم یک روز نامه اي بین کتابهایم
پیداکردم. وقتی آن را باز کردم متوجه شدم از طرف کمند است . در آن نامه کمند به عشقی که در قلبش نسبت به
من احساس میکرد اعتراف کرده بود و از من خواسته بود عشق او را بپذیرم و در این رابطه او را مأیوس نکنم.
تا آن
روز به تنها چیزي که فکر هم نکرده بودم این موضوع بود. کمند آن موقع پانزده یا شانزده سال
بیشتر نداشت و به نظر من یک بچه به حساب می آمد. بدون اینکه از این موضوع به کسی چیزي بگویم یک
روز با او صحبت کردم و به او فهماندم راهی را که انتخاب کرده اشتباه است و بهتر است بیشتر به فکر درس و
مدرسه اش باشد.
همان روز با گریه مرا ترك کرد. با خودم فکر کردم به مرور زمان با این موضع کنار خواهد
آمد ، ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم
زیرا چند ماه بعد از این موضوع از کیان شنیدم او می خواهد براي
زندگی نزد مادرش برود
مدتی بعد از کیان شنیدم به خاطر حادثه تلخی که براي خواهرش پیش آمده قرار است به امریکا سفر کند. به
خاطر احساس گناهی که در قبال او داشتم همراه کیان به امریکا رفتم
با کنجکاوي پرسیدم: چه حادثه اي؟
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 329 💜 فرزاد فنجانی قهپوه جلوي من گذاشت. از او تشکر کردم . همان
قیل و قال کلاغ ها _
پارت 330 💜
فرزاد گفت: یعنی شما نمی دونید؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: متأسفانه من از خیلی چیزها بی خبرم
لحظه اي سکوت کرد و بعد ادامه داد. وقتی به امریکا رفتیم او دربیمارستان بستري بود، ولی ضربه روحی که به
او خورده بود بیش از صدمات جسمی اش بود دکتر معالجش معتقد بود ضربه سنگینی به او وارد شده و ممکن
است مدتی طول بکشد تا به حالت اول برگردد
با گنگی پرسیدم: براي چی ؟
مکثی کرد و معذب گفت: او وحشیانه مورد حمله دو مرد قرار گرفته بود که یکی از آنها مردي بود که با
مادرش زندگی می کرد
با شنیدن این حرف انگار آب جوشی روي سرم ریختند که تا نوك پایم را سوزاند.
حال بدي به من دست داد.
دهان و گلویم تلخ شده بود و روده هایم طوري به هم می پیچید که فکر کردم عنقریب حالم به هم خواهد خورد
حالتهاي عصبی کمند یکی یکی جلوي چشمم ظاهر می شد و کلام فرزاد در گوشم می پیچید. با دست
جلوي صورتم را گرفتم تا شاید بتوانم اعصابم را آرام کنم.
این کار مؤثر واقع شد و چند لحظه بعد از آن
احساس فشار خلاصی پیدا کردم ، ولی هم چنان در بهت فرو رفته بودم. صداي فرزاد مرا به خود آورد:
متأسفم مثل اینکه ناراحتتان کردم؟
به زحمت لبخندي زدم و گفتم: مهم نیست، بفرمایید من گوش می دهم
_پس از اینکه به ایران برگشتیم تا مدتها کیان عصبی و ناراحت بود. من هم دست کمی از او نداشتم ، چون به
نوعی احساس مسئولیت میکردم. مرتب یک فکر در مغزم جریان داشت که اگر من دست رد به عشق او نمی
زدم او براي فرار رفتن را انتخاب نمی کرد و این حادثه پیش نمی آمد. این احساس به قدري شدید بود که مرا
وادار کرد با کیان صحبت کنم و از او کمند را خواستگاري کنم ،
اما کمند نپذیرفت و به من گفت به احساس
ترحم من نیازي ندارد. تا چند وقت درگیر این مسئل بودم ، ولی کم کم با آن کنار آمدم. تا اینکه سال آخر
دانشگاه به طور اتفاقی بادختري به نام شراره آشنا شدم
ضربان قلبم تند شده بود ، زیرا احساس می کردم قرار است پرده از رازي که مدتها فکر مرا مشغول کرده بود
برداشته شود.
با دقت و بدون اینکه حتی به فکر الهام بیفتم که الان در چه حالی به سر می برد به صحبتهاي
فرزاد گوش سپرده بودم
_او را در جشن تولد دختر خاله ام دیدم.بر خلاف دوستان دیگر هنگامه ، او گوشه اي نشسته بود و به دیگران
نگاه می کرد.
سر و وضع ساده و معمولی داشت، در عوض چهره اش فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود. آن روز
تمام توجه ام به او جلب شده بود طوري که چیز از جشن نفهمیدم. بعد از آن روز خیلی به او فکر می کردم تا اینکه
در فرصتی از هنگامه پرس و جو کردم. هنگامه دوستی آن چنانی با او نداشت وفقط بخاطر تولدش او را دعوت کرده
بود.
هنگامه وقتی فهمید نسبت به او علاقه نشان می دهم سعی کرد دوستی اش را با او صمیمانه تر کند. من هم که از
این موضوع خوشحال بودم از او خواستم به طریقی ترتیب آشنایی من و او را بدهد. با اولین برخورد و زودتر از آنچه
فکرش را می کردم شراره به دوستی با من تمایل نشان داد.
با اینکه تعجب کرده بودم، ولی خوشحال بودم که
توانسته ام چنین راحت با او دوست شوم. دوستی ما روز به روز شکل بهتري به خود می گرفت تا اینکه وقتی به خودم امدم
.....★♥️★.....
@kalametalaei
.....★♥️★.....