eitaa logo
کلام طلایی 🌱
5.5هزار دنبال‌کننده
7.4هزار عکس
1.9هزار ویدیو
18 فایل
«(ٱللَّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ)» رمان: (عبورازسیم خاردارنفس ) نویسنده :لیلا فتحی پور روزی دو پارت 💚 ⛔⛔کپی حرام ⛔⛔ انتقاد و پیشنهاد 👈 @aidj122 تبلیغ ،ادمین👇 @BASIRIIII
مشاهده در ایتا
دانلود
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 328 💜 با دیدن او تازه به فکر افتادم و با خودم گفتم آیا کاري که انج
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 329 💜 فرزاد فنجانی قهپوه جلوي من گذاشت. از او تشکر کردم . همانطور که فنجان قهوه هاي را بر می داشت گفت: الان براي مطرح کردن این مسئله خیلی دیر شده و مطمئنم فایده اي به حال شما ندارد، ولی آن روز به شما کمک می کرد تا خودتان را از این دام نجات بدهید با دلسردي گفتم: چه موضوعی بود، به من بگید... هر چند که شاید دیگر به دردم نخورد گفت: نمی خواهم شما را گیج کنم ، ولی باور کنید هنوز خودم هم گیجم. براي اینکه منظورم را درست متوجه بشید باید از اول شروع کنم نشان دادم که آماده شنیدنم. فرزاد به من تعارف کرد تا قهوه ام را تا سرد نشده بنوشم. براي اینکه از مسائل حاشیه اي دور شوم این کار را کردم. فنجان را برداشتم و جرعه اي نوشیدم. همان لحظه تلخی قهوه قیافه ام را درهم برد. به زحمت آن را فرو دادم و به فرزاد نگاه کردم که به راحتی قهوه تلخش را سر می کشید. چشمم به ظرف شکر داخل سینی افتاد، ولی خجالت کشیدم دستم را براي برداشتن آن دراز کنم. به زحمت مقداري از آن را نوشیدم و باقی را داخل فنجان باقی گذاشتم فرزاد پس از نوشیدن قهوه اش گفت: شاید بهتره شما بدونید دوستی من و کیان از دوران دبیرستان شروع شده و تا چند سال پیش ادامه داشت. وقتی صحبت از دوستی میشه تو ذهن آدم یک رابطه صمیمانه و بی ریا تداعی میشه. به حقیقت بین من و کیان چنین رابطه اي برقرار بود. دوستی ما آنقدر عمیق بود که هیچ چیز نمی توانست آن را خدشه دار کند. دوران دبیرستان را طی کردیم. او وارد بازار کار شد در حالی که من براي ورود به داشگاه آماده می شدم. جدایی راهمان باعث از بین رفتن و یا حتی کم رنگ شدن دوستی مان نشد هر روز بعد از ظهر همدیگر را می دیدیم و هر پنجشنبه و جمعه را با هم می گذراندیم. اون زمان کیان تازه پدرش را از دست داده بود و پس از رفتن خواهرش به امریکا تنها زندگی می کرد. البته کتی، همسر پدرش، نیز با او زندگی می کرد، ولی نمی شد گفت می توانست تنهایی او را پر کند. بعد از جریانی که براي خواهرش پیش آمد ضربه سنگینی به او خورد. من هم به نوعی خودم را مقصر می دیدم چون به خاطر من بود که کمند به امریکا رفت به نشانه متوجه نشدن حرفش ابروانم را بالا بردم، ولی پیش از آنکه چیزي بگویم خودش متوجه شد و گفت: موضوع زیاد پیچیده نیست. تو رفت و آمد هایی که به منزل کیان داشتم یک روز نامه اي بین کتابهایم پیداکردم. وقتی آن را باز کردم متوجه شدم از طرف کمند است . در آن نامه کمند به عشقی که در قلبش نسبت به من احساس میکرد اعتراف کرده بود و از من خواسته بود عشق او را بپذیرم و در این رابطه او را مأیوس نکنم. تا آن روز به تنها چیزي که فکر هم نکرده بودم این موضوع بود. کمند آن موقع پانزده یا شانزده سال بیشتر نداشت و به نظر من یک بچه به حساب می آمد. بدون اینکه از این موضوع به کسی چیزي بگویم یک روز با او صحبت کردم و به او فهماندم راهی را که انتخاب کرده اشتباه است و بهتر است بیشتر به فکر درس و مدرسه اش باشد. همان روز با گریه مرا ترك کرد. با خودم فکر کردم به مرور زمان با این موضع کنار خواهد آمد ، ولی مثل اینکه اشتباه فکر می کردم زیرا چند ماه بعد از این موضوع از کیان شنیدم او می خواهد براي زندگی نزد مادرش برود مدتی بعد از کیان شنیدم به خاطر حادثه تلخی که براي خواهرش پیش آمده قرار است به امریکا سفر کند. به خاطر احساس گناهی که در قبال او داشتم همراه کیان به امریکا رفتم با کنجکاوي پرسیدم: چه حادثه اي؟ .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 329 💜 فرزاد فنجانی قهپوه جلوي من گذاشت. از او تشکر کردم . همان
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 330 💜 فرزاد گفت: یعنی شما نمی دونید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: متأسفانه من از خیلی چیزها بی خبرم لحظه اي سکوت کرد و بعد ادامه داد. وقتی به امریکا رفتیم او دربیمارستان بستري بود، ولی ضربه روحی که به او خورده بود بیش از صدمات جسمی اش بود دکتر معالجش معتقد بود ضربه سنگینی به او وارد شده و ممکن است مدتی طول بکشد تا به حالت اول برگردد با گنگی پرسیدم: براي چی ؟ مکثی کرد و معذب گفت: او وحشیانه مورد حمله دو مرد قرار گرفته بود که یکی از آنها مردي بود که با مادرش زندگی می کرد با شنیدن این حرف انگار آب جوشی روي سرم ریختند که تا نوك پایم را سوزاند. حال بدي به من دست داد. دهان و گلویم تلخ شده بود و روده هایم طوري به هم می پیچید که فکر کردم عنقریب حالم به هم خواهد خورد حالتهاي عصبی کمند یکی یکی جلوي چشمم ظاهر می شد و کلام فرزاد در گوشم می پیچید. با دست جلوي صورتم را گرفتم تا شاید بتوانم اعصابم را آرام کنم. این کار مؤثر واقع شد و چند لحظه بعد از آن احساس فشار خلاصی پیدا کردم ، ولی هم چنان در بهت فرو رفته بودم. صداي فرزاد مرا به خود آورد: متأسفم مثل اینکه ناراحتتان کردم؟ به زحمت لبخندي زدم و گفتم: مهم نیست، بفرمایید من گوش می دهم _پس از اینکه به ایران برگشتیم تا مدتها کیان عصبی و ناراحت بود. من هم دست کمی از او نداشتم ، چون به نوعی احساس مسئولیت میکردم. مرتب یک فکر در مغزم جریان داشت که اگر من دست رد به عشق او نمی زدم او براي فرار رفتن را انتخاب نمی کرد و این حادثه پیش نمی آمد. این احساس به قدري شدید بود که مرا وادار کرد با کیان صحبت کنم و از او کمند را خواستگاري کنم ، اما کمند نپذیرفت و به من گفت به احساس ترحم من نیازي ندارد. تا چند وقت درگیر این مسئل بودم ، ولی کم کم با آن کنار آمدم. تا اینکه سال آخر دانشگاه به طور اتفاقی بادختري به نام شراره آشنا شدم ضربان قلبم تند شده بود ، زیرا احساس می کردم قرار است پرده از رازي که مدتها فکر مرا مشغول کرده بود برداشته شود. با دقت و بدون اینکه حتی به فکر الهام بیفتم که الان در چه حالی به سر می برد به صحبتهاي فرزاد گوش سپرده بودم _او را در جشن تولد دختر خاله ام دیدم.بر خلاف دوستان دیگر هنگامه ، او گوشه اي نشسته بود و به دیگران نگاه می کرد. سر و وضع ساده و معمولی داشت، در عوض چهره اش فوق العاده زیبا و دوست داشتنی بود. آن روز تمام توجه ام به او جلب شده بود طوري که چیز از جشن نفهمیدم. بعد از آن روز خیلی به او فکر می کردم تا اینکه در فرصتی از هنگامه پرس و جو کردم. هنگامه دوستی آن چنانی با او نداشت وفقط بخاطر تولدش او را دعوت کرده بود. هنگامه وقتی فهمید نسبت به او علاقه نشان می دهم سعی کرد دوستی اش را با او صمیمانه تر کند. من هم که از این موضوع خوشحال بودم از او خواستم به طریقی ترتیب آشنایی من و او را بدهد. با اولین برخورد و زودتر از آنچه فکرش را می کردم شراره به دوستی با من تمایل نشان داد. با اینکه تعجب کرده بودم، ولی خوشحال بودم که توانسته ام چنین راحت با او دوست شوم. دوستی ما روز به روز شکل بهتري به خود می گرفت تا اینکه وقتی به خودم امدم .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
.....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
✒️ 👈گفت : من رای نمیدم.....👇 ⬅️گفتم : تو رای میدی. 👈گفت : باور کن رای نمیدم ⬅️گفتم : باور میکنم ، تو رای میدی 👈گفت : من اصلا جمعه پای صندوق نمیرم که رای بدم ⬅️گفتم : میدونم پای صندوق نمیری ، ولی رای میدی! 👈گفت : چطوری ممکنه پای صندوق نرم ولی رای بدم؟ ⬅️گفتم : وقتی پای صندوق نری ، داری رای میدی ؛ ↩️به مریم رجوی ، ✅ به داعش ، ✅به ترامپ و بایدن ، ✅به رضاپهلوی ، ✅به نتانیاهو ، ✅به بن سلمان ، ✅ به بی بی سی ، ✅ به من و تو ، ✅به پژاک ، ✅به طالبان ، ✅ به کومله ، ✅به دمکرات ، ✅به لیبرالهای غربزده نوکر کدخدا ، ✅ به قاتلین حاج قاسم ، ✅ به منافقین کمپ لیبرتی و تیرانا، ✅ به 160 شبکه فارسی زبان که چند ماهه تو گوش تو میخونند ؛ رای بی رای، ✅ به همه بدخواهان و دشمنان تو و خانوادت ، ✅ به اونهایی که چشمشون دنبال خاک تو ، نفت تو ، ناموس تو ، سرزمین تو و خون توست 👈در واقع داری رای میدی خوبم رای میدی. .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 330 💜 فرزاد گفت: یعنی شما نمی دونید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: مت
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 331 💜 آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. در این مورد با خانواده ام صحبت کردم و با وجود مخالفت آنان توانستم مجابشان کنم یک روز که با شراره قرار مالقات داشتم این موضوع را به او گفتم. وقتی فهمید می خواهم با او ازدواج کنم چنان مات و مبهوت شد که ترسیدم نکند موافق این کار نباشد. بعد به من گفت که حتی فکرش را هم نمی کرده که چنین پیشنهادي به او بکنم از او خواستم با خانواده اش صحبت کند. به محض شنیدن این حرف رنگ چهره اش عوض شد و مسیر صحبت را عوض کرد. آن روز صحبت دیگري نشد و من از او خواستم در مورد پیشنهاد ازدواجم خوب فکر کند با تمام وجود به او عشق می ورزیدم، ولی چیزي که گاهی فکرم را مشغول می کرد این بود که هر بار از او می خواستم در مورد من با خانواده اش صحبت کند طفره می رفت و حرف را عوض می کرد. این موضوع باعث شد بخواهم علت آن را بفهمم به کمک هنگامه و یکی از دوستانش که او را می شناخت خانه اش را پیدا کردم و براي تحقیق در مورد خانواده اش اقدام کردم. آنجا بود که فهمیدم پدر و مادر شراره سال ها پیش از هم جدا شده اند و سر پرستی او و خواهر بزرگترش را عمویشان بر عهده گرفته. متاسفانه از وضعیت خانوادگی او خبر هاي بدي به من رسید. فهمیدم که عمویش در کار قاچاق مواد مخدر دست دارد و چند سال قبل هم پدرش به همین جرم گرفتار شده و مجازات اعدام در موردش اجرا شده، آن طور که می گفتند مادرش نیز... فرزاد که رنگش سرخ شده بود حرفش را قطع کرد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد: بگذریم...خلاصه این شد که با هزار توجیه عقل خودم را قانع کردم حساب شراره از تمام آنها جداست و عزمم را جزم کردم تا اگر دنیا هم علیه او شهادت بدهند من کار خودم را بکنم و با او ازدواج کنم روزي خیلی جدي به شراره گفتم تصمیمم را گرفتم و می خواهم در هر شرایطی که قرار دارد با او ازدواج کنم. بعد از شنیدن این حرف خیلی گریه کرد و در حالی که مثل ابر بهار می گریست مختصري از ماجراي زندگی اش را برایم تعریف کرد. به او نگفتم خودم همه چیز را می دانستم. تنها چیزي که به او گفتم این بود که براي من خودت مهمی و بس و گذشته پدر و مادرت برایم مهم نیست آن روز شراره مثل غنچه پژمرده اي که به آب برسد شکفته شد. قرار شد بعد از پایان ترم آخر ازدواج کنیم با پیش آمدن جریان شراره تمام وقت من به او مختص شده بود و کمتر میتوانستم به دیدن کیان بروم. آن موقع کیان توانسته بود خود را در بازار کار جا بیندازد و دم و دستگاهی به هم بزند. از طرفی کیان که از ماجراي بین من و کمند اطلا عی نداشت فکر میکرد به خاطر جواب ردي که کمند به من داده دلگیر شده ام. براي اینکه او را از اشتباه خارج کنم جریان آشناییام با شراره را برایش تعریف کردم. این موضوع گذشت تا اینکه به مناسبت فارغ التحصیلی ام جشنی گرفتم. از کیان نیز دعوت کردم یک روز قبل از جشن همراه شراره بیرون رفتیم تا برایش لباس بخرم. اتفاقا همان روز با کیان برخورد کردیم. شراره را به او معرفی کردم و او تا مسیري ما را رساند. هنگام جدا شدن از کیان به او جشن فردا شب را یاد آوري کردم و گفت که حتما خواهد آمد. وقتی کیان رفت شراره از من درباره او پرس و جو کرد. با اینکه احساس ناخوشایندي پیدا کرده بودم، ولی بدون کوچکترین حساسیتی به او گفتم که کیان یکی از دوستان صمیمی من است .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....
کلام طلایی 🌱
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 331 💜 آمدم فهمیدم حسابی عاشقم. کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم با
قیل و قال کلاغ ها _ پارت 332 💜 جشن برگزار شد. کیان هم در جشن شرکت کرد. پس از مدتی کم کم احساس کردم رفتار شراره تغییر کرده است. خیلی محسوس نسبت به من سرد شده بود و این سردي به جایی رسید که یک روز به بهانه اي سرم فریاد کشید و گفت که دیگر مرا نمیخواهد و این درست زمانی بود که قرار بود من و او طی جشنی که تدارك آن را دیده بودم رسما نامزدي من را اعلام کنیم. او با قهر از من جدا شد و با رفتن او همه چیز تمام شد من ساده لوحانه فکر میکردم شراره وقتی خوب فکر کند متوجه خواهد شد به بهانه اي واهی با من قهر کرده، در صورتی که او از قبل نقشه ترك کردن من را کشیده بود و فقط به دنبال بهانه اي میگشت. هنوز یک هفته از قهر کردن او نگذشته بود که یکی از دوستانم برایم خبر آورد که او را همراه کیان دیده است. این خبر بیش از .رفتن او به من ضربه زد. تا مدتی در بهت و ناباوري بودم تا اینکه خودم با چشمانم آن دو را با هم دیدم فرزاد ساکت شد و با دو انگشت به چشمانش فشار آورد. معلوم بودیاد آوري خاطرات گذشته برایش خیلی سخت است. با دلی مشوش و نگران به او نگاه کردم. مایل بودم بدانم عاقبت چه شد فرزاد نفس بلندي کشید و گفت : درك این موضوع برایم خیلی سخت بود، ولی هر طور بود با آن کنار آمدم. هنوز چند ماه از این جریان نگذشته بود که شنیدم شراره با مردي ازدواج کرده و به دانمارك رفته است. تازه بعد از شنیدن این خبر فهمیدم او بلائی را که سر من آورده بود سر کیان هم آورده است با خود فکر کردم پس داستان از این قرار بوده. با صداي فرزاد از فکر بیرون آمدم _هنوز یک سال از ماجرا نگذشته بود که یک روز شراره با من تماس گرفت و از من خواست او را ببخشم. همان موقع نسبت به این موضوع مشکوك شدم. وقتی توسط یکی از دوستان شنیدم که شراره با همسرش اختلاف دارد فهمیدم به بن بست رسیده و براي فرار از آن تدبیري تازه اندیشیده. شراره مرتب با من تماس میگرفت و سعی میکرد محبت گذشته را به خاطرم بیاورد. در ابتداي کار چیزي نمانده بود بار دیگر به دام او گرفتار شوم، ولی بعد که فهمیدم علت اختلاف او و همسرش فساد اخلاقی شراره بوده به شدت از او متنفر شدم و به او گفتم دیگر نمیخواهم ببینمش. به حقیقت هم چنین بود. هنوز هم به حدي از او متنفرم که یاد آوري حماقتهایم عذابم میدهد. پس از آن دیگر خبري از او نداشتم تا اینکه یکی از دوستانم که از قضا کیان را هم میشناخت به من خبر داد گویا بار دیگر کیان با شراره ارتباط برقرار کرده است و این در حالی بود که میدانستم کیان چندیست ازدواج کرده است به فکر فرو رفتم. میدانستم کیان به من خیانت میکرد، اما حتی در خیالم نمیگنجید که طرف او همان شراره باشد. صداي فرزاد در ذهنم گم شد. به خاطر آوردم یک روز شعله با منزل تماس گرفت و من تلفن را جواب دادم. آیا آن روز که شعله با کمند صحبت کرد به او گفت که شراره با کیان کار دارد؟ یعنی صحبتهاي در گوشی کمند و کیان در این مورد بود؟ خداي من، تازه متوجه شدم که همه چیز از آن تلفن شروع شد. تغییر اخلاق کیان و بی توجهی او نسبت به من. بدون شک شعله به کمند زنگ زده بود تا خبر باز گشت شراره را به گوش کیان برساند و درست یک هفته بعد از آن تلفن جریان بیرون رفتن کیان و کمند پیش آمد که به طور حتم آن روز براي استقبال از شراره به فرودگاه رفته بودند. صحنههاي گرم گرفتنهاي مشکوك کمند و کیان، .....★♥️★..... @kalametalaei .....★♥️★.....