eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✒️ 👈گفت : من رای نمیدم.....👇 ⬅️گفتم : تو رای میدی. 👈گفت : باور کن رای نمیدم ⬅️گفتم : باور میکنم ، تو رای میدی 👈گفت : من اصلا جمعه پای صندوق نمیرم که رای بدم ⬅️گفتم : میدونم پای صندوق نمیری ، ولی رای میدی! 👈گفت : چطوری ممکنه پای صندوق نرم ولی رای بدم؟ ⬅️گفتم : وقتی پای صندوق نری ، داری رای میدی ؛ ↩️به مریم رجوی ، ✅ به داعش ، ✅به ترامپ و بایدن ، ✅به رضاپهلوی ، ✅به نتانیاهو ، ✅به بن سلمان ، ✅ به بی بی سی ، ✅ به من و تو ، ✅به پژاک ، ✅به طالبان ، ✅ به کومله ، ✅به دمکرات ، ✅به لیبرالهای غربزده نوکر کدخدا ، ✅ به قاتلین حاج قاسم ، ✅ به منافقین کمپ لیبرتی و تیرانا، ✅ به 160 شبکه فارسی زبان که چند ماهه تو گوش تو میخونند ؛ رای بی رای، ✅ به همه بدخواهان و دشمنان تو و خانوادت ، ✅ به اونهایی که چشمشون دنبال خاک تو ، نفت تو ، ناموس تو ، سرزمین تو و خون توست 👈در واقع داری رای میدی خوبم رای میدی. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 330 💜 فرزاد گفت: یعنی شما نمی دونید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مت
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 331 💜 آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. در این مورد با خانواده ام صحبت کردم و با وجود مخالفت آنان توانستم مجابشان کنم یک روز که با شراره قرار مالقات داشتم این موضوع را به او گفتم. وقتی فهمید می خواهم با او ازدواج کنم چنان مات و مبهوت شد که ترسیدم نکند موافق این کار نباشد. بعد به من گفت که حتی فکرش را هم نمی کرده که چنین پیشنهادي به او بکنم از او خواستم با خانواده اش صحبت کند. به محض شنیدن این حرف رنگ چهره اش عوض شد و مسیر صحبت را عوض کرد. آن روز صحبت دیگري نشد و من از او خواستم در مورد پیشنهاد ازدواجم خوب فکر کند با تمام وجود به او عشق می ورزیدم، ولی چیزي که گاهی فکرم را مشغول می کرد این بود که هر بار از او می خواستم در مورد من با خانواده اش صحبت کند طفره می رفت و حرف را عوض می کرد. این موضوع باعث شد بخواهم علت آن را بفهمم به کمک هنگامه و یکی از دوستانش که او را می شناخت خانه اش را پیدا کردم و براي تحقیق در مورد خانواده اش اقدام کردم. آنجا بود که فهمیدم پدر و مادر شراره سال ها پیش از هم جدا شده اند و سر پرستی او و خواهر بزرگترش را عمویشان بر عهده گرفته. متاسفانه از وضعیت خانوادگی او خبر هاي بدي به من رسید. فهمیدم که عمویش در کار قاچاق مواد مخدر دست دارد و چند سال قبل هم پدرش به همین جرم گرفتار شده و مجازات اعدام در موردش اجرا شده، آن طور که می گفتند مادرش نیز... فرزاد که رنگش سرخ شده بود حرفش را قطع کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: بگذریم...خلاصه این شد که با هزار توجیه عقل خودم را قانع کردم حساب شراره از تمام آنها جداست و عزمم را جزم کردم تا اگر دنیا هم علیه او شهادت بدهند من کار خودم را بکنم و با او ازدواج کنم روزي خیلی جدي به شراره گفتم تصمیمم را گرفتم و می خواهم در هر شرایطی که قرار دارد با او ازدواج کنم. بعد از شنیدن این حرف خیلی گریه کرد و در حالی که مثل ابر بهار می گریست مختصري از ماجراي زندگی اش را برایم تعریف کرد. به او نگفتم خودم همه چیز را می دانستم. تنها چیزي که به او گفتم این بود که براي من خودت مهمی و بس و گذشته پدر و مادرت برایم مهم نیست آن روز شراره مثل غنچه پژمرده اي که به آب برسد شکفته شد. قرار شد بعد از پایان ترم آخر ازدواج کنیم با پیش آمدن جریان شراره تمام وقت من به او مختص شده بود و کمتر میتوانستم به دیدن کیان بروم. آن موقع کیان توانسته بود خود را در بازار کار جا بیندازد و دم و دستگاهی به هم بزند. از طرفی کیان که از ماجراي بین من و کمند اطلا عی نداشت فکر میکرد به خاطر جواب ردي که کمند به من داده دلگیر شده ام. براي اینکه او را از اشتباه خارج کنم جریان آشناییام با شراره را برایش تعریف کردم. این موضوع گذشت تا اینکه به مناسبت فارغ التحصیلی ام جشنی گرفتم. از کیان نیز دعوت کردم یک روز قبل از جشن همراه شراره بیرون رفتیم تا برایش لباس بخرم. اتفاقا همان روز با کیان برخورد کردیم. شراره را به او معرفی کردم و او تا مسیري ما را رساند. هنگام جدا شدن از کیان به او جشن فردا شب را یاد آوري کردم و گفت که حتما خواهد آمد. وقتی کیان رفت شراره از من درباره او پرس و جو کرد. با اینکه احساس ناخوشایندي پیدا کرده بودم، ولی بدون کوچکترین حساسیتی به او گفتم که کیان یکی از دوستان صمیمی من است .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 331 💜 آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 332 💜 جشن برگزار شد. کیان هم در جشن شرکت کرد. پس از مدتی کم کم احساس کردم رفتار شراره تغییر کرده است. خیلی محسوس نسبت به من سرد شده بود و این سردي به جایی رسید که یک روز به بهانه اي سرم فریاد کشید و گفت که دیگر مرا نمیخواهد و این درست زمانی بود که قرار بود من و او طی جشنی که تدارك آن را دیده بودم رسما نامزدي من را اعلام کنیم. او با قهر از من جدا شد و با رفتن او همه چیز تمام شد من ساده لوحانه فکر میکردم شراره وقتی خوب فکر کند متوجه خواهد شد به بهانه اي واهی با من قهر کرده، در صورتی که او از قبل نقشه ترك کردن من را کشیده بود و فقط به دنبال بهانه اي میگشت. هنوز یک هفته از قهر کردن او نگذشته بود که یکی از دوستانم برایم خبر آورد که او را همراه کیان دیده است. این خبر بیش از .رفتن او به من ضربه زد. تا مدتی در بهت و ناباوري بودم تا اینکه خودم با چشمانم آن دو را با هم دیدم فرزاد ساکت شد و با دو انگشت به چشمانش فشار آورد. معلوم بودیاد آوري خاطرات گذشته برایش خیلی سخت است. با دلی مشوش و نگران به او نگاه کردم. مایل بودم بدانم عاقبت چه شد فرزاد نفس بلندي کشید و گفت : درك این موضوع برایم خیلی سخت بود، ولی هر طور بود با آن کنار آمدم. هنوز چند ماه از این جریان نگذشته بود که شنیدم شراره با مردي ازدواج کرده و به دانمارك رفته است. تازه بعد از شنیدن این خبر فهمیدم او بلائی را که سر من آورده بود سر کیان هم آورده است با خود فکر کردم پس داستان از این قرار بوده. با صداي فرزاد از فکر بیرون آمدم _هنوز یک سال از ماجرا نگذشته بود که یک روز شراره با من تماس گرفت و از من خواست او را ببخشم. همان موقع نسبت به این موضوع مشکوك شدم. وقتی توسط یکی از دوستان شنیدم که شراره با همسرش اختلاف دارد فهمیدم به بن بست رسیده و براي فرار از آن تدبیري تازه اندیشیده. شراره مرتب با من تماس میگرفت و سعی میکرد محبت گذشته را به خاطرم بیاورد. در ابتداي کار چیزي نمانده بود بار دیگر به دام او گرفتار شوم، ولی بعد که فهمیدم علت اختلاف او و همسرش فساد اخلاقی شراره بوده به شدت از او متنفر شدم و به او گفتم دیگر نمیخواهم ببینمش. به حقیقت هم چنین بود. هنوز هم به حدي از او متنفرم که یاد آوري حماقتهایم عذابم میدهد. پس از آن دیگر خبري از او نداشتم تا اینکه یکی از دوستانم که از قضا کیان را هم میشناخت به من خبر داد گویا بار دیگر کیان با شراره ارتباط برقرار کرده است و این در حالی بود که میدانستم کیان چندیست ازدواج کرده است به فکر فرو رفتم. میدانستم کیان به من خیانت میکرد، اما حتی در خیالم نمیگنجید که طرف او همان شراره باشد. صداي فرزاد در ذهنم گم شد. به خاطر آوردم یک روز شعله با منزل تماس گرفت و من تلفن را جواب دادم. آیا آن روز که شعله با کمند صحبت کرد به او گفت که شراره با کیان کار دارد؟ یعنی صحبتهاي در گوشی کمند و کیان در این مورد بود؟ خداي من، تازه متوجه شدم که همه چیز از آن تلفن شروع شد. تغییر اخلاق کیان و بی توجهی او نسبت به من. بدون شک شعله به کمند زنگ زده بود تا خبر باز گشت شراره را به گوش کیان برساند و درست یک هفته بعد از آن تلفن جریان بیرون رفتن کیان و کمند پیش آمد که به طور حتم آن روز براي استقبال از شراره به فرودگاه رفته بودند. صحنههاي گرم گرفتنهاي مشکوك کمند و کیان، .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا