کارام جانم میرود
ا﷽
9⃣4⃣ شانههای نجف، در انتظار
این روزها مردم نجف دارند گرم میکنند. انگار کن برزیل بازی دارد. سالها تمرین کرده. سالها آداب مسابقه را بلد بوده. سالها از پسِ قَدرترین حریفها برآمده. اما میداند بازی چهارشنبهاش، مثل بازیهای قبل نیست. اصلاً مگر بازیای در کار هست؟
شانههای مردان نجفی، هر روز تابوتها را از روبروی ایوان طلا میکشانند داخل صحن. این روزها اما انگار مضطرباند. پریشاناند. میدانند تابوت روز چهارشنبه، تابوتِ هر روزه نیست. تابوتِ بیروز است، بیزمان است. شانههای تابوتهای هر روزه، ترسان شدهاند. میترسند از بلندکردن عظمت بیزمانی تو.
گُلهبهگلهٔ نجف، دارد با خودش نجوا میکند. نجوا، صحبت آهسته و درگوشی است. وقتی بخواهی نجوا کنی، باید شانهات شانهٔ کناریات را بغل کند. شانههای نجف همدیگر را بغل کردهاند و به هم روحیه میدهند که از پس شکوه تابوت تو برخواهند آمد. این شهر اگر تا چهارشنبه دق نکند، شانههای محکمی ساخته برای آخرین دیدارت.
✍ #مصطفا_جواهری #نجف
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
0⃣5⃣ چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
شورای دبیران و افطاری معلمها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانمها، ایستاده صحبت میکرد.
با ایما و اشاره گفتم: "خانم حداد من کارتون دارم." سر تکان داد و بشقاب خالیاش را نشانم داد. پرسید: "آش تموم شد؟ جمع کردن؟"
بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: "از بس زبونروزه میدوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون."
خندید. از همان خندهها که سرش را کمی بالا میگرفت و دندانهای سفید و ردیفش پیدا میشد.
صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوتکمپ داستاننویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچههای هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشمهایش برق زد وقتی گفت: "میبریمشون فلانجا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست." انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود. در جواب یکی از حرفهایم، درباره جهان نوجوانانه دخترها گفت: "من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچهها چیز درستی میگن، این علامت رو بهشون نشون میدم." بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانیاش و تلاشی که میکرد تا به دنیای شفاف بچهها نزدیکتر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد.
یکهو دلم هوای کلاسهای مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست میگذاشتیم زیر چانه و خیرهخیره خاطرههایش را گوش میدادیم. همهفنحریف بود. از شعر و جامعهشناسی و تاریخ برایمان میگفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: "خانم حداد میشه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟" باز خندید. گفت: "بیای چهکار دختر؟ چی میخوای از من یاد بگیری آخه؟" گفتم: "واقعا دلم میخواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم." قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم. میفهمیدم چیزهای زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرفهایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبهها که بدو بدو میکرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر میزدم: "من شانس ندارم. یکشنبهها که مدرسهم، شما همهش یا سر کلاسید یا تو جلسه." همیشه عذرخواهی میکرد و میخندید: "هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم." و من به امید هفته بعدش، به بچهها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم.
آن شب نمیدانم حرف زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفتهای دو ساعت کلاس دارد. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: "برای این بچهها دعا کن. خیلی دعاشون کن." لحنش، لحن مادری بود که برای بچههایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: "شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!"
خندید. آخرین خندهاش در چشمهای من جا ماند و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به "فکوفامیلش" هم _به قول من_ سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچهها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچوقت نرفتیم.
آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم.
و چه کسی میداند آخرین خداحافظیاش کِی است؟
✍ #آزاده_رباطجزی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
دیدار وداع.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣5️⃣ دیدار وداع
مشتش را میکوبد روی دستهی مبل : " آخه ما باید بریم وداع!"
مطمئن نیستم معنای وداع را درست بداند، وگرنه بعید است آب بازی و دویدن دنبال جوجه اردکها، در حیاط خانهی مادربزرگ را با چیزی شبیه به آن عوض کند.
جواد اول گوشه چشمی به من میاندازد، که یعنی از تو یاد گرفته و بچه را چه به این حرفها!
بعد رو به دینا میگوید:" بابا من فقط اون چند روز که تعطیله میتونم برم! بعدش دیگه نمیشه مرخصی بگیرم. مامان مریم اسباب کشی داره، باید بریم کمکش."
✍ #نسیبه_حدادی #کرج
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍