🛎 اطلاعیه رزمایش خدمت صادقانه
♻️ ضمن تشکر و سپاس از همراهی عزیزان در اطلاع رسانی جهت عضویت بسیجیان استان در صندوق ذخیره بسیجیان به اطلاع میرساند:
✅ استعلام بسیجیانی که در سامانه سحاب ثبت نام انجام داده اند انجام شده و برای افراد واجد شرایط عضویت در صندوق ذخیره بسیجیان نام کاربری و رمز عبور ارسال شده است.
📎نام کاربری کدملی
🔑رمز عبوراولیه شماره همراه بدون صفر اول
✅ اعضایی که در سامانه سحاب ثبت نام انجام داده اند می بایست نسبت به پرداخت حق عضویت سالیانه خود اقدام نمایند.
❌❌ ملاک شروع عضویت (عضویت قطعی)در صندوق پرداخت حق عضویت سالیانه می باشد.
◀️ مبلغ حق عضویت سال ۱۴۰۳ : ۵.۱۲۴.۹۰۲ ریال
🟢نحوه پرداخت:ورود به سامانه سحاب
Sahabcard.ir
⬅️ قسمت اطلاعات مالی ⬅️پرداخت اینترنتی حق عضویت
✅ نتایج قرعه کشی سفر مشهد مقدس رزمایش خدمت صادقانه به محض انجام و دریافت استعلام متعاقبا از همین کانال اطلاع رسانی خواهد شد.
🔸صندوق ذخیره بسیجیان استان اصفهان
Eitaa.com/szbasijian_esfahan
9.94M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️سردار حاجیزاده: به مردم عرض میکنم اتفاقی نمیافتد؛ کسی نگران جنگ نباشد
🔹اگر مراکز هستهای ما را بزنند، آیا قابل محاسبه است که ما چه اقدامی علیه آنها انجام خواهیم داد؟ آتشی در منطقه بهپا خواهد شد که ابعاد و گسترۀ آن قابل محاسبه نیست. بهخاطر همین دشمنان مطلقا دنبال چنین چیزی نیستند.
🔹ما آمادۀ جنگ هستیم که جنگ نشود. آنها دنبال درگیری نیستند، دنبال ترساندن و مرعوبسازی هستند.
🔹اگر هر هفته یک رونمایی از شهرهای موشکی داشته باشیم تا دو سال دیگر هم تمام نمیشوند.
🔹ما در حوزۀ نظامی آسیبپذیری نیستیم؛ آن چیزی که در کشور ما آسیبپذیر است اقتصاد است. همه باید بسیج شویم این خاکریزِ ضعیف را درست کنند.
داستان امنیتی #حریم_امن
- قسمت بیست و نهم -
مستندات حضور سوژه در تهران به روی صفحهی بزرگی که در اتاق جلسات است نقش میبندد و من سعی میکنم تا جزئیترین حرکتهایش را روی کاغذ یادداشت کنم. تصاویر زمانی که در ترمینال چرخ میزند و وارد خیابان میشود را با دقت تماشا میکنم. توجه ویژهای که سوژه به پلاک ماشینهای در حال عبور و همچنین صورت رانندگان دارد من را به یاد پروندههایی میاندازد که یک طرف آن نیروهای امنیتی...
حاج صادق رشتهی افکارم را پاره میکند:
-بعد از اینکه از ماشین بچههای خودمون پیاده شد، یه ماشین دیگه گرفت.
چشمهایم را ریز میکنم تا با وضوح بیشتری تصاویر دوربینهایی که از زاویههای مختلف رفتار سوژه را ضبط کردهاند، ببینم. سوژه دست بلند میکند و جوانی پیش پایش ترمز میزند. میپرسم:
-بعد از پیاده شدن از این ماشین چی کار کرد؟
کمیل توضیح میدهد:
-وارد هتل آپارتمان امیرکبیر شد.
لبم را از زیر فشار دندانهایم خارج میکنم:
-تصاویر رو بزن جلو، برو روی لحظهای که از ماشین پیاده میشه.
خیلی زود فیلم پیاده شدن سوژه از داخل ماشین پخش میشود. با انگشت اشارهای به صفحهی نمایشگر میاندازم و میگویم:
-کیفش خالیه، مواد منفجره رو گذاشته توی ماشین... از راننده اطلاعات به درد بخوری دارید؟
حاج صادق سوال میکند:
-از کجا میدونی؟
نیم نگاهی به ورقهای که زیر دستم است میاندازم و میگویم:
-دقیقهی یک فیلم که داره از اتوبوس پیاده میشه رو ببینید، کولهش پره. انقدری هم سنگین هست که کمی زور میزنه تا کوله رو روی دوشش بیاندازه. با احتساب اینکه سوژه الان باید خستهتر و کم انرژیتر از ظهر باشه، پس طبیعی نیست که کولهش رو با انگشت اشاره بلند کنه و...
حاج صادق با چشمهایی نگران به کمیل نکاه میکند و ناامیدانه میگوید:
-یارو ماشینیه رو ولش کردی؟
کمیل لبخندی میزند:
-نه آقا، امیر و ابوذر براش گذاشتم تا مراقبش باشن.
حاج صادق هیجان زده از روی میز میپرد و میگوید:
-جدی میگی؟ دمت گرم کمیل... دمت گرم که کارت درسته.
سپس بیسیم کمریاش را به روی میز سر میدهد و میگوید:
-فورا یه آمار ازشون بگیر ببین کجان، سوژه در چه حاله، وضعیت چطوره؟
کمیل بیسیم را از روی میز برمیدارد و فورا ابوذر را صدا میزند:
-اعلام موقعیت کن آقای برادر.
ابوذر جواب میدهد:
-طرف داره از خونه میزنه بیرون، با لباس مشکی و شال عزاداری!
از این سمت جلسه کمیل را خطاب قرار میدهم:
-ببین چیزی هم همراهش هست؟
کمیل به خودم جواب میدهد:
-مگه محمولهاش جلیقه نبود؟ پس ممکنه پوشیده باشه.
سپس با دستی لرزان شاسی بیسیم را فشار میدهد:
-ابوذر جان احتمالا مقصدش یکی از هیاتهای بزرگ و یا تجمعات عزاداری باشه، هر طور شده معطلش کن تا برسیم... بله؟
ابوذر بلافاصله جواب میدهد:
-موقعیت دقیق رو امیر براتون ارسال کرد، چشم اطاعت امر میشه، فقط سعی کنید زودتر برسید تا مشکلی پیش نیاد.
نویسنده: علیرضا سکاکی @RomanAmniyati
کپی بدون قید آیدی کانال و ذکر نام نویسنده، به هیچ عنوان مورد رضایت صاحب اثر نیست
داستان امنیتی #حریم_امن
دیگر نشستن جایز نیست. حالا نباید اجازه دهیم تا در گردونهی رقابت با ثانیههایی که با سرعت در حال گذر هستند، بازی را واگذار کنیم. از روی صندلیام بلند میشوم و رو به حاج صادق میگویم:
-آقا دستور چیه؟
حاج صادق معطل نمیکند:
-برید سمتش، کارهای قضایی و حکم دستگیری هم من انجام میدم. فقط زودتر تمومش کن عماد.
اشارهای به کمیل میاندازم و به سمت درب خروجی سالن جلسه میدوم. کمیل نیز پشت سرم میآید و میپرسد:
-بچههای واکنش سریع رو خبر کنم؟
با صدایی بلند و طوری که مهندس هم با این فاصلهی ده دوازده متری ایجاد شده بشنود میگویم:
-بچههای واکنش سریع و چک و خنثی رو مهندس خبر میکنه.
سپس دست کمیل را میگیرم و به طرف خودم میکشانم:
-تو با من بیا.
وارد اتاقم میشوم و اسلحهی کمری و دستبندم را از درون کشوی میزم برمیدارم. زیر لب مدام صلوات میفرستم. با اینکه چند سال است دست و پنجه نرم کردن با خطر برای من به عادت تبدیل شده؛ اما حساسیت این ماموریت برای من دو چندانتر از همیشه است. این بار دشمن دست روی اماکن پر جمعیت مذهبی گذاشته است و میخواهد با ترور عزاداران سید الشهدا از حرارت این مراسم کم کند.
خیلی زود وارد پارکینگ میشویم و من سراغ موتور مشکی رنگی که معمولا از آن استفاده میکنم میروم و بعد از روشن کردن موتور و بیرون زدن از سازمان میگویم:
-از این یارو چی میدونید؟
کمیل میگوید:
-همین ماشینیه؟! چیزی زیادی نمیدونیم. در حد یه جست و جوی ساده از روی پلاک بود و بعد هم که دیدیم ربطی به این قضیه نداره ولش کردیم.
گردنم را کمی کج میکنم تا صدایم را بهتر بشنود:
-ولی ولش نکردی به امون خدا، چی بوده دلیلش؟
کمیل با خنده میگوید:
-راستش رو بخوای یادم رفت! یعنی افتادیم رو دور دستگیری این یارو توی هتل و خالی کردن طبقات و اینا... دیگه نشد امیر رو خبر کنم که...
با تعجب میپرسم:
-باور کنم یه فراموشی ساده بوده؟
کمیل میخندد و دستی به شانهام میزند:
-یارو توی شلوغیهای هشتاد و هشت دستگیر شده بود، منم مشکل نیرو نداشتم، گفتم بد نباشه اینا بمونن.
همانطور که گاز موتور را به سمت خودم فشار میدهم و سرعت میگیرم، می گویم:
-کارت درسته.
صدای ابوذر از طریق شبکهی بیسیم درون گوشم پخش میشود:
-آقا عماد سوژه سوار ماشین شد، ما هم فعلا با یه تصادف ساختگی نگهش داشتیم.
شاسی بیسیمم را فشار میدهم:
-تونستید چک کنید ببینید چیزی همراهشه یا نه؟
ابوذر حرفی میزند که چهارستون بدنم میلرزد، او میگوید:
-گمونم تنش باشه آقا.
موقع راه رفتن میشه تشخیص داد که از زیر لباسش جلیقه تن کرده..
نویسنده: علیرضا سکاکی
@RomanAmniyati
کپی بدون قید آیدی کانال و ذکر نام نویسنده، به هیچ عنوان مورد رضایت صاحب اثر نیست
داستان امنیتی #حریم_امن
قسمت سی و یکم
نفس کوتاهی میکشم تا تصمیم درستی بگیرم. سپس میگویم:
-خیلی خب، اصلا سعی نکنید که تحریکش کنید. ما حدود چهار دقیقه با شما زمان داریم... یه کم معطلش کنید میرسیم.
ابوذر کد تایید میدهد و من سرعتم را بیشتر میکنم تا زودتر به موقعیت سوژه برسیم. کمیل از پشت سرم سوال میکند:
-میخوای چیکار کنی؟ اگه یه درصد اشتباه کنیم و این یارو خل بازی دربیاره چی؟!
لبهایم را بهم فشار میدهم:
-نمیدونم، فعلا فقط میخوام زودتر برسم اونجا تا اتفاق بدی نیافته.
حدود یک خیابان با موقعیت سوژه فاصله داریم که ابوذر گزارش میدهد:
-این داره بیخیال ماشین میشه تا بره طرف هیئت، دستور چیه؟
به فاصلهای که با سوژه فکر میکنم و میگویم:
-مشکلی نیست، فقط تحریکش نکنید... تاکید میکنم تحریکش نکنید.
نگاهی به پیش رویم میاندازم و آه میکشم. کمیل میگوید:
-یا حسین... از بین این جمعیت که نمیشه با موتور رد شد.
از موتور پیاده میشویم و بدون آن که فکر قفل کردنش باشم در گوشهای رهایش میکنم و رو به کمیل اشاره میکنم تا بدود. مردم را یکی پس از دیگری کنار میزنیم و به طرف سوژه راه میافتیم. حدس میزدم که خروج چنین دستهی عزاداری بزرگی از مسجد ما را با ترافیک رو به رو کند؛ اما نمیدانستم مردم طوری فشرده بایستند که حتی امکان راه رفتن هم از ما سلب شود.
کمیل با دستش اشارهای به سمت راست میکند و میگوید:
-بیا از اون سمت بریم، اینطوری میتونیم جمعیت رو دور بزنیم.
دستش را میگیرم و به طرف راست میدوم. سپس ابوذر را صدا میکنم:
-رفیقت در چه حاله؟
خیلی زود جواب میدهد:
-به داد و فریاد من توجهی نکرد و راه افتاد سمت دستهی عزاداری، دستور چیه آقا؟ میخواید از پشت بزنمش؟
به زن و مردهایی که کنار هم ایستادند و سینه زنی میکنند، فکر میکنم. باید شلیک مستقیم به سمت او میتواند احتمال انفجار بمب را افزایش دهد. هنوز در جواب دادن به ابوذر ماندهام که مهندس با اطلاعات تازهای که میدهد، گردش خون را در رگهایم متوقف میکند:
-آقا عماد این یارو تا ورود بین جمعیت ده پونزده قدم بیشتر فاصله نداره.
با صدای بلند میگویم:
-کدوم سمت برم که از رو به روش دربیام؟
مهندس میگویم:
-حدود ده قدم برید سمت چپ و بعد مستقیم... کاپشن سرمهای و ته ریش داره.
بلافاصله به سمت چپ میروم و کمیل را به دنبال خودم می کشانم. روضهخوان شروع کرده است:
-امشب به دشت کربلا نالان یتیمان است، شام غریبان است.
استوارتر قدم میزنم. به کمیل میگویم:
-باید قیچیش کنیم، فقط خیلی مهمه که قبلش مطمئن بشیم ریموت توی کدوم دستشه.
کمیل سری تکان میدهد و من راهم را کج میکنم تا از پشتسر غافلگیرش کنم؛ اما انگار سوژه سر ناسازگاری برداشته است.
مهندس که پشت سیستم دوربینهای هوایی نشسته، گزارش میکند:
-مکث کرده آقا عماد، نه جلو میاد نه عقب میره.
فورا جواب میدهم:
-ممکنه دو دل شده باشه، کم نداشتیم ایرانیهایی که دقیقهی نود برگشتن...
سپس به کمیل اشاره میکنم:
-حالا وقتشه، معطل نکن.
کمیل سری تکان میدهد و به سمت سوژه حرکت میکند، من نیز از سمت راستش به او نزدیک میشوم. انقدر نزدیک که حالا میتوانم به وضوح چهرهاش را ببینم. چشمهایش سرخ است و تنش شروع به لرزیدن کرده است.
ناگهان میچرخد.
لعنتی...
کمیل صدایم میزد:
-این داره چیکار میکنه؟!
نمیدانم، جوابی نمیدهم و مات و مبهوت رفتارهایش میشوم. حالا پشت به دستهی عزاداری در حال حرکت است و من نمیتوانم حرکت بعدیاش را تشخیص دهم.
با اشارهی دست از بچههای دستگیری میخواهم که دورش حلقه بزنیم. موقعیت سختی است، او حالا روی لبهی تردید قرار گرفته و اگر کوچکترین اشتباهی از سمت ما رخ دهد میتواند منجر به اقدامی شود که شاید حتی باب میل خودش نیز نباشد...
روضه خوان ادامه میدهد:
-حالا اومدی... حالا که دیگه رقیه افتاده از پا اومدی...
ابوذر میپرسد:
-آقا مهارش کنیم؟
میگویم:
-ریسک داره، حداقل هفتاد هشتاد نفرش توی شعاع انتحاریش هستن که ممکنه آسیب جدی ببینن.
کمیل با صدایی بلند تشر میزند:
-معلومه میخوای چیکار کنی؟ میخوای بزاری همینطوری برای خودش بچرخه؟
نویسنده: علیرضا سکاکی @RomanAmniyati
کپی بدون قید آیدی کانال و ذکر نام نویسنده، به هیچ عنوان مورد رضایت صاحب اثر نیست
داستان امنیتی #حریم_امن
قسمت سی و دوم
فصل ششم
«یوسف»
نمیدانم این لعنتی از کجا پیدایش شده؛ اما دوست ندارم بد به دلم راه بدهم. شک حرام است و اجر کاری که میخواهم با کشتن این رافضیهای کافر انجام دهم را کم میکند. نباید هیچ شک و تردیدی در نیتم وجود داشته باشد.
مرد عصبانی فریاد میزند و میخواهد صبر کنم تا پلیس بیاید؛ اما وقتش را ندارم. ابروهایم را بهم میچسبانم و میگویم:
-تو مقصری، مگه کور بودی که از فرعی پیچیدی جلوی ماشینم؟
جواب میدهد؛ اما نمیشنوم. جمعیت عزادارانی که در حسینیه هستند کم کم دارند وارد خیابان میشوند و حالا بهترین فرصت است برای اینکه بتوانم در دل جمعیت نفوذ کنم.
دو شب است که درست و حسابی نخوابیدهام. از وقتی فهمیدم عملیات انتحاری من باید در دل جمعیت عزاداران امام حسین باشد، تمام مطالب کانالها و کلاسهای آنلاینی که در آن شرکت کرده بودم، از یادم رفت.
لبهایم مدام تکان میخورد و ذکر میگویم. الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر...
مرد راننده داد و بیداد راه میاندازد؛ ولی فرصتی برای جواب دادن به او ندارم. امیدوارم جلو نیاید چون مجبور میشوم در کنار خودش کارم را انجام دهم و در آن صورت همین عصبی بودن ممکن است از اجر کارم کم کند. جلو نمیآید. چند لحظه ساکت میشود، برمیگردم و نگاهش میکنم. دوباره شروع به داد و فریاد میکند.
یک لحظه احتمال میدهم که مامور باشد، دوست دارم برگردم و کارش را تمام کنم و بعد یک راست به دل جمعیت بزنم؛ اما میترسم صدای شلیک مردم را متفرق کند. به سمت جمعیت راه میافتم، روضه خوان کم کم دارد شروع میکند:
-شام غریبان است... شام غریبان است...
به پاهایم نگاه میکنم و ناگهان پاهای همان پسر بچهی شش سالهای را میبینم که همراه با پدر و مادرش به دستههای عزاداری قدم میگذاشت... سال هفتاد و دو بود، پدرم هنوز از مادرم جدا نشده بود. ما یک خانواده بودیم، با اینکه حتی همسایهها به شنیدن جر و بحثهای هر روزهشام عادت کرده بودند و تقریبا شبی نبود که نیمههایش از خواب بیدار نشوم و اشکهای مادرم را نبینم. داشتن یک خانواده نعمتی است که شاید خدا به همهی بندگانش ندهد و من نیز جز همان بندگانی هستم که سالهاست از نعمت دیدن پدر و مادرم در یک قاب محروم هستم.
در همان شش سالگی بود که از پدرم دربارهی امام حسین سوال کردم و او از واقعهی کربلا برایم گفت. به وضوح یادم است که مداح آن شب هم همین نوحه را میخواند:
-شام غریبان است... شام غریبان است...
صدایش در گوشم زمزمه میشود، پاهایم به زمین میچسبند و طوری قدمهایم سنگین میشوندکه گویی کفشهای صد کیلویی به پا کردهام.
از یک سمت به اتفاقاتی که بعد از انتخابات سال هشتاد و هشت افتاد فکر میکنم و کینهام نسبت به رژیم بیشتر میشود و از سمتی دیگر به خودم تشر میزنم که چرا باید به جای رژیم از عزاداران امام حسین انتقام بگیرم؟
مرددم و این تردید ناگهان تصمیمم را عوض میکند...
همه چیز در یک لحظه اتفاق میافتد...
به خودم که میآیم متوجه میشوم پشت به جمعیت در حال راه رفتن هستم. سنگینی جلیقهای که تن کردهام شانههایم را میسوزاند و ریموت مدام در بین انگشتانم میلغزد.
در بین جمعیت چشمم به مردی میافتد که به ماشینم زد...
ناخودآگاه به زیر پیراهنش خیره میشوم و برآمدگی زیر لباسش توجهم را به خودش جلب میکند و یک سوال جای خود را به تمامی تردیدهای چند ثانیهی قبلم میدهد:
-آیا من لو رفتهام؟!
نویسنده: علیرضا سکاکی @RomanAmniyati
کپی بدون قید آیدی کانال و ذکر نام نویسنده، به هیچ عنوان مورد رضایت صاحب اثر نیست
13.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر سخن کز دل بر آید
لاجرم بر دل نشیند 💚
صلی علی سترکه
چشما ترامپ بترکه
9.47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قاتلان اصلی دانشجوی دانشگاه تهران
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
هر موقع علیف اومد سمت ما
بدونید قراره یه کاری بکنه علیه ما!